Menu

پاره‌های خوزستان پژوهی (3)

نویسنده: جلیل نوذری

درآمد

در اين نوشته به معرفی بيست و سه کتاب از شرق خوزستان می‌پردازم. براي معرفي كتاب‌ها هم سه معيار در نظر داشته‌ام: نخست آن كه ناشر در سطح كشور صاحب نام نباشد و يا نويسنده خود ناشر كتابش باشد؛ دوم آن كه نويسنده يا گردآورنده در سطح كشور مشهور نباشد و پژوهش نويسندگي كار او نباشد و بر حسب علاقه‌مندي به موضوع كتاب را نگاشته باشد؛ و سوم آن كه كتاب به دانسته‌های ما در مورد خوزستان بيفزايد و به دليل موارد يك و دو و نيز شمارگان کم اين احتمال برود شناخته نشود و پژوهشگر از آن بی‌خبر بماند.

معرفی منابع به ترتيب الفبايی عنوان آن‌‌ها يا نويسندگان شان می‌توانست ارتباط موضوعی آن‌ها را گسيخته کند؛ از اين رو در معرفی آن‌ها به ترتيب موضوع اصلی آن‌ها عمل کرده‌ام. تنظیم عنوان‌ها، بی‌آن که به صورت سر فصل جداگانه‌ای مشخص شوند، به اين ترتيب است: «بندر»، «بهبهان»، «بهمئی»، «ترک»، «جنگ»، «رامهرمز» و «شادگان». در ابتدای نوشته به کتاب‌هايی دربارۀ دو شهر بندر امام و بندر ماهشهر پرداخته‌ام. در مورد قوم‌های ترک استان، دو پژوهش در مورد «لَرکی»‌ها و «بيگدلی»‌ها را معرفی کرده ام. لرهای «بهمئی» برای نخستين بار خود دست به کار شده اند و با نگاهی از درون بخشی از تاريخ‌شان را بر کاغذ آورده‌اند. از همين رو، کتاب «قيام 1316» معرفی مفصل‌تری در مقايسه با کتاب‌های ديگر دارد.

در فراهم کردن دسترسی به کتاب‌های معرفی شده از ياری‌های شمس الله کشاورز و همسر مهربانش فرنگيس دولتخواه، ابراهيم شيخی، مجيد سروش، مصطفی دورقی، خواهرم آذردخت نوذری و دوستان ديگری برخوردار بوده‌ام که نام بردن از همه آن‌ها ممکن نيست، اما اين از وام داری من به ايشان نمی‌کاهد.

نگاهی به تاريخ بندر امام خمينی با گذری به تاريخ خوزستان، علي رضا ابنرحمان، تهران: دفتر نشر معانی، 1387، 142 ص، مصور (21 عکس سياه و سفيد)

كتاب شامل يك پيش گفتار و بخش‌هايي به اين شرح است: در «آغاز سخن‌ـ‌ آن روزگاران» دربارۀ بافت جمعيتي آغازين تشكيل دهنده بندر و افزايش جمعيت آن در سال‌هاي جنگ با عراق می‌نويسد، بندري كه تا 1306 خ. باتلاقي بيش نبود و خور موسي نام داشت. در اين بخش تصوير نامه‌اي از محراب شاهرخي (فوتباليست و كشتي گير) چاپ شده است كه با بردن نام به تعدادي از همشهريان بندري خود سلام رسانده و مي‌نويسد: «هنوز همان محراب فرزند مرحوم بابا شنبه» است.

در بخش «ياد و خاطره اي از روزگار گذشته» به تخريب شهر قديم و انتقال اهالي و ادارات به شهر نوبنياد سر بندر مي‌پردازد و از كمپ‌هاي شهر، ورود اولين تلويزيون، مسابقات فوتبال و سرگرمي‌هاي جوانان و چند روز ركاب زني بدون توقف اكبر الهي قهرمان دوچرخه سواري در حياط تربيت بدني مي‌گويد.2 نويسنده در ادامه از معركه‌گيري به نام «عباعبا (عباس)» مي‌گويد كه «پهلوان پنبه» بود و «از آن جا كه وي از عهده هيچ كدام از كارهاي معركه گيرهاي ديگر بر نمي آمد اداي آن‌ها را در مي‌آورد و ... خنده را بر لب‌هاي تماشاچيان مي‌آورد. مثلاً طناب ضخيمي را به ماشين پلاستيكي اسباب بازي مي‌بست و تظاهر مي‌كرد كه از پس كشيدن آن بر نمي آيد! يا اين كه نخ نازكي را به دور بازوان خود مي‌بست و نشان مي‌داد كه قادر به پاره كردن آن نيست.» ابن رحمان در مورد اين معركه گير و ماننده‌هاي او مي‌نويسد، «حضور اين فرد تنها منحصر به نمايش و معركه گيري در بندر نيست بلكه ريشه در آيين نمايش ايران دارد. همواره چنين فردي را مي‌توان در تمام نمايش‌هاي از اين دست ديد. حضور وي در واقع به نوعي زنگ تفريح مي‌ماند و از فضاي به ظاهر سراسر جدي اين نمايش‌ها مي‌كاهد و تعادلي در نمايش ايجاد مي‌كند. واژه متداول براي ناميدن اين فرد يالانچي پهلوان و پهلوان پنبه و نظاير اين‌هاست،» (ص 27).3

روايت‌هاي كتاب پس از «گزارشي از ورود فوزيه همسر نخست محمدرضا شاه از مصر به بندر شاهپور» و «ماجراي انهدام كشتي‌هاي آلماني حامل مهمات در بندر» به خاطراتي درباره «ناخدا عباس دريانورد» مي‌رسد كه «كاپيتان نخستين ناو نيروي دريايي به نام مظفري» بود و كتابي با عنوان «چون پايه پَنجَم (زندگي نامه ناخدا عباس)» دارد و مي‌نويسد، «او به ايران و آب‌هاي ايران و دريانوردي ايران عشق مي‌ورزيد،» (ص 63). ابن رحمان پس از ذكر خاطراتي از برگزاري مراسم ماه محرم و شبيه خواني در آن ماه به ذكر ماجراي «داستان اسارت اهالي بندر به وسيله نيروهاي متفقين» مي‌رسد كه از اسرا براي «عمليات تعريض و ترميم جاده ارتباطي بندر‌ـ‌ ايستگاه راه آهن سربندر بيگاري مي‌گرفتند،» (ص 70).

ادامه كتاب بخش‌هايي است در مورد «كلمات و اصطلاحات متداول در گويش اهالي»، «شخصيت‌هاي بندر»، از جمله «فريدون آواره» و «صادق كُرده» كه از روي ماجراي او فيلمي ساخته شد، «ورزشكاران نامدار بندر» (از جمله محراب شاهرخي، اكبر افتخاري، صمد و رحمان مرفاوي، ...)، غذاها و آبزيان بندر. دو بخش انتهايي كتاب شامل «طرح اوليه راه آهن سراسري از زبان ژنرال سر پرسي سايكس» و «آب و هواي منطقه و وضع تابش خورشيد» است.

بندر امام خمينی از منظر اسناد تاريخی، علی‌رضا ابن رحمان، تهران: دفتر نشر معانی، 1388، 201 ص+ تصوير 26 سند در 26 ص

انتشار کتاب به مناسبت هشتادمين سال تأسيس بندر امام خمينی است. به غير از يک مقدمه کوتاه، بقيه کتاب رونويس اسناد و نامه‌های مبادله شده در بين ادارات دست اندرکار امورات بندر است. در مقدمه می‌نويسد:«تا ابتدای سده  حاضر [خورشيدی] تنها حاصل مردمان از اين نقطه کم نظير ميهن صيد ماهی و گردآوری نمک از دريا بود. تنها پس از برپايی بندر بود که اين مرواريد بی‌بديل از صدف دريا بيرون جست ودرخشيدن آغاز کرد،» (ص 7). تأثير تأسيس بندر در کرانه خور موسی آن چنان بود که جايگاه و رتبه بنادر را در کشور جابجا کرد. «بندر بوشهر پس از برپايی بندر امام خمينی و مشخص شدن امتيازات برجسته آن نسبت به ساير بنادر کشور جايگاه ممتاز خود را (تا آن زمان) به بندر امام خمينی (بندر شاهپور) بخشيد. به ياد داشته باشيم اروپاييان به لحاظ اهميت بوشهر در آن دوران به آن منچستر شرق می‌گفتند.» نويسنده کتاب را حاصل جستجو و گزينش از ميان سی و هشت هزار برگ سند مربوط به بندر در مرکز اسناد ملی ايران معرفی می‌کند.

قديمی‌ترين سند بخشنامه نام گذاری بندر است و تاريخ مرداد 1307 را بر خود دارد. متن کامل آن اين است: «در جلسه 13 تير ماه 1307 هيئت محترم وزراء عظام تصويب و مقرر فرموده‌اند بندری که جديداً در خور موسی ساخته خواهد شد به بندر شاپور موسوم گردد. علي هذا لازم است مراتب را بدوائر و شعب تابعه ابلاغ نماييد.» جالب است که به رغم آن که نام بندر «شاپور» تصويب شده است جناب ابن رحمان و نويسندگان اسناد در همه جا از آن به «بندر شاهپور» ياد کرده‌اند!4

متن بيش از يک صد و بيست سند در کتاب آمده است. موضوع‌های اين اسناد گوناگون است و شامل مسايلی از اين دست می‌شوند: اقدامات مربوط به تأسيس ادارات دولتی و تکميلات بندر، عايدات راه آهن، مستحفظين سرحدی گمرکات، مسايل مربوط به سختی کار، تعداد، دستمزد و شرايط کاری کارگران تخليه بار، سرقت، جريمه ويزای ستوان ذوالقدر، اطلاعيه تغيير اسامی شهرهای کشور، تسريع در بارگيری گندم صادراتی، واردات ماشين‌های باری و سواری، مشکلات و کاستی‌های بندر و بازتاب آن در نشريات، انبار گمرگ، قرارداد باربری گمرگ، گزارشات بازرسی، سفر تاج‌الملوک همسر رضا شاه و دختران وی به بندر برای استقبال از فوزيه و محمد رضا پهلوی، عملکرد مشکوک ژرژ لاژار کارمند گمرک. قديمی‌ترين سند کتاب بخشنامه گفته شده در بالا به تاريخ مرداد 1307، و آخرين سند به تاريخ 17/3/1328 است. به عبارت ديگر، اسناد از دوره‌ای در حدود بيست و يک ساله هستند.

هر کدام از اسناد قصه ای از دوران پر از تحول و رنج‌ها و دشواری‌های مردم است: از سختی کار حمّال‌ها و نياز به دستکش برای حمل آهن آلات، تا خانه‌های کپری، روش‌های سوء استفاده مالی و ترفندهای ژرژ لازار در استفاده از خانمی به نام اقدس در کسب اطلاعات از نظاميان کشتی‌های آمريکايی، و نياز پر شتاب و دائمی برای تغيير و توسعه بندر و روش‌های اجرای کار. در پايان کتاب، تصوير بيست و شش سند از اين مدارک چاپ شده است.

