Menu

اوضاع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مرعشیان

نویسنده: دکتر جواد نیستانی

مقدمه:

با كشته شدن اسپهبد حسن فخرالدوله1(734 ـ 750 ق) آخرين پادشاه خاندان باوندي2 به دست كيامحمّد3 پسر كياافراسياب چلاوي4 در آمل شش خاندان سربرافراشتند كه نام ايشان به شرح زير است:5

خاندان كياييان چلاوي6 (750 ـ 806 ق) به رهبري كياافراسياب چلاوي در آمل، چلاو7، لاریجان8 و پيرامون آن؛ خاندان كياييان جلالي (763 ـ 766 ق) به رهبري كياجمال‌الدّين‌احمد9 جلالي در ساري و مامطير (بابل) و پيرامون آن؛ خاندان كياجلال متمير (781 ق) به رهبري كياجلال‌الدّين در فيروزكوه10 و ويمه11؛ خاندان سخت كماني (781 ق) به رهبري كيااسكندر سياوش12 سخت كمان در لپور و سوادكوه؛ خاندان سادات عمادي به رهبري سيّد عماد14 در ناحيه هزار جريب؛ خاندان سادات مرعشي به رهبري ميرقوام‌الدّين15 ملقب به مير بزرگ در منطقه دابوي آمل.

بررسی وتحلیل

الف: اوضاع سیاسی

اوضاع سیاسی مرعشیان در سه دوره قابل بررسی است:دوره اول، بر آمدن مرعشیان و حکومت میر قوام الدین (760ـ 781ق)؛ دوره دوم، جانشینان میر قوام الدین تا سقوط آنان (781ـ 794ق) به انضمام ميان پرده حكومت اسكندر شيخي (794 ـ 807 ق) و دوره سوم، حكومت مرعشيان در مازندران (807 ـ 906 ق) تا پایان اقتدار ایشان با قدرت یافتن دولت صفوی.

 

دوره اول: برآمدن مرعشيان و حكومت ميرقوام الدّين (760ـ781 ق)

بنابر آنچه در تواريخ محلي مازندران آمده پنج خاندان یاد شده در درگيري با خاندان سادات مرعشي اقتدار و حكومت خود را از دست دادند (خاندان سادات عمادي پس از مرگ ميرقوام سركوب شدند. نك: دنباله مقاله). كياافراسياب كه در نبرد با استاندار16 اسكندر جلال الدولـﮥ پادوسپاني پادشاه رويان ـ وي به خونخواهي اسپهبد حسن فخرالدوله باوند به آمل لشكر كشيد ـ به كمك درويشان ميرقوام مرعشي پيروزي يافت كار را بر خود چنان آسان ديد كه در 751 ق و بنابر شرح مفصل ميرظهيرالدّين مرعشي17 با ميرقوام الدّين كشمكش آغازيد. كياافراسياب با حمايت رهبران ديني طرفدار خود در آمل دستار از سر ميرقوام‌برداشت و او را در بازار آمل گردانيد و به زندانش افکند. به گفتـﮥ مرعشي18 شبي را كه ميرقوام‌الدّين در زندان بسر مي­برد، كياسيف الدّين پسر بزرگ و جانشين كياافراسياب به درد قولنج درگذشت. مردم كه اين واقعه را از كرامات ميرقوام الدّين دانستند به زندان شهر هجوم بردند و او را آزاد ساخته و با عزت و احترام به دابوي آمل بازگردانيدند. كياافراسياب نيز از اين پس با او به مدارا رفتار كرد. با قدرت يافتن روزافزون درويشان مرعشي و اقتدار ميرقوام‌الدّين در 760 ق، كياافراسياب در نبردي كه به نام جنگ جلالك مار پرچين19 شهرت يافت در ناحيه‌اي در نزديكي شهر آمل با درويشان مرعشي صف آراست. در اين جنگ كياافراسياب چلاوي و پسر وي كشته شدند.20

كياافراسياب را هشت پسر بود كه هفت تن از آنها در زمان حيات پدر درگذشتند. كهترين و باقيماندة پسران كياافراسياب بنام كيااسكندر كه بعدها از پيروان اميرتيمور گوركاني شد، نقش مهمي در اذيت و آزار سادات مرعشي داشت كه به جاي خود از آن سخن خواهيم گفت.21