خاطراتی از بندر امام خمينی، علی رضا ابن رحمان، تهران: دفتر نشر معانی، 1385، 95 ص

کتاب شرح خاطرات نويسنده در دوره زمانی 1359‌ـ‌1340 است که در قالب بيست داستان‌ـ‌ خاطره کوتاه روايت می‌شود. پيشگفتار کوتاهی در آغاز کتاب ما را با فضای قهوه خانه‌های بندر شاپور آن زمان و مراجعه کنندگان به آن‌ها آشنا می‌کند: «کارگران شاغل بندر، رانندگان بيابانی، پيرمردهای بازنشسته، ملوانان پای به خشکی نهاده، تبعيدی ها، معرکه گيران و دست فروشان دوره گرد،» (ص 7). در اينجاست که آگاه می‌شويم پدر نويسنده از اولين قهوه‌خانه داران بندر بود و خود او بخش بزرگی از تربيت دوران کودکی و نوجوانی اش را در قهوه‌‌خانه و معاشرت با رفت و آمد کنندگان به آن گرفت. دوره خاطرات مربوط به هنگامی است که «بندر باراندازی کوچک و محروم از امکانات اوليه زندگی بود.» از عمر بندر در هنگام نگارش کتاب هفتاد و هشت سال می‌گذشت.

عنوان داستان خاطره‌ها که گاه با شتاب زدگی اما با نثر زيبايی روايت شده اند اين است: «چنگيز»، «عروس دريايی»، «نوجوان فداکار»، «مرده شوی کازرونی»، «جيب بر»، «سپاسدار (بهلول زمانه، عاقلی در هيئت ديوانگان)»، «آه»، «مردم آزاری»، «سقوط»، «بووش»، «زورگو»، «يخ»، «معجزه آوانس»، «علی بی‌غم»، «شهر آشوب»، «غول بيابانی»، «ناجی»، «وفای سگ» و «ايثار».

شرح کوتاهی از دو خاطره را می‌آورم تا از سياست، فقر و تغييرات پر شتاب اجتماعی تصويری بدهم. در «سپاسدار»، خاطره‌ای از مرد منزوی و مردم گريزی «با قامت متوسط، لاغر اندام و ريشی انبوه» را می‌خوانيم که هميشه «روزنامه‌ای در جيب عقب شلوار مندرسش داشت و همان طور که بطری ای شراب در دستش بود با شخصی خيالی سخن می‌گفت. سخنان او در همان وضعيت نه لاطائلاتی از سر مستی، بلکه انتقاداتی صريح و گزنده از سياست‌های جاری هيئت حاکم وقت کشور بود.» سپاسدار گويا پيش از آن در پالايشگاه آبادان کار می‌کرد و به خاطر دفاع از ملی شدن صنعت نفت به بندر شاپور تبعيد شده بود. يکی از دوستان نويسنده نقل می‌کند که هنگامی که برای آمادگی در امتحانات داشته است جلوی «سه طبقه» درس می‌خوانده رييس اداره بندر را می‌بيند که با زن و فرزندش در حال عبور از آن جاست. پاسبان مأمور حفاظت از ساختمان هم سرش را به ديواره فلزی تکيه داده و به خواب رفته است. همان موقع، در دريا و از مقابل اسکله غربی نيز کشتی نفتکش عظيمی با سرعت به سوی دهانه خور موسی در حرکت بود. بناگاه، سر و کله سپاسدار پيدا می‌شود و «سرخوش از باده ای که تازه نوشيده بود» فرياد برمی آورد: «مسئولان در غفلت، مأموران در خواب، اجنبی هم در حال غارت.» سپاسدار کلبه ای چوبی برای خود بر لب دريا ساخته بود و شبی که از بندر به سوی کلبه اش می‌رفت در برخورد با اتومبيلی ناشناس کشته شد.

در خاطره «يخ» که مربوط به پدر يکی از دوستان نويسنده است حکايت پيدا شدن يخ و تعجب مردم منطقه از آن را می‌خوانيم. مادر راوی نزد فرزند خود به بندر آمده است و فرزند کاسه‌ای آب خنک به مادر می‌دهد. مادر از خنک بودن آب در شگفت می‌ماند. فرزند از يخ برايش می‌گويد و در فلاسک را باز می‌کند و نشانش می‌دهد. روز بعد که فرزند از کار به خانه بر می‌گردد اثری از يخ و آب خنک نمی‌بيند. معلوم می‌شود که مادرش يخ‌ها را پنهان کرده است: «آن‌ها را لای دستمال پيچيدم و در زير خاکسترها گذاشتم تا وقتی نزد پدرت برگشتم يخ‌ها را برای او به سوغات ببرم.»

عليرضا ابن رحمان مدتی است که توجه خود را متوجه خواندن، تفکيک و آماده‌سازی اسناد مربوط به بنادر جنوب ايران برای انتشار کرده است. غير از سه کتابی که در اين نوشته معرفی کرده‌ام، او کتاب ديگری هم منتشر کرده است که چون درباره خوزستان نيست از آن ننوشته‌ام. عنوانش اين است: «دستور‌العمل حکومت بنادر فارس، علی اصغر خان اتابک، به کوشش عليرضا ابن رحمان، تهران: دفتر نشر معانی، 1390.»

مثل‌های ماهشهری (مجموعه امثال، اصطلاحات حکمی و عبارات کنايی‌ـ‌ تمثيلی)، گردآوری و تدوين عيسی قيصری، ويرايش و مقدمه ابراهيم قيصری، تهران: انتشارات دبير، 1389، 390 ص

کتاب را دکتر ابراهيم قيصری ويرايش کرده و بر آن مقدمه نوشته است. او در مقدمه خود با عنوان «وطن، وطن، وطن» از تلخ و شيرينی روزهای گذشته اش در بندر ماهشهر می‌گويد و نمونه هايی را هم ذکر می‌کند. يکی از موارد مربوط به غلامان و کنيزان در ماهشهر 80‌ـ‌70 سال پيش از نگارش مقدمه (شهريور 1388) است. اين افراد «در خانه‌های اعيان و اشراف که جهازهای تجاری دست به دست از زنگبار و تانزانيای امروزی می‌آوردند خريد و فروش می‌شد. بنده يکی از پير کنيزان آزاد شده ماهشهر را ديده ام به نام دافيدو، زنی سياه ستبر اندام که کمابيش فارسی ماهشهری هم ياد گرفته بود. در يک عروسی ترانه ای آفريقايی می‌خواند که هيچ کس هم مفهوم آن را نمی‌دانست،» (ص 15). ويراستار حتی بخشی از ترانه هم به يادش مانده است: «دانِک سِ بَ بَ نو ... هَلِّيو». او ساکنان اوليه ماهشهر را «بندری‌ها» می‌نويسد که بر حسب شنيده هايش از پيرمردان سه نسل پيش اصالتاً عربٰاند و تاريخ مهاجرت‌شان به اين جا بيش‌تر جنبه حدس و گمان دارد؛ گروه دوم ساکنان طايفه «قنواتی» است که از بهبهان به اين نقطه کوچ کرده‌اند.5

صفحه دوم تاريخ سياسی‌ـ‌ اجتماعی ماهشهر، که ويراستار که آن را دارای قدمتی حداقل 700 ساله می‌داند، هنگامی ورق می‌خورد که «حدود 90 سال پيش شرکت نفت ايران ـ انگليس قدم در اين منطقه می‌گذارد و در فاصله پنج کيلومتری غرب ماهشهر با سرعت زياد به ايجاد تأسيسات می‌پردازد. غرض از اين حضور بنياد نهادن بندر صادرات نفت بود،» (ص16). نام ماهشهر (آن موقع «بندر مَعْشور») هنگامی بر سر زبان‌ها می‌افتد که پس از تحريم نفت ايران، يک کشتی سی هزار تنی به نام رُزماری برای خريد نفت در اسکله آن پهلو گرفت. قيصری به ياد می‌آورد که «در نوجوانی خود در آن روزگار رمانی خواندم به نام جاسوسه چشم آبی که در آن کتاب چند جا حضور جاسوسه چشم آبی را در بندر معشور نشان می‌داد،» (ص 17). مقدمه سرشار از جزييات فراوان در مورد زندگی در ماهشهر ايام جوانی ويراستار است. گوشه ای از تاريخ محلی در يک بيت قديمی نشان داده می‌شود:

غَزاله کار ئی کُنم شو يامَ بندر             دمَ سِرا پيت ئی کنم کافر بزن در

 (در بندر گاه غزاله کار می‌کنم و شب به بندر [معشور] می‌آيم/ دم خانه تو رفت و آمد می‌کنم کافر دل از خانه بيرون بيا. «به برکت اين بيت نام خور غزاله از بندرگاه‌های کوچک قديمی‌ـ‌ که نسل سوم کم تر نام آن را شنيده يا آن را ديده‌ـ‌ باقی مانده» است (ص 21).

پديد آورنده (عيسی قيصری) نيز در پيش گفتار کوتاه خود از خاطراتش می‌گويد و می‌نويسد می‌ديد که مردم در هر حالتی از ضرب‌المثل برای بيان نکته مورد نظر خود استفاده می‌کنند. او به نوشته خودش پنجاه و هشت سال در شرکت ملی نفت ايران خدمت کرد. پديد آورنده در توضيح روش کار خود می‌گويد که تلاش کرده است مثل‌هايی را که با گويش‌هايی از قبيل بهبهانی، شوشتری و دزفولی، يا گويش رسمی در ماهشهر رايج بوده‌اند و يا آن که دربردارنده واژگان رکيک يا توهين به باورهای مذهبی و دينی ديگر و نيز اقوام ديگر بوده اند حذف کند. او هم چنين تلاش کرده است ضرب‌المثل‌هايی را مکتوب کند که «اصالتاً ماهشهری باشد ... با وجود اين امکان دارد برخی از مثل‌ها، اصطلاحات و عبارات اين مجموعه، عيناً و يا با کمی اختلاف در گويش عمومی در شهرهايی نظير هنديجان و توابع، رامشير، رامهرمز و کوت عبداله نيز رايج باشد.» هم چنين، او بر آن بوده است «مثل‌هايی که در ماهشهر رايج متداول است ولی اصالتاً ماهشهری نيستند را نيز حذف» کند. با همه احترامی که برای تلاش پديدآورنده قايل هستم خود را از گفتن اين نکته ناگزير می‌بينم که بيش ترين تعداد اين مثل‌ها نه تنها تعلق انحصاری به ماهشهر ندارند، بلکه مشترک ميان گويش‌های گوناگون خوزستان هستند. اگر، چنان که ابراهيم قيصری می‌نويسد، يک گروه اصلی ساکنان ماهشهر قنواتی‌های مهاجر از بهبهان هستند، بديهی است که مهاجران ضرب المثل هايشان را هم با خود از بهبهان و جاهای ديگر آورده باشند.

کتاب «مثل‌های ماهشهری» يک هزار و دويست مثل و عبارت ترکيبی اصطلاحی را ثبت و به ترتيب الفبايی به دست داده است. هر مثل را برگردان آن به فارسی و توضيحی در مورد کاربردش همراهی می‌کند. در موارد زيادی علاوه بر توضيح کاربرد، داستانی مربوط به مثل هم آورده می‌شود که از جنبه‌های مهم کتاب است و به ويژه اين جنبه است که چون داستان‌های فراوانی را که در مجموعه‌های مشابه نيامده اند ثبت کرده است بر ارزش آن می‌افزايد.

مواردی از مثل‌ها دلالت‌های محلی دارند. برای مثال، در شماره 929 می‌خوانيم، «مثل غارت چين ليرووی» (مثل غارت گر ليراوی). ليروای‌ها طوايف ترک و نيز لر اطراف بهبهان و بهمئی هستند؛ و يا در شماره 935 فرد غرغرو و بهانه‌گير را «مثل دُولو آغاجری» (مانند پيرزن آغاجری) می‌خواند. در شماره 1079، پديدآورنده مثل«نه اَفتو از ای گرم تر ئی يوبِه، نه کاکا مبارک از ای سِه تر» (نه آفتاب از اين گرم تر می‌شود، نه کاکا مبارک از اين سياه تر) را بهانه می‌کند تا به خاطره‌ای که از ناخدای پيری از ماهشهر شنيده است بپردازد. وی می‌نويسد: «در زمان برده‌داری، هر کس برده ای از بازار برده فروشان می‌خريد مانند نوزاد اسمی بر او می‌گذاشت و اين اسم‌ها اسم غيرمتداول و غيرمعمول در محل بود، مانند مبارک، ياقوت، فيروز، محبوب، مسعود، پرويز، الماس و غيره». در خاطره ای که از ناخدای پير ماهشهری نقل می‌کند و به درستی آن باور دارد، اما نمی‌تواند تأييد کند که قهرمان داستان خود راوی باشد، از قول او می‌نويسد:

وقتی برای آوردن کنيز و غلام از بندر ماهشهر با بلم‌های بادبانی نسبتاً بزرگ به طرف زنگبار حرکت می‌کرديم، پس از چند شبانه روز به ساحل اين محل می‌رسيديم و در نقطه خلوتی از ساحل لنگر می‌انداختيم. پس از استقرار و حصول آمادگی، طبق برنامه قبلی و زمانی که وزش باد در جهت آبادی‌های نزديک ساحل بود، مقدار زيادی پياز داغ می‌کرديم و آماده می‌شديم تا بوی پياز داغ به مشام ساکنين آن جا برسد. طولی نمی‌کشيد که کودکان و نوجوانان آن‌ها به اميد گرفتن غذا به طرف محلی که لنگر انداخته بوديم می‌آمدند و ما به بهانه دادن خوراکی، آن‌ها را به داخل بلم می‌برديم و به طبقه پايين هدايت می‌کرديم و بلافاصله بادبان‌ها را بر افراشته و فوراً از ساحل دور می‌شديم و چيزی نمی‌گذشت که در سياهی شب و در دل آب‌های دريا از ديد ساکنين محو می‌شديم. چون افراد دزديده شده اغلب کودک بودند و خيلی هم ترسيده بودند مقاومتی نمی‌کردند و تسليم می‌شدند. وقتی به بندر می‌رسيديم، صاحب کالا، يعنی شخصی که هزينه اين سفر را پرداخته بود، آن‌ها را از ناخدا تحويل می‌گرفت و چند روز بعد آن‌ها را مانند ساير کالاها به ناصری (اهواز)، محمره (خرمشهر)، فلاحيه (شادگان) و ساير شهرها برده و می‌فروخت و پول زيادی به جيب می‌زد. راست و دروغ اين داستان به گردن ناخدا است که البته از نظر راستی راست است ولی اين که قهرمان داستان خود ناخدای روايت کننده باشد جای شک دارد. (صص 339‌ـ‌340)

 پايان بخش کتاب يک فهرست است که شماره صفحات 1200 مدخل کتاب را در اختيار می‌گذارد.

مجنون بهبهان، ظفر حسين‌زاده، بهبهان: انتشارات توفيق، 1377، 31 ص

کتاب شرح داستان جوانی به نام الله‌وردی است که در بهبهان از تير عشق زخم می‌خورد. در اين کتاب، علاوه بر شرح ماجرا از سوی نويسنده، گزارش کوتاهی هم که در کتاب ديگری با عنوان «شيدای بهبهان» نوشته نوری، تهران: کتابخانه ابن سينا، ارديبهشت 1341 آمده است به دست داده می‌شود. خلاصه مطلب اين است:

جوانی ايلياتی به نام الله وردي (در گويش بهبهانی «هَلُو وِردی» و «اَللُووِردي») در سال 1310 خ . با كارواني به بهبهان آمد، و در آن جا در يك نظر عاشق دختري از مال دارهاي شهر شد. او دختر را تنها يك بار ديد. اما، عشق آن دختر الله‌وردي را از همراهی با كاروان در بازگشت به مملكت خودش باز داشت و او در بهبهان ماند. تلاش‌هاي وی و ميانجی فرستادن‌هايش براي قانع كردن پدر دختر به جايي نرسيد. رفت و برگشت الله وردي در كوچه محل زندگي دختر و آواره گردي او در شهر آن قدر به درازا كشيد كه مردم اصل ماجرا را فراموش كردند و آن‌هايي كه داستانش را نمي دانستند گمان می‌كردند ديوانه است. مدتی پس از ماندنش در شهر، پول‌هايش تمام، لباسش ژنده، موهای سر و ريشش انبوه و كثيف و كفش‌هايش پاره و سرانجام پابرهنه شد. پاهايش كه بر اثر سنگ و خار زخم و چركي مي‌شد دل سوزی مردم را بر می‌انگيخت و او را به درمانگاه شير و خورشيد مي‌بردند تا مرحمي بر زخم‌هايش بگذارند. اين گونه بود که او به مدت سي و يك سال در كوچه  آن دختر و كوچه‌هاي بهبهان رفت و برگشت تا سرانجام در سال 1341 در آن شهر درگذشت. او هرگز ديگر بار آن دختر را نديد و گويا دختر خبردار هم نشد كه چنين فردي با يك نگاه عاشق او شده است.

اللووردي در گويش مردم ماند و نامش معرف كسي شد كه لباسش ژنده و مو و ريشش انبوه و نامرتب و بي‌خبر از سر و وضع و حال و روز خود است.

جزييات بيش‌تری از آن چه نوشته‌ام در کتاب نيست جز آن که می‌دانيم نام دلالی که اهل کاروان را به خانه پدر دختر می‌برد «حسين مِژده خِدِر» (حسين مشهدی خدر) است، و دختر از ترک تباران بهبهان بوده است. اين که الله‌وردی اهل کجا بوده است جزيياتی داده نمی‌شود، اما از زبان پدر دختر به تفاوت قومی او با خودش اشاره می‌شود و اين که آن‌ها بر خلاف بهبهانی‌ها که در خانه‌های گچ و سنگی زندکی می‌کنند خانه‌های کپری دارند.

شناسنامه بهبهان، رضا جوکار قنواتی، بهبهان: انتشارات توفيق، 1383، چاپ دوم، 206ص

چاپ نخست کتاب در 1350 منتشر شد. صفحات 138‌ـ‌130 افزوده‌های چاپ تازه هستند و در آن‌ها آمار «پيشرفت‌های شهر بهبهان» را در سال‌های پس از 1350 از نظر بيمارستان، کشاورزی، دامپروری، صنايع و کتابخانه‌ها به دست می‌دهد. کتاب در دو بخش است: بخش اول درباره «ارجان»، شهر قديم بهبهان است که تا سده  ششم هجری آباد بود، و در بخش دوم به شهر کنونی بهبهان می‌پردازد که از سده  هشتم بنياد گرفت.

در بخش اول، پس از توضيح کوره‌های پنجگانه پارس، به کوره قباد که ارجان مرکز آن بوده است می‌پردازد و پس از توضيح ماليات، محصولات و خصوصيات مسکن مردم، شهرهای آن شامل بيران، فرزک، جلادگان، آسک، ريشهر، مهروبان، سينيز، جنابه (گناوه) و خبس را نام برده و حدود آن‌ها را توضيح می‌دهد. منابع او در اين بخش کتابهای گوناگونی است که پژوهش گران و سفرنامه‌نويسان ايرانی و خارجی نوشته اند. در ادامه فصل، نويسنده به رويدادهای تاريخی ارجان می‌پردازد و از نبرد معبر اُکسين، مقابله آريو بزرن با سپاه اسکندر مقدونی، فتح ارجان به دست اعراب، ماجرای سبکری (غلام عمرو بن ليث صفاری)، ظهور قرمطيان (در گناوه)، و نقش مردم ارجان در بنيان گذاری سلطنت آل بويه می‌نويسد. اين بخش با معرفی شخصيت‌های قديمی ارجان و آثار به جا مانده از آن دوره، مانند پل کسری، بند و پل بِکان، مسجد جامع و حمام محله بکان پايان می‌يابد.

در بخش دوم، می‌خوانيم که پس از شکستن سد ارجان و خرابی شهر بر اثر نا امنی و رکود فعاليت‌های اقتصادی، مردم به يکی از روستاهای سه کيلومتری آن جا به نام «کوشت دشت» می‌روند که نقطه مرکزی اراضی بين دو رودخانه مارون و خيرآباد بود. زنده ياد جوکار قنواتی بی‌آن که توضيح بيش تری بدهد اسناد اين ادعای خود را تذکره‌های امامزاده‌های بهبهان می‌نامد. (ص 44) در بخش «شناسايی طبيعی»، نويسنده از ارتفاعات بهبهان شامل کوه‌های ماغر، حاتم، بديل، خاويز، ديل، گوه و زيدون نام می‌برد و موقعيت هر کدام را شرح می‌دهد. کوه حاتم همان است که تنگ معروف سُولَک (تنگ سَروَک) در آن است؛ «در تنگ سروک درختان سرو آزاد خودرو به حد وفور روييده است. در سال‌های پيش درودگران بهبهانی تنه‌های قطور آن را بريده به شهر می‌آوردند و از الواح [کذا] آن که بوی معطر داشت در و پنجره و صندوق چوبی می‌ساختند و از تيرهای آن برای سقف اطاق استفاده می‌کردند،» (ص 46).  «تنگ تکاب» (يا همان «دربند پارس») دو کوه بديل و خاويز را از هم جدا می‌کند و «معدن بهترين موميايی ايران است» (ص 47). پس از نوشتن درباره دو رود مارون و خيرآباد، نويسنده به گياهان دارويی، زينتی و غذايی منطقه می‌پردازد و در ادامه جزييات گوناگونی درباره نژاد مردم بهبهان، گويش آن ها، درمانگاه‌ها و صنايع آن جا به دست می‌دهد. تا پيش از به راه افتادن اولين کارخانه آرد بهبهان، آسياب‌های آبی متعددی در پيرامون شهر وجود داشت که معروف‌ترين آن‌ها آسياب‌های ليلی و مجنون بود. از صنعت عبا بافی به عنوان مهم ترين صنعت بهبهان تا سال‌های 1330 خ. نام برده می‌شود که کالای بافت کارخانه‌های دستی «در بازارهای جزاير خليج فارس و کويت خريدار فراوان داشت و به همين جهت عبا رقم قابل ملاحظه‌ای از صادرات بهبهان را تشکيل می‌داد،» (ص 63). با ارايه اطلاعاتی درباره سير تأمين آب مشروب شهر از برکه‌هايی نام برده می‌شود، مانند «برکه قايد حسين»، که در اطراف شهر وجود داشت و از آب باران پر می‌شدند و برای چند ماهی از سال آب نوشيدنی شهر از آن‌ها به دست می‌آمد. اقدامات اويس ميرزا احتشام‌الدوله در سال 1282 و سرهنگ علی زره‌پوش، فرماندار نظامی بهبهان، در 1318 و تجديد لوله کشی شهر در سال 1343 از مراحل مهم تأمين آب شهر هستند. در ادامه، شرحی از رويدادهای مهم تاريخی از زمان بنياد گذاری بهبهان به دست داده می‌شود. فهرست رخدادها اين است: کشته شدن مولی علی (فرزند سيد محمد مشعشعی) در رودخانه مارون، آتش زدن بهبهان از سوی القاس ميرزا پسر شاه اسماعيل صفوی، دفع محاصره شهر بهبهان از سوی محمود افغان، شورش محمد خان بلوچ حاکم بهبهان عليه نادرشاه، محاصره بهبهان از سوی سپاه زند، دوران کشمش‌های بهبهان، يادداشت‌های ميرزا فتاح خان گرمرودی از دوران بيگلربيگی خود بر بهبهان و کهگيلويه، شورش جنوب و اتحاد مثلث ميرزا قواما، محمد تقی خان چارلنگ و شيخ ثامر کعبی به تحريک انگليسی ها، بهبهانی‌ها و استعمار انگليس، ماجرای شيخ خزعل و جنگ‌های کيکاووس و زيدون. بخش پايانی کتاب نام آوران دينی و ادبی شهر بهبهان را از گذشته تا زمان خود با اندکی از شرح زندگانی و کتاب‌های ايشان معرفی می‌کند. فهرست منابع در سه صفحه پايان بخش کتاب است.