كياييان جلالي خانداني بودند كه در ساري، مامطير، دژ توجي و چمنو23 حكومت داشتند و كيااحمد جما‌ل‌االدّين جلالي از تابعان اسپهبد حسن فخرالدوله بود كه در تاخت و تاز اميرمسعود سربداري25 در طبرستان‌و رويان26 در 743 ق درگذشت. ميرقوام‌الدّين مرعشي كه پس از خاتمه جنگ جلالك مار در 760 ق به گسترش حدود متصرفات خود به ديگر نواحي طبرستان و رويان و رستمدار مي‌انديشيد، پسر خود سيّد كمال‌الدّين را مأمور اين كار ساخت. سيّد كمال‌الدّين نيز در 763 ق برادر ديگرش سيّد رضي الدّين را به جانشيني خود در آمل گذاشت و با لشكريان جلالي ـ كيافخرالدّين جلالي از ساري و كياوشتاسب از دژ توجي ـ كه در بارفروش ده، در كنار باول رود، آرايش جنگي يافته بودند، نبرد آغازيد. با شكست كياييان جلالي و عقب‌‌نشيني ايشان به ساري و قلعه توجي، ميرقوام الدّين مرعشي در بارفروش ده مستقر گرديد. با كشته شدن سيّد عبداللّه فرزند ارشد ميرقوام الدّين به تحريك كيافخرالدّين كيا، نبردي ديگر در 763 ق بين سيّد كمال الدّين مرعشي و جلاليان در «مرز خاك بارفروش ده» روي داد كه در آن كيافخرالدّين با چهارتن از فرزندان و نزديكان كشته شدند. كياوشتاسب جلالي نيز به قلعه توجي پناه برد و بدين ترتيب ساري نيز به حدود متصرفات مرعشيان درآمد.27

سيّد كمال الدّين با محاصره دژ توجي در 763 ق و كشته شدن كياوشتاسب در همان سال و به اسارت درآوردن خانوادة وي ناحيه چمنو را به تصرف درآورد و آن را بر خود مسلم ساخت.28

سادات مرعشي همچنين پس از دست‌يابي به نواحي دشت مازندران و شهرهاي بارفروش ده و ساري، قلعه توجي و چمنو به انديشه گسترش متصرفات خود تا مناطق كوهستاني يعني سلسله جبال البرز افتادند و رو به سوي نواحي لپور، سوادكوه و فيروزكوه نهادند كه در دست كياجلال متمير و كيااسكندر سياوش سخت كمان بود. كياجلال متمير و كيااسكندر سخت كمان كه از سران اين خاندان و سرسپردگان اسپهبد حسن فخرالدوله بودند از در صلح درآمدند. كيااسكندر سخت كمان به ساري كوچانيده و كياجلال نيز پس از تسليم به ساري فرستاده شد. و بدين ترتيب بخشي از كوهستانهاي تپورستان شامل لپور، سوادكوه و فيروزكوه در 781 ق به تصرف مرعشيان درآمد.29

در محرم همين سال ناخوشي بر ميرقوام‌الدّين كه در اين هنگام ظاهراً به سبب آزردگي از پسر خود سيّد رضي‌الدّين حاكم آمل در بارفروش ده ساکن شده بود، مستولي گشت و با فراخواندن سيّد كمال‌ا‌لدّين از ساري، وي را به جانشيني خود برگزيد و خود به ديار باقي شتافت. جسد ميرقوام‌الدّين را از بارفروش ده به آمل بردند و در آن سامان و در جايي كه هم اكنون به مشهد ميربزرگ معروف است، به خاك سپردند.30

ازسيّد قوام‌الدّين پنج پسر برجاي ماند: سيّد كمال‌الدّين كه والي ساري و وصي پدر بود؛ سيّدرضي‌الدّين كه در آمل حكومت مي‌كرد؛ سيّد  فخرالدّين كه در رستمدار حاكم بود؛ سيّد يحيي كه در زمان پدر بعضي از قصبات ساري در تصرف وي بود؛ سيّد اشرف‌ا‌لدّين كه در قراطوغان كه داخل ساري است، رياست مي‌كرد.