به جز آن چه در حوزه اطلاع زمانه نويسنده است، بقيه مطالب کتاب به نقل از منابع گوناگون تاريخی است. يکی از اشکالات کتاب عدم بخش‌بندی منطقی مطالب در سر فصل‌های مجزا و چينش نامنظم مطالب گوناگون پشت سر هم است.

شعر و ادب خوزستان، جلد اول: ارجان و بهبهان، رضا جوکار قنواتی، اهواز: انتشارات مؤسسه فرهنگی آيات، 1373، 157 ص

جوکار قنواتی در پيش گفتار خود به ارجان کهن و بهبهان کهن می‌پردازد و اطلاعاتی را از منابع گوناگون در باره پيشينه آن‌ها در دسترس می‌گذارد. نژاد مردم بهبهان به نوشته او «ارجانی، لر و ديگر مهاجرينی هستند که از شهرهای مجاور به آن جا آمده و اقامت گزيده‌اند. مردم اين شهر با گويش فارسی ميانه و فارسی لری سخن می‌گويند.» آداب و رسوم، ضرب المثل‌ها و افسانه‌های اين مردم هم ضمن مشابهت با مردم جنوب غرب ايران و غرب خوزستان در مواردی با مردم فارس و بوشهر خويشاوندی دارد (ص 12). شرح درس خواندن کودکان در مکتب‌ها و جشن ختم القرآن و متن شعر صلوات بر محمد(ص)،6 اسامی برخی از مکتب خانه‌های بهبهان و ملاهای آن‌ها از موارد قابل توجه گفتار اول هستند. جوکار در مورد تاريخ تأسيس مدارس دولتی در بهبهان می‌نويسد که نخستين مدرسه دولتی در شهر در سال 1302 گشايش يافت و تنها يک سال داير بود. آموزگار آن از فارس اعزام شده بود. برای بازگشايی دبستان، «ميرزا علی اکبر نوری وزيری شيرازی» نامی به همراه فرزندش «جلال نوری» از رامهرمز به عنوان نماينده فرهنگ به آن شهر می‌آيند.7 فرهنگ بهبهان در سال 1309 از فارس جدا شده و به اداره فرهنگ خوزستان می‌پيوندد.

در گفتار دوم، اطلاعاتی اندک از اهل ادب (به جز دو نفر نثر نويس بقيه شاعر هستند) و نمونه‌هايی از شعر و نوشته هر کدام به دست داده می‌شود. همه افراد معرفی شده به جز يک نفر (ماهرخ غلامحسين پور) مرد هستند و ترتيب معرفی افراد به صورت الفبايی است. بيش تر اطلاعات زندگی نامه ای و شواهد شعری از کتاب‌های «کهن شعرای خوزستان» نوشته سيد محمد علی امام (اهوازی) و «دانشمندان و سخن سرايان فارس» از رکن‌زاده آدميت است. اطلاعات داده شده بسيار کم و جاهايی شتاب زده است. اين ضعف، در بسيار جاها ناشی از گردآورنده نيست، اما مواردی بوده است که او می‌توانسته اطلاعات کتاب شناختی منبعی که شواهد شعری را از آن‌ها گرفته است نام ببرد، و شيوه يک دستی در ارايه اطلاعات همه مدخل‌های خود در پيش بگيرد.

در اين جا اطلاعات کتاب شناختی داده شده در لابلای نوشته‌ها را می‌آورم:

يک) ابوبکر احمد ملقب به ناصح الدين ارجانی بن محمد بن حسين ارجانی در 544 در شوشتر درگذشت. «ديوان اشعارش در سال 1307 در بيروت به چاپ رسيد.» (ص 31)

دو) امتياز روزنامه «بهبهان» برای سيد امان الله ارجانی اولين روزنامه نگار بهبهان در ششم خرداد 1304 خ. از تصويب شورای عالی معارف گذشت. روزنامه‌های بعدی منتشر شده در بهبهان «نور اسلام»، «حقوق بشر» و «فرياد بشر»، به ترتيب به صاحب امتيازی حاج لطف‌الله مفيد، حاج شکرالله بهبهانی و سيد محمد مرتضوی، نام برده شده‌اند.

سه) کتاب «فوائد الصيام» از حسين بن اسدالله بن محمد بهبهانی در سال 1340ق به چاپ رسيد.

چهار) نمونه‌های شعر «ذره بهبهانی» برگرفته از دفتری خطی از «سيد محمدجواد متکلم، فرزند مرحوم آسيد محمد روضه خوان، آموزگار بازنشسته آموزش و پرورش» هستند.

پنج) اشعار حبيب الله شريفی به نام «حرير ابر» در سال 1348 خ به چاپ رسيد. (ص 63)

شش) آخوند صدرالدين محمد، مشهور به صدرای گازر، متخلص به «صدرای بهبهانی» و درگذشته در 1117 کتاب «کنوز الشعرا» را گردآوری کرده است. (ص 84)

هفت) کتاب «عشق و غم» سروده سيد محمد رضا صفا در سال 1354 به چاپ رسيد. (ص 84)

هشت) عجزی بهبهانی از شاعران سده دوازدهم جُنگی خطی در 283 صفحه را گردآوری نمود.

نه) ديوان «نجات المذنبين» از حاج محمد صالح مذنب در سال 1309 ق و به خط محمد علی کشکولی منتشر شد. (ص 112).

ده) سروده‌های اکبر معماريان متخلص به «معمار» در کتاب‌های «فاتحان سنگر»، «سروده‌های باکره» و «لاله‌های سرخ سنگر» چاپ شده‌اند. (ص 119)

يازده) در پايان کتاب، در بخش فهرست مآخذ نام پنج دفتر خطی به اين شرح آمده است: دفتر خطی از آخوند ملا محمد ذاکر، دفتر خطی از سيد مرتضی موسوی نسب، دفتر خطی از حاج عبدالحسين شمس، دفتر خطی از محمد جعفر عتيق، دفتر خطی از سيد محمد جواد متکلم که در سال 1340 ق به خط او نوشته شد.

در معرفی شاعری به نام «شايق» يک دو گانگی وجود دارد. در حالی که جوکار قنواتی او را سيد محمود فرزند سيد محمد معرفی می‌کند، امضای شعری که از شاعر «بر ديوار رواق حضرت امام زاده ابراهيم نصب است» او را «الاحقر السادات محمد حسين ابن مرحوم سيد محمد» نام می‌برد. بخش‌های درازی از نوشته‌های شيخ عبدالنبی منشی بهبهانی در صفحات 135‌ـ‌121 به دست داده می‌شود. متن کامل کتاب شيخ الاسلام با عنوان «بدايع الاخبار» از سوی مرکز پژوهشی ميراث مکتوب منتشر شده است.

آخرين شعر کتاب سروده خود جوکار قنواتی در رثای جوان از دست رفته اش، جهانشاه، در 24 سالگی است.

فرهنگ عاميانه مردم بهبهان، رضا جوکار قنواتی، مؤسسه انتشارت توفيق بهبهان، 1379، 138 ص

کتاب با تصويری از نامه دست نويس مظاهر مصفا، استاد دانشگاه و معاون آموزشی دانشکده ادبيات، به تاريخ 18/12/1353 آغاز می‌شود. در اين نامه مصفا اين «کتاب عزيز» را نشانه دلبستگی گردآورنده به ميهن و اصالت فرهنگی مردم ايران زمين می‌داند. متن دارای يک پيش گفتار و هشت بخش است. گردآورنده در پيش گفتار می‌نويسد که کتاب در 1353 تأليف شده اما وی امکان چاپ آن را نداشته است. خوش بختانه، نگارش کتاب مربوط به هنگامی است که جامعه ايران هنوز دگرگونی‌های شديد چند دهه اخير را از سر نگذرانده است و اجرای مراسم و آيين‌ها کم يا بيش هنوز بخشی از زندگی جاری بود. نگارش کتاب در ثبت اين آيين‌ها در بزنگاهی برزخی و آغاز فراموشی روايت‌های شفاهی کار پر ارجی است، به ويژه که پژواک سنت‌های آيينی گوناگونی را، چنان که خواهيم ديد، در خود جای داده است. اين کتاب از ميان سه نوشتهه شادروان جوکار قنواتی آخرين و پخته‌ترين آن‌هاست.

در بخش اول، مختصری از جغرافيا و خصوصيات انسانی شهر بهبهان را می‌خوانيم. نويسنده لهجه مردم را يکی از انشعابات لری و تطور يافته فارسی ميانه می‌نويسد. (ص‌4) در اين بخش، تهيه انواع نان، و نام ابزار، مراحل و حالت‌های مختلف آرد و خمير مورد استفاده در آن‌ها را می‌خوانيم. پس از آن، صنايع خانگی و دو بازی «شالکو» و «تی تی» شرح داده می‌شوند، بازی‌هايی که هدف شان پرورش روحيه سلحشوری بوده است.

در بخش دوم، آداب و رسوم گوناگون شرح داده می‌شوند. در اين جا می‌بينيم که چهارشنبه‌سوری با چهارشنبه آخر ماه صفر «تلفيق» داده شده، «در آخرين چهارشنبه ماه صفر هنگام غروب آفتاب روی بام خانه و يا وسط حياط آتش روشن کرده و از روی آن می‌پرند و می‌گويند: صفرک اَدَر موليد اَتو/ قضا بلا مو در بِشو. يعنی ماه صفر بيرون می‌رود و ماه مولود (ربيع الاول) وارد می‌شود و قضا بلای ماه هم بيرون برود،» (ص 13). پس از توضيحاتی در مورد «بخت گشای«، فال گوش و نوروز، جوکار قنواتی «آبستنی» را سرآغاز گرفته و مرحله به مرحله رسم‌ها و آيين‌های «چله بری»، درمان قاعده گی‌های غير طبيعی، پيش گيری از سقط جنين و مراقبت‌های زن سقط جنين کرده، دوران آبستنی، «مهره آل»، زايمان، ناف بری، خوابگاه افسانه ای نوزاد، عبور از حلق گرگ، «وقک» (جغد)، حصار مريم، ... و همه مراحل رشد کودک تا ازدواج و عروسی او، عروس بران، شب زفاف و مراسم بعد از ازدواج تا مرگ را شرح می‌دهد. در سنت «حصار مريم کوهزاد» پژواک روشنی از آيين ترسايان را می‌بينيم. بعد از فراغت از زايمان، زائو را در رختخوابی که در حصار مريم برايش گسترانيده اند قرار می‌دهند. «حصار مريم عبارت است از يک طناب موئين پهن (وريس /veris/) که در اطراف بستر زائو کشيده شده و به اصطلاح آن را محصور می‌کند. می‌گويند مريم عذراء دختر عمران و مادر عيسی در کوهستان وضع حمل نمود و برای اين که آل به او آسيب نرساند طنابی موئين بر گرد رختخواب خود کشيده و از آن زمان تا به حال اين طناب به نام حصار مريم کوهزاد به دور رختخواب زائو کشيده می‌شود،» (ص 26). هم چنين، وقتی که به علت ضعف بنيه و يا خونريزی زياد به زائو حالت ضعف و بيهوشی دست دهد می‌پندارند آل به او حمله کرده است و برای آن که آل زائو را رها کند يک نفر شکارچی در اتاق زائو تيری شليک می‌کند و «نيز يک زن دست به پشت زائو زده و هفت مرتبه می‌گويد مريم تا بهوش بيايد،» (صص 27‌ـ‌26). حضور نام «مريم» به همين جا پايان نمی‌يابد. در هنگام نام گذاری نوزادان، «مرسوم است که اگر زنی بچه هايش می‌ميرند چنان چه نوزاد او پسر باشد نام او را بمون [بمان] يا مندنی [ماندنی] و در صورتی که دختر است نامش را مريم بمون می‌گذارند،» (ص 28). در مراسم عروسی، جای جای می‌بينيم که برخی کارها را، مثل انداختن رختخواب عروس و داماد، بايد يک زن سفيد بخت انجام دهد. جوکار چنين زنی را «زن خوشبخت بدون هوو که دارای شوهر و فرزند باشد» (ص 37) تعريف می‌کند. آن جهان بسامان پيشين به هم ريخته است و زن ايرانی امروز هنوز در حال بازتعريف خوشبختی است. در آخر اين بخش، گردآورنده انواع سنگ قبر سطح صاف، کتابی، محرابی و صندوقی را نام می‌برد و عبارات چهار سنگ قبر مربوط به سال‌های 1290 تا 1312 خ .را نقل می‌کند. نام‌های درگشتگان فارسی است: گردآفريد فرزند بابک (درگذشته 1300 خ)، پوران دخت فرزند حميد (درگذشته 1312 خ)، اردشير فرزند بهرام (درگذشته 1302 خ).

موضوع بخش سوم «طب عوام» است و به معالجهه  انواع دردها و بيماری‌ها می‌پردازد. جوکار قنواتی با ياری بانو خيری بگم آصفی «که عمر خود را صرف معالجه رايگان همشهريانش نموده» اين بخش را تنظيم کرده است.

در بخش چهارم، اعتقادات، دعاها و نذری‌های مردم بهبهان را می‌خوانيم. در آغاز اين بخش می‌خوانيم که «زمين بروی شاخ گاو می‌باشد و آن گاو بر پشت ماهی ايستاده است و در هنگام نوروز زمين از يک شاخ گاو به شاخ ديگری می‌رود. در اطراف سر گاوي که زمين را بر شاخ خود دارد پشه ای در پرواز است. هر وقت آن پشه گاو را می‌گزد گاو سر خود را تکان داده و در نتيجه زمين لرزه به وجود می‌آيد،» (ص 61). در همين صفحه، با عبارت ترکيبی «ماه گِرَک» برای خسوف برخورد می‌کنيم. اين عبارت هيچ ابهام معنايی ندارد در حالی که بزرگ سالانی را می‌شناسيم که شايد تا پايان عمرشان نتوانند بگويند کاربرد درست خسوف و کسوف (اَفتو گِرَک) را در موارد ماه يا خورشيد گرفتگی بگويند. اگر در داستان فرج اله حسينی (در پايين) می‌بينيم که مردم رامهرمز ماه گرفتگی را تقلای اژدها برای خوردن ماه می‌دانستند، بهبهانی‌ها فکر می‌کردند «هر وقت ماه گرفته می‌شود اجنه به او حمله کرده می‌خواهند او را بکشند.» در ادامه همين بخش، در «دعای باران» می‌بينيم که مردم از اسفديار می‌خواهند باران بياورد: «اسفنديار، اسفنديار/ جون شاه کربلا بارون بيار، بارون بيار» (ص‌68). جوکار قنواتی در پانوشت همين صفحه، اين اسفنديار را يکی از هفت امشاسپند ديانت زردشتی و موکل زمين و درختان می‌داند. در توضيح «وخمه بشير و نذير»8 (ص 71) گردآورنده اشاره به باور برخی عوام دارد که بشير و نذير نوکران امام جعفر صادق(ع)اند. اما برخی ديگر، با توجه به در دست نبودن هيچ دليلی، قبول ندارند که اجساد نوکران امام که خود در 148 ق در مدينه وفات کرد در اين نقطه از ايران افتاده باشند. عده‌ای ديگر، «تعلق آن دو قبر را به دو نفر يهودی می‌دانند و دليل شان هم اين است که قبله ساختمانش بيت المقدس است و روز زيارتی آن هم شنبه می‌باشد،» (ص 71).9 داستان «قند و کُنْجی» (قند و کنجد) (صص 72‌ـ‌71) در واقع بخش دوم داستان مشکل گشا است.

بخش پنجم کتاب به داستان‌های بهبهان می‌پردازد و متن اين داستان‌ها را در اختيار می‌گذارد: «کاکا يوسف»، «شبی که پيرزن به کوه می‌رود» (داستان احمديل و مهمديل که در زير از آن گفته خواه شد)، «پروين و سهيل«، «زهرا مشتری«، «گازريک»، «کيکَک و مورَک»، «سنگ و گردو»، «توره‌ها و سگان»، و «کره سياه». در دو داستان «کيکک و مورک» و «سنگ و گردو» پايان شوخ داستان‌ها که زبان صريحی لازم دارد گفته نشده است.

در بخش ششم «امثال» را می‌خوانيم که به دليل تکرار آن‌ها در کتاب‌های خانم فرخنده نشاتی به آن جا رجوع می‌دهم. نقطه قوت اين بخش از کتاب نسبت به مدخل‌های خانم نشاتی اين است که جوکار قنواتی معنی مثل را به فارسی هم نوشته است و اين امر در درک معنا برای خواننده غير آشنا به گويش بهبهانی کمک بزرگی است. برای مثال، وقتی می‌نويسد، «تاته توره ميگو هر گه بارون زمستون» معنايش را هم می‌دهد: «عمو روباه می‌گويد هر وقت باران است زمستان است».

در بخش هفتم اشعار به گويش بهبهانی داده شده‌اند که نيمی از آن‌ها سروده ميرزا شوقی بهبهانی هستند.

بخش هشتم واژه‌های بهبهانی با آوانويسی انگليسی و معنای فارسی آن‌ها آورده شده‌اند.

تاريخ شهرستان بهبهان، گردآورنده نورمحمد مجيدیکرائی، [تهران]: بهآفرين، 1378، 459ص

کتاب بدون مقدمه و در يازده بخش است. در بخش اول به شهرستان بهبهان، بقاع و زيارت گاه ها، مساجد و نيايش گاه‌ها، مدارس علميه و گردش گاه‌های آن می‌پردازد و گزارش «مرآت البلدان» صنيع الدوله و تکرار آن در «فارسنامه ناصری» درباره ريشه واژه بهبهان را به استناد برخی گزارش‌های تاريخی که در آن‌ها از قصبه بهبهان نام برده است و نيز تاريخ بنای مسجد بردی و مسجد جامع شهر ساختگی می‌داند. در مورد شهر بهبهان در زمان گسترش آن کتاب «شناسنامه بهبهان» نوشته رضا جوکار قنواتی از جمله منابع او در مورد تأمين آب شهر است. نام 24 محله قديمی شهر به دست داده می‌شود که نام دو محله خراسانی‌ها و محله آبخاسی‌ها چشم‌گير است. کتاب «ارجان و کهگيلويه» نوشته هانس گاوبه از منابع کتاب در معرفی بقاع و زيارت گاه‌هاست. در معرفی 44 مسجد بهبهان به کتيبه مسجد جامع اشاره می‌کند که تاريخ بنايش به حروف ابجد با اين شعر بر سر درش نوشته شده است: «در دارالاسلام کعبه شد باز» (گويا 751 قمری).

‌موضوع بخش دوم کتاب رويدادهای تاريخی است که به استناد اين منابع نوشته شده است: «فارسنامه» ابن بلخی، «تاريخ جهانگشا«ی جوينی، «فارسنامه ناصری» حسن فسايی، «رياض الفردوس خانی» (نسخه خطی)، «تاريخ منتظم ناصری»، «تاريخ گيتی گشا» موسوی اصفهانی، «سفرنامه لرستان و خوزستان» بارون دو بد، «ناسخ التواريخ» لسان الملک سپهر، «سفرنامه جنوب ايران» بابن و هوسه، «سفرنامه» ميرزا فتاح خان گرمرودی، «وقايع اتفاقيه» سعيدی سيرجانی، «خاطرات و اسناد» حسين قلی خان نظام السلطنه مافی، «نهضت آزادی خواهی مردم فارس در انقلاب مشروطيت» جهانگير قايم مقامی، «روزنامه جنوب» شماره 15 سال 1328 ق، «سفرنامه خوزستان» رضا شاه پهلوی، «سفرنامه» دمرگان، «روزنامه هفتگی استخر» شماره 26 سال 1303 خ. در پايان اين بخش به جنگ ميان نيروهای شيخ خزعل و قوای دولتی رضا شاه پهلوی در سه جبهه تاشان (تشون) و کيکاوس، زيدون و سلطان آباد رامهرمز می‌پردازد و اطلاعاتی را از افراد و نيروهای درگير به نقل از «روزنامه استخر»، «سفرنامه» رضا شاه و «خاطرات کهن مردان خوزستان» از گروه تحقيقاتی دانشگاه جندی شاپور در اختيار می‌گزارد.

بخش سوم درباره نژاد مردم بهبهان است. پس از يادکردی کوتاه از مردم ارگان به نقل از کتاب هانس گاوبه، پژوهشگر به لرها، عرب‌ها (شامل سادات و رييس کوفی)، گروه‌های مختلف سادات از بلادی بحرينی تا سادات صفوی يا شاهان و غيره (8 گروه)، اعراب کوفی، ترک‌ها و مغول‌ها و تاتارهای افشار و آغاجری و غيره (شامل شيرالی‌ها؛ شهرويی‌ها؛ جغتايی‌ها در گويش بومی جِغَتينی؛ بوالی‌ها ابيوردی‌ها و فارسيمدان‌ها)، اصفهانی‌ها و شيرازی‌ها و محل اسکان و استقرار هر کدام از آن‌ها می‌پردازد. واپسين سرای شيرالی‌ها آبادی «خان کشته» در رامهرمز ذکر شده است که پس از کشتاری از سوی بختياری‌ها اين ايل در نواحی خوزستان پراکنده شد. (ص 115) از قول لرهای بهمئی و بختياری شيرالی‌ها را «آدم‌خوار» لقب داده است  و دليل آن را سنگدلی و خوانخوارگی آن‌ها می‌داند. (ص 113)

بخش چهارم درباره حکومت گران و کلانتران بهبهان است و در مورد خاندان‌های عليرضا خان قنواتی، حيدرخان قنواتی، معمار و ديوان بيگی بی‌آن که منبعی را نام ببرد جزييات فراوانی به دست می‌دهد.

بخش پنجم بسيار کوتاه (6 صفحه) است و درباره نظام آموزشی بهبهان است و در آن به مکتب خانه‌ها و ملاهای مکتب دار شهر در دوران جديد پرداخته است. نورمحمد مجيدی کتاب‌ها و درس‌های اين مکتب‌ها را به اين شرح فهرست کرده است: «قرآن کريم»، «خورشيد آفرين و فلک ناز»، «حيدر بگ»، «عباس دوس»، «کله سر»، «رز و ميش»، «صلوات نامه»، «حسين کرد شبستری»، «شاهنامه»، «بوستان» و «گلستان» سعدی، «خسرو شيرين» و «خمسه» نظامی و «ديوان» حافظ. اين بخش از اطلاعات خود پژوهش‌گر و نيز از کتاب «ارجان و بهبهان» رضا جوکار قنواتی استفاده کرده است.

بخش‌های ششم تا نهم به حومه بهبهان (زيدون)، تشان، کردستان، دودانگه، کيکاوس، شهرک منصوريه و تنگ تکاب می‌پردازد و در هر کدام علاوه بر نام بردن و توضيح طايفه‌ها و مردم به آثار باستانی و تاريخی به جا مانده و نيز قلعه‌های آن‌ها می‌پردازد. اين بخش علاوه بر استناد به منابع مکتوب به اطلاعات خود نگارنده نيز تکيه دارد. برای مثال، در مورد ويرانه‌های تاشان شرح اطلاعاتی را که از بزرگان محل (ملاعباسقلی تاج‌الدين طيب از ايل طيبی و آقا سيد فرج‌الله از بزرگان طايفه شيخ هابيلی بوير احمد) شنيده است و در مورد آن ويرانه‌ها پيش از گسترش ساختمان‌های نوين است (مربوط به 1326 خ) به دست می‌دهد. (صص 198‌ـ‌197) گزارش اين افراد از انبوه گياهان و گونه‌های فراوان جانوران می‌گويد که اکنون اثری از آن‌ها ديده نمی‌شود. مجيدی اضافه می‌کند که از آثار تاريخی هم جز اندکی از بناها که در ساختمان‌های نوبنياد در آميخته‌اند چيزی به جای نمانده است. هم چنين در مورد کوچ اجباری ايل کُرايی پس از سرکوب صفی ميرزای دروغين اطلاعاتی در اختيار خواننده گذاشته می‌شود.

بخش دهم درباره شهر باستانی ارگان، آثار بازمانده و رويدادهای تاريخی آن از جمله جنبش مسلمانان اسماعيلی و دژهای آنان است. بخش يازدهم که طولانی ترين بخش کتاب است (از ص 258 تا آخر کتاب) درباره دانشمندان، نويسندگان و سرايشگران بهبهان است و در آن 113 نفر را نام برده و معرفی می‌کند و علاوه بر اطلاعات شواهدی از نوشته‌ها و سروده هاشان را به دست می‌دهد. آغاز اين قسمت با بيان سفر شوقی به بندر گناوه است و برخی از رويدادهای زندگی اين شاعر را بيان می‌کند و شعرهايی را که از شوقی به آن مناسبت هست به دست می‌دهد. نگارنده برای تهيه اين قسمت به تعداد زيادی تذکره و نسخه خطی مراجعه کرده است. از مواردی که برای پژوهش‌های رامهرمز مهم است اشاره به کتاب تاريخ وصاف الحضره يا تجزية الامصار و تزجية الاعصار محمد يحيی بهبهانی فرزند ملالطف‌الله بهبهانی است که در سال 1112ق. به درخواست علی مردان خان از حکومت‌های کهگيلويه و بهبهان نوشته است (ص 334). به نقل از خود کتاب در مورد نگارش آن از «روزنامه و جغرافيای خطی کتابخانه سلطنتی» تأليف بدری آتابای (ص 448) چنين آورده است: «حسب الامر بندگان ... علی مردان خان ايشک آقاسی باشی ديوان اعلی ... اقل خلق الله ابن لطف الله محمد يحيی بهبهانی به نوشتن اين نسخه بديعه در قصبه رامهرمز کوگيلويه شروع و به توفيق دادار جهان در دارالسلطنه اصفهان به تاريخ ...» هم چنين، در مورد مرحوم آيت الله بهبهانی که عمری را در رامهرمز گذراند او را از سادات امير سالاری کهگيلويه می‌داند که نياکان وی از ايل خود جدا شده و به شهر رامهرمز رفتند و در آن جا نشستند و پس از آن به بهبهان آمدند و به بهبهانی نامبردار شدند (ص 296).

کتاب فهرست اعلام و منابع ندارد و اطلاعات مختصر هر منبع در پانوشت صفحه‌ای که از آن گفتاورد کرده است آمده است. در اين کتاب مجموعه‌ای از رويدادها و موضوعات پيرامون بهبهان و نيز انبوهی منابع مکتوب مورد اشاره قرار گرفته است.

ضربالمثلهای شيرين بهبهانی، تهيهکننده فرخنده نشاتی، بهبهان: انتشارات توفيق، 1383، 246 ص

کتاب با يک ديباچه يک صفحه‌ای که درباره مسائل کلی و بی‌ارتباط با بهبهان و اين کتاب است می‌آغازد و پس از ارايه 1638 ضرب‌المثل با يک واژه نامه 17 صفحه‌ای به پايان می‌رسد.

ضرب المثل‌ها به ترتيب الفبايی نويسه اول مرتب شده اند و در هر مورد گويش بهبهانی مثل با اعراب گذاری، آوانويسی انگليسی، و کاربرد آن داده می‌شود. در حالی که بايد به همت گردآورنده، که معلوم است از علاقمندان به کتاب خوانی است، آفرين گفت، بزرگ‌ترين نقص کتاب آن است که معنای ضرب المثل‌ها به فارسی داده نشده است و اين کار خواننده را دشوار می‌کند. در بسياری از موارد، وجود معنای فارسی می‌توانست به خواننده کمک کند راحت تر عبارت‌های زير و زبر دار را بخواند و بفهمد. برای مثال، درباره يا درتوضيح ضرب المثل شماره 45 «اَفتو مَهْتویْ رَنگِ نِديتِه» تنها آورده است: «منيژه منم دخت افراسياب/ برهنه نديده تنم آفتاب». در حالی که دادن معنای عبارت به فارسی، يعنی «آفتاب مهتاب رنگش را نديده است» هم راهبر خواننده می‌شد به معنا و هم آن متن به ظاهر دشوار خوان را آشنا می‌کرد.

علاوه بر در دسترس نبودن معنای عبارات، مشکل ديگر، که البته انتظار پرداختن به آن را نمی‌توان داشت و کاری در حوزه مردم شناسی، ادبيات و تاريخ است، توضيح ندادن اشارات و ارجاعات و يا تلميحات ضرب المثل هاست که به رويداد، شخصيت يا وضعيت خاصی مربوط می‌شوند. مواردی از چنين ضرب‌المثل‌هايی را اين جا می‌آورم:

معنای ضرب‌المثل شماره 100، که گردآورنده بی هيچ توضيحی از آن گذشته است اين است: «آن قدر تو را می‌زنم تا به گربه بگويی ابوالقاسم» (چرا «ابوالقاسم»؟)؛ معنای ضرب المثل 132: «گويی اقاقيل هندوستان است» (اقاقيل؟ چرا هندوستان؟)؛ شماره 169: «گويی سگ ميرزا علی محمد است» (داستان سگ ميرزا علی محمد چيست؟)؛ شماره 787: «دختری که مادرش تعريفش بکند به درد پسر عالِشا می‌خورد» (عالشا، عالشاه، عالی شاه يا عالمشاه؟)

برخی از ضرب‌المثل‌ها اشاره ويژه جغرافيايی دارند. شماری از آن‌ها را در ادامه می‌آورم. شماره 226 چنين است: «آدم تِ خور و دورق جا وا می‌لِه». گرد آورنده بی‌هيچ توضيحی از اين مثل گذشته است. به نظر می‌رسد حرف ربط «و» زيادی است و معنای آن اشاره به افراد زرنگ بی تعهد است: «آدم را در خور دورق رها می‌کند و می‌رود». حتی اگر «و» را نيندازيم معنا چنين است: آدم را در خور و دورق بدون همراه جا می‌گذارد. «دورق» شهر قديمی شادگان است و خور دورق در ميانه راه ماهشهر به آبادان است. اين عبارت بايد از دريانوردان آمده باشد. شماره 258 به بندر ديلم (در جنوب بهبهان و بخشی از بوشهر) اشاره دارد: «ايسه خر بندر ديلمی صاحاب دار وابيده» (حالا خر بندر ديلمی صاحب دار شده!)

ضرب المثل شماره 156 در اشاره به «اُتُر خان» است: «گويی دختر اتر خان رشتی است.» اتر خان نزد رامهرمزی‌ها هم رشتی است. معلوم نيست امير هدايت خان فومني، امير گيلان، معروف به اتر خان و اتل خان، چگونه وارد گويش‌های محلی خوزستان شده است! منابعی را که گردآورنده در صفحه آخر به عنوان منابع خود به دست داده است هيچ کدام از خوزستان يا مربوط به آن نيست.

ضربالمثلهای شيرين بهبهانی و اصطلاحات عاميانه، فرخنده نشاتی، ج 2، قم: انتشارات ظهور، 1388، 477 ص

گردآورنده در مقدمه  هشت صفحه خود به سه نکته اشاره می‌کند. نخست، پاره‌ای از مثل‌ها را وارد شده از گويش لری می‌داند که به دليل داد و ستد دراز مدت لرها [ی بهمئی] و بهبهانی‌ها بوده است. دوم، تصريح به اين که «حتی الامکان از آوردن مثل‌هايی که به نوعی دور از نزاکت و ادب هستند خودداری» کرده است و اين يعنی ثبت نکردن مواردی که زبان عامه شوخ و بی‌پرده است. نکته سوم او هم آن است که دوستان گردآورنده برخی از ترکيباتی را که او گرد آورده است ضرب‌المثل ندانسته‌اند. واقعيت اين است که اين نکته برای تعداد زيادی از مدخل‌های اين جلد درست است ( برای مثال، «بالشتک مار» (حلزون)، خدا داده، خدا زده، ...) و تنها عبارت‌هايی عادی هستند که با گويش محلی ادا می‌شوند.

مدخل‌های اين جلد هم به ترتيب الفبايی و به تعداد 1521 مورد از آغاز حرف «الف» تا پايان حرف «ر» را در بر می‌گيرد. اين جلد هم دو اشکال اساسی جلد نخست، يعنی ندادن معنی عبارت به فارسی، و ندادن توضيحی در مورد اشخاص، دلالت‌های زمانی و مکانی و تلميحات را دارد.

برتری اين جلد نسبت به مجموعه قبلی در ارايه برخی داستان‌های محلی در مقام توضيح عبارات است (برای مثال در توضيح آبِ دَرداء، شماره 468). در زير به برخی از اين گونه داستان‌ها اشاره می‌کنم:

در توضيح «انگر تيتمکی» (ضرب‌المثل 139) (معنی: گويی پرندهه  ديدمک است) می‌نويسد: «عوام معتقدند که اين پرنده در وقت خواب پشت به زمين و رو به آسمان می‌خوابد و پايش را هم به طرف آسمان دراز می‌کند تا هنگامی که در خواب است اگر آسمان خواست پايين بيايد با پاهايش مانع سقوط آسمان شود.»10 ضرب المثل شماره 23 درباره دو برادر به نام‌های «احمديْل» و «مُهْمَديْل» است: «احمدينم رود، مومدينم رود/ بنچه ور دارم و عالم تش بزنم تش/ دلم اکی کنم خش». گردآورنده در توضيح عبارت داستان پيرزنی را می‌گويد که مادر چله بزرگ و کوچک است و در روزهای آخر زمستان هيزمی نيم سوخته بر می‌گيرد و جهان را به آتش می‌کشد (هوا گرم می‌شود). در ادامه، شعری ديگر می‌آيد که در تکميل همين داستان است: «اميل مرد و مميل مرد/ دل و کی کنم خش/ چمتی ببريم عالم بزنيم تش» و بی آن که منبع خود را بگويد می‌نويسد «در بعضی فرهنگ‌ها مادر چله‌ها آميل نام دارد و دو فرزندش اميل و مميل» (صص 18‌ـ19).

همين داستان را «مربچه و گذشته ديرينه آن» از زبان سالخوردگان چنين نقل می‌کند. احمديل و ممديل دو برادر بودند که کارشان گوسفند‌داری بود و در يکی از آخرين روزهای ماه پاييز که گوسفندان را به چرا برده بودند در برف گرفتار، و راه برگشت‌شان بسته می‌شود. ناچار به شکاف کوهی پناه می‌برند. مادر و خواهر نگران آن‌ها می‌شوند. برف هر روز بيش‌تر می‌شود. مادر اشک می‌ريزد و می‌گويد پسرانم کجاييد؟ کاش می‌توانستم آتشی روشن کنم و با آن دنيا را گرم می‌کردم تا برف‌ها آب شوند. تا اينکه، بعد از 44 روز برف‌ها آب می‌شوند و دو برادر بر می‌گردند. (ص 112) در روستای «گَرَگ» که محل سکونت نوذری‌های رامهرمز است درخت کهنسالی است به نام «کُنار گَپو» (کُنارِ بزرگ) که دو شاخهه  بزرگ دارد و يکی را احمديل و ديگری را مُمَديل می‌خوانند که برادرند. اين نيز گفتنی است که لرهای بهمئی شامل دو شاخه بزرگ احمدی و مُهْمَدی هستند که بر حسب روايت‌ها از نسل احمد و مهمد پسران بهمن پسر عالی هستند. اين پرسش پيش می‌آيد که آيا شباهت‌های دو نام همواره در کنار هم ظاهر شونده در بافت‌های گوناگون داستان‌های سوز و سرمای چله، دنيای گياهی و نسب‌شناسی ايلی تنها از سر اتفاق است، يا از بنی مشترک و خاطره جمعی کهن‌تری می‌آيد؟

مانند جلد يک، برخی مدخل‌ها در اين مجموعه ارجاع به جغرافيايی مشخص در خوزستان می‌کنند. برای مثال، ضرب‌المثل شماره 813 «تا ره تنگ ماغر نشه، قدر تنگ سولی نمدونه» به اين معنی است: تا از راه تنگ ماغر نرود، قدر تنگ سولک (سروک) را نمی‌داند.11 ضرب‌المثل شماره 885 «ته خور موسی گير کرده» به معنای کسی است که دچار مشکلات فراوان است و رهايی از آن برايش دشوار است. خور موسی از شاخابه‌های خليج فارس است و اين مثل مربوط به زمانی است که صادرات دريايی از بندر ماهشهر انجام می‌شد و شهر و تأسيسات ديگری از بندر ماهشهر تا دسترسی به پهنه آب‌های خليج فارس نبود. از بعد از ساخت شهر جديد بندر امام (بندر شاپور سابق) و احداث مخازن صادراتی پالايشگاه آبادان در ماهشهر «ته خور موسی» معنی خود را از دست داده است. مجتمع پتروشيمی بندر امام بر کران اين خور نهاده است. عبارت «دريا کلو وبيده» (دريا ديوانه شده) (شماره 1278)، مانند برخی موارد ديگر که گفته شد، حکايت از رابطه تنگاتنگ بهبهان با تجارت و آمد و شد دريايی دارد.

قيام 1316 طايفه علاء‌الدينی عليه حکومت رضا خان، ماندنی رگبار مقدم، ويراستار عينعلی مختاری، ياسوج: انتشارات چويل، 1387، قطع رحلی، 557‌ص، مصور، سند، شجره نامه

‌کتاب با کمک اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان کهگيلويه‌و بوير‌احمد منتشر شده است و مقدمه کوتاهی از آقای قادر آشنا، مدير کل آن اداره را دارد. وی در مقدمه‌اش می‌نويسد که: کتاب به عنوان طرح پژوهشی در شورای پژوهشی اداره کل ارشاد تصويب شد و بعد هم اجازه چاپ گرفت. نويسنده در پيش گفتار خود به شوق ديرينش برای نوشتن سرگذشت طايفه خود اشاره می‌کند تا آن که در آغاز سال 1385 بر آن می‌شود تا «خاطرات، حوادث مهم و گذشته طايفه‌ام را که به علت بی‌سوادی گذشتگان ثبت نگرديده و تنها در مخزن سينه‌های سال مندان قوم نهفته بود، هر چند ناقص بيرون کشيده، آنان را نظم دهم.» از آن جا که تاريخ بهمئی تاريخ پر غصه‌ای است و زخم‌های فراوان بر پيکر گروه‌های مردمی گوناگون وارد شده است، رگبار مقدم بر مخاطرات کار خود آگاه است. از اين رو، از همان آغاز يادآور می‌شود، «آن چه ازتاريخ علاء‌الدينی می‌دانيم همان است که از قصه‌ها و روايات پدران و مادران سالخورده سينه به سينه به ما رسيده است. بنابراين، با همه دقتی که کرده ام ممکن است فرد يا افرادی دچار رنجش خاطر گردند. اين افراد مطمئن باشند که غرضی در کار نبوده و از آنان تقاضای گذشت و راهنمايی دارم.» بر جلد کتاب دو عکس از خدا‌کرم‌خان و سرهنگ ثقفی و در پشت جلد دو عکس از ويرانه قلعه علا و بازمانده قبر سرهنگ ثقفی چاپ شده است.

کتاب در ده فصل تنظيم شده است. فصل اول دربارهه  ايلات ليراوی (بهمئی) است. پس از توضيحاتی در مورد ايل‌های جاکی و ليراوی و تقسيم‌بندی‌های آنان، افسانه پيدايش ايلات ليراوی به نقل از «مونوگرافی ايل بهمئی» دکتر نادر افشار نادری گفته می‌شود. بر حسب اين افسانه، آواره‌ای از ايل بهاروند بختياری به نام «بايوجمان» با خواهر امير عشاير منطقه ازدواج می‌کند و حاصل آن پسری به نام «ليروا» است. همان امير اين بار دختر خود را به زنی به «ليروا» می‌دهد و از آن‌ها پسری به نام «عالی» به وجود می‌آيد. از عالی هم چهار پسر به نام‌های بهمن، طيب، يوسف و خدر به وجود می‌آيد که ايل بهمئی فرزندان بهمن، ايل طيبی فرزندان طيب هستند. نويسنده در ادمه به چگونگی پيدايش ايل بهمئی و اسکان آن‌ها می‌پردازد و مطالبی را به نقل از هاينس گاوبه، فسايی صاحب فارسنامه، محمود باور و خارجی هايی مانند ليارد، بارون دو بد، ويلسن و استين نقل می‌کند. در پايان فصل، در گفتار کوتاهی در مورد وجه تسميه «ليکَک» (از مراکز استقرار بهمئی) توضيحاتی به نقل از احمد اقتداری می‌دهد و از جمله می‌نويسد که شايد به علت وفور لک لک آن را به تخفيف ليکک ناميده باشند. (ص 25) اين توضيحات کفايت نمی‌کند و وضعيت اين «ک» به لحاظ زبان شناختی روشن نيست12   فصل دوم درباره شکل گيری طايفه علاء الدينی است. نويسنده ابتدا با در نظر گرفتن سه ملاک عمده برای ايل، يعنی وجود ساختمان ايلی، سرزمين مشترک و آگاهی افراد به عضويت خود در ايل، بهمئی‌ها را ايل می‌نامد. بر مبنای روايات، ايل بهمئی اولاد بهمن فرزند عالی فرزند ليروا فرزند بايوجمان هستند. بهمن خود با دختری از تيره بناری ازدواج می‌کند و حاصل آن دو پسر به نام‌های احمد و مهمد است. در اين نوشته چند بار به اين دو نام برخورد داشته‌ايم. از اين جا به بعد، شرح مفصلی از فرزندان، تقسيمات تيره ای و شجره نامه‌های فرزندان بنيان گذاران ايل گفته می‌شود. ميسا يکی از فرزندان مهمد است و به نوبه خود صاحب سه پسر می‌شود: نری، مهمد و علاد. علاءالدينی‌ها فرزندان علاد هستند و تنها چيزی که از او برای اولاش به ارث می‌ماند تفنگ اوست، «همان ميراث شومی که عامل همه بدبختی‌ها، رنج‌ها و گرفتاری‌ها و عقب‌ماندگی‌های تيره‌های مختلف علاء‌الدينی می‌باشد،» (ص 36)؛ اسلحه‌ای که از آن به بعد تا همين اواخر از دست آن‌ها نيفتاد (حتی در عروسی‌ها و مراسم شادمانی) و نه تنها در جنگ ها، بلکه در غارت قافله‌ها و اموال ديگران به کار گرفته شد. پس از شرحی در مورد ورود به تنگ چويل و اسکان در منطقه مونگار در همجواری با ممبينی‌ها و شرح کشمکش ميان آنان، تسلط علاء‌الدينی‌ها بر منطقه علا و تقسيمات تيره‌ای بعدی‌شان، شرح مفصلی از علل و ريشه‌های جنگ «دره تو» بين سال‌های 1243 و 1250 ق.  می‌دهد و هم چنان که معمول سراسر رويدادهای کتاب است شعرهای رايج ميان مردم درباره وقايع مورد بحث را هم با نوشتن معنی فارسی آن‌ها در اختيار می‌گزارد.

در اين فصل می‌خوانيم که اسلحه مردم در آن دوره تفنگ «پوز پُر» (دهان پر) بود و آهنگران و صنعت گران محلی آن را می‌ساختند: «برای تهيه باروت آن چوب درخت بيد را سوخته و با مقداری گوگرد مخلوط می‌کردند و اين مخلوط را در هاون (سيرکوه) آن قدر خوب می‌کوبيدند تا قدرت اشتعال آن زياد شود و بعد باروت‌ها را در کيسه‌ای چرمی می‌ريختند تا هميشه در دسترس آنان باشد. ... برای تهيه تير و ساچمه‌های آن هم سرب گداخته را در قالب‌های مخصوص و متناسب با دهانه دهن پر خود می‌ريختند و از آن گلوله‌ای گرد و بزرگ تر از ساچمه تهيه می‌نمودند که به آن تير دهن پر می‌گفتند. قالب‌های کوچک تری هم داشتند که سرب داغ را در آن‌ها می‌ريختند و از آن‌ها ساچمه تهيه می‌کردند. از تير دهن پر در جنگ‌ها و شکار آهوها و از ساچمه‌ها در شکار پرندگان استفاده می‌نمودند» (صص 55‌ـ‌54).

فصل کوتاه سوم (10 ص) درباره موقعيت طبيعی و جغرافيايی منطقه علاء‌الدينی است که «ناحيه ای وسيع در دامنه رشته کوه‌های زاگرس و مرز بين استان‌های کهگيلويه و بوير احمد، خوزستان و چهار محال بختياری است. هم اکنون از طرف جنوب به شهرستان بهمئی [با مرکزيت ليکک]، از شمال به شهرستان باغملک [مرز بهمئی مشرف بر روستای «دالان» است]، از شمال شرقی به لردگان و کوه‌های ليراو، از شرق به شهر ديشموک و از غرب به شهرستان رامهرمز» محدود است؛ «بيش‌تر اين سرزمين را دره‌های عميق و کوه‌های سر به فلک کشيده و زمين‌های ناهموار تشکيل می‌دهند و کم تر دشت و جلگه در اين منطقه پيدا می‌شود. ... رودهای مهمی در اين منطقه جريان دارند ولی به علل عميق بودن مسير حرکت و اين که از سطح زمين‌های اطراف پايين تر هستند، در مسايل کشاورزی کم تر از آنان استفاده می‌شود.» کوه‌های منطقه شامل کوه انجيره، کوه بنگشتان، کوه شاه‌نشين، کوه سفيد، کوه سياه، کوه ليراو، کوه تنبلان، کوه غارون و کوه منگشت است. قلعه‌ها و دژهای قديمی منطقه به اين شرح است: قلعه قلاتک، قلعه نجف، دژ يا اشکفت تله، قلعه منگشت، قلعه آبتی، اشکفت احمد بيد، و قلعه شاه منصور. کتاب درباره دژ يا اشکفت تله چنين می‌نويسد: «غاری هولناک و پر پيچ و خم است که در ميانه جنوبی کوه انجيره و مشرف بر آبگرمک ابوالفارس می‌باشد که از آن به عنوان پناهگاه و برای در امان ماندن از حملات دشمن استفاده می‌شد. انسان از رفتن به درون آن وحشت دارد. غاری بسيار طولانی و تاريک است که انتهای آن ناپيداست.» خواننده در شگفت می‌ماند که آيا اين همان کوه و غاری نيست که صاحب رياض الفردوس خانی، پس از ذکر انگور و سيب و انجير فراوان آن به آن اشاره کرده است که «ابتدای اين جبل از ديشمک چهار رستاق است و به ولايت مالمير و سوسن می‌رسد ... پس چون به موضع اللهک يعنی عقابک می‌رود آن گاه به کوه کهف سلمان رود و آن غاری است عديم الانتها به غايت فسيح و عريض که قطرات آب از سقفش متقاطر می‌شود که اگر هزار کس از آن آب صرف نمايند کفايت می‌کند» (صص 43‌ـ‌42). رودخانه‌های مهم منطقه شامل رودخانه تلخ، رودخانه علا، رودخانه بوالفريس [ابوالفارس]، رودخانه صيدون و رودخانه پوتو است. در ادامه فصل، بَرم‌های آب منطقه علاء‌الدينی، امام زاده‌ها، پوشش درختی و گياهی و ميوه‌ها، باغات و گردو زارها نام برده و توضيح داده می‌شود.

فصل چهارم در مورد سازمان سياسی يا خوانين طايفه علاء‌الدينی است. اين قسمت با زکی‌خان اولين خان بهمئی‌ها آغاز می‌کند و بحث مفصلی در مورد خليل خان و شخصيت و ماجراهای او با علی‌رضا خان بختياری و قتل هيبت الله خان باشتی تا خانی ملا قيصر برادر خليل خان در می‌گيرد. از اين خليل‌خان در نوشته‌های ليارد انگليسی و بارون دو بد روسی هم ياد شده است. در اين قسمت از کتاب روايت‌های تاريخی قدری به هم ريخته است و با رويدادهای دوران کريم خان زند آميختگی‌هايی پيدا می‌کند (برای مثال ص 111). تقسيم خوانين به «زهرايی» و «ماه بانويی» و حملات بوير احمدی‌ها و بختياری‌ها به قلعه علا (خان نشين علاء الدينی‌ها) تا خان شدن خدا کرم‌خان (خان طلا) و ماجراهای دوران خانی او و ده‌ها ماجراهای کوچک و بزرگ ديگر تا خانی جانشينان او همه به نقل از گزارش‌های شفاهی و برخی گزارشات منتشر نشده معتمدان و سال مندان روايت می‌شوند. يکی از اين ماجراها تسخير قلعه مُمْبی در سال 1314 از سوی يوسف خان برادر خداکرم خان است. به نظر ماندگی رگبار مقدم اين تهاجم و قلعه گيری يوسف خان خودرأی و هم چنين دخالت او در جنگ‌های علی رضا خان در بدنام شدن خداکرم خان و ياغی جلوه کردن او در چشم حکومت نقش داشته است (ص 141). به نظر من اين ارزيابی درستی است. آن چه از خواندن اين ماجرا و تمام ماجراهای بعدی منجر به جنگ 1316 و رويدادهای حين جنگ بر می‌آيد اين است که خدا کرم خان اصولا» خواهان جنگ نبود و پای او اندک اندک به اين ماجرا کشيده و ناخواسته در آن گرفتار شد. با آن که در داستان‌ها و اشعار هميشه اوست که شخصيت مرکزی است، اما به نظرم آن که آتش افروز ماجراها و قلع و قمع بعدی و زجر و زندان علاء الدينی‌ها بوده است بيش تر تحريک و ماجراجويی‌های اطرافيان، و به ويژه برادر او يوسف است13 تا خود خان طلا. برداشت من از گزارش‌های کتاب اين است که او به جنگی کشيده شد که نه آن را می‌خواست و نه گسترش دامنه آن را تا بدان حد پيش بينی می‌کرد. يکی ديگر از عواملی که در بدنام کردن و ياغی جلوه دادن خدا کرم خان نقش داشت اختلافات لرکی‌ها با بهمئی‌ها و شکايت‌های پی در پی کل آغا سياه اشتری بزرگ آن‌ها بود. پيش از آن که بختياری‌ها رامهرمز را از قاجارها بخرند و شمال آن (ابوالفارس) را به لرکی‌ها و بيگدلی‌ها بفروشند آن منطقه محل سکونت شيرالی‌ها بود که بر اثر نپرداختن ماليات از آن جا پراکنده شده بودند. درگيری ميان لرکی‌ها (که روابط نزديک تری با حکومت داشتند و پذيرفته بودند در مقابل تخت قاپو شدن از حمايت حکومت برخوردار شوند) و علاء الدينی‌ها چون خط سرخی در ماجراهای بعدی ميان اين دو نيرو و تحولات منطقه نقش بازی کرده است و دست آخر هم منجر به يورش علاء الدينی‌ها به ابوالفارس و بيرون راندن هميشگی لرکی‌ها از آن جا شده است.

فصل پنجم درباره «شورش و قيام طايفه علاء الدينی به رهبری خدا کرم خان (خان طلا) در سال 1316 خ.» است. اين فصل شرح جنگی است ميان خدا کرم خان و حدود سيصد تفنگچی او با اردوی سه هزار نفری نظاميان و يک صد نفری اَمنيَه (ژاندارم) با پشتيبانی پانصد سياره (چريک) ايلات گوناگون کهگيلويه و بوير احمد و نيروهای لرکی. مدتی پيش از جنگ، خدا کرم خان همراه پدرش به نام سرهنگ خان («سرهنگ» نام او بوده است) نزد فرماندار نظامی خوزستان، سرلشکر فضل‌الله زاهدی که مأمور فرونشانی ماجرای شيخ خزعل است می‌رود و از او حکم خانی ايل خود را می‌گيرد. ماجرای شورش از آن جا آغاز می‌شود که در سال 1312 خ. عده‌ای از افراد علاء الدينی و مُهمَد ميسا به دو مهندس خارجی زمين شناس و اکتشاف نفت کمپانی جنوب در پيرامون هفتکل حمله می‌کنند و يکی از آن‌ها را زخمی کرده و ابزار آنان را به تاراج می‌برند. در سال 1313 خدا کرم خان را به هنگ ژاندارمری بهبهان احضار و در آن جا با نواختن شلاق به صورتش تحقير می‌کنند. او زندانی می‌شود اما فردی از آشنايان به نام «کايد صفر» او را از زندان فراری می‌دهد. ماجرا لو می‌رود و «کا صفر» هم مورد پيگرد واقع می‌شود. لرکی‌ها در پيرامون ابوالفارس او را شناسايی و دستگير می‌کنند که محاکمه و در محل «جا خرمن» رامهرمز («زمين شهری» کنونی) اعدام می‌شود. اين آغاز جنگی در 1316 است که به اعزام نيروهای نظامی و کشتار زيادی از دو طرف می‌انجامد.14 لرها سروان مختاری و سرهنگ ثقفی، فرماندهان نيروهای اعزامی ارتش، را می‌کشند15 و بر نيروهای نظامی شبيخون می‌زنند و قرار می‌شود با تحويل صد قبضه تفنگ و هزار فشنگ راهی برای خروج در اختيار آنان بگذارند. نظاميان در حال بازگشت با قوای تازه نفس ارتشی به فرماندهی سرهنگ زره‌پوش روبرو می‌شوند و به سوی قلعه علا برگشته و آن را فتح می‌کنند. درگيری شديد‌تر می‌شود. از جمله، در هنگامه