 

دوره دوم: جانشينان ميرقوام‌الدّين تا سقوط آنان (781ـ794 ق)

اسکندر كِِِِِِِِِِِِِهترين پسر كياافراسياب چلاوي و يگانه فرزند ذكور وي پس از مرگ پدر در 760 ق به سوي لارجان و نزد كيا حسن‌كيا شوهر خواهر كياافراسياب (شوهر عمه اسكندر) پناه برد و چون از او التفاتي نديد، روي به استاندار اسكندر جلال الدوله پادوسپاني، پادشاه رويان و رستمدار كرد. وي اسكندر نورسته و نورسيده را نواخت و به سرپرستي شيخ نوراللّه نامي كه از سرسپردگان كياافراسياب بود به شيراز نزد شاه منصور از آل مظفر (حك:790 ـ 795 ق./ 1388 ـ 1393م) فرستاد. اسكندر پس از چندي كه حكومت آل كرت (حك:643 ـ 783 ق./ 1245 ـ 1381م) برافتاد به سپاه تيمور پيوست و در لشكركشي خراسان همراه او بود.31

اسكندر كه دست ارادت به درويش ركن‌الدّين ـ از مريدان درويش عزيز و درويش حسن جوري ـ داده و لقب اسكندر شيخي32 ‌يافته بود در پيشگاه امير تيمور و درباريانش عزت يافت. بنظر مي‌رسد حضور اسكندر شيخي در دربار تيمور و آگاهيهايي كه وي مي‌توانسته از وضعيت اقتصادي و موقعيت سياسي سادات مرعشي در اختيار تيمور بگذارد بي‌تأثير در لشكركشيهاي وي به مازندران نبوده است. شايد از همين رو بود كه تيمور در نخستين لشكركشي خود در 784 ق به ناحيه گرگان و جنگ با اميرولي استرآبادي و بعدها جنگ سخت با سادات مرعشي در دژ ماهانه­سر آمل و در پي آن تبعيد سادات به خوارزم و تركستان در 794 ق اسكندر را با خود همراه داشته است.33

اين دوره از حكومت مرعشيان حدود سيزده سال به طول انجاميد و شامل سه واقعه مهم در دو بخش شرقي و غربي قلمرو جانشينان سيّد  قوام‌الدّين است. دو واقعه كه همراه با پيروزي بود و يك حادثه كه سبب انقراض حكومت نسل اول سادات و پايان حكومت آنان را فراهم آورد.

نخستين واقعه مربوط به بازگشت سيّد  فخرالدّين از مراسم تدفين پدر به رستمدار و گوشمالي مخالفان خويش در قزوين است. به گفته سيّد ظهيرالدّين مرعشي محدوده حكومت مرعشيان در اين زمان تا به قزوين مي‌رسيده است. لشكريان تازه نفس سيّد فخرالدّين پس از رام ساختن مخالفان قزوين به طالقان و به قلعه الموت تاختند كه ميان كياييان هزاراسبي و بقاياي اسماعيليه دست به دست مي‌گشت.34 پس از اين اقدامات نظامي است كه عملاً حدود متصرفات مرعشيان در غرب تا به قزوين و الموت مسلم مي‌شود.35

بنا به گفته صاحب مجمل فصيحي36 سادات مرعشي پس از آن در هزار جريب ساري، خروج سيّدعماد را سركوب كردند. دومين واقعه مهم اين دوره توجه مرعشيان به ناحيه استرآباد است كه حكومت آن به دست اميرولي پسر اميرشيخ علي­هندو از امراي طغاتيمور آخرين امير ايلخاني در خراسان بود.37 بنابر آنچه سيّد­ظهيرالدّين مرعشي آورده، امير ولي هر چندگاه به حدود متصرفات مرعشيان تجاوز مي‌كرد و پولاد قبا را كه در قلعه اسكن دماوند حكومت داشت براي يورش به سادات مرعشي برمی انگيخت و توطئه سؤقصد نافرجام به جان سيّد كمال‌الدّين حاكم ساري را طراحي كرد. در پي آن از سوي سادات نامه‌هايي بر ضد اقدامات اميرولي به استرآباد فرستاده شد و در آن تهديد به مقابله مثل گرديد.38 لشكريان مرعشي سرانجام به فرماندهي سيّدفخرالدّين حاكم رستمدار در ناحيه تميشه39 اردو زدند و با سپاهيان اميرولي به مصاف پرداختند.

به گفته سيدظهيرالدّين مرعشي در همان آغاز جنگ لشكريان استرآباد شكست يافتند و سادات در پي ايشان رو به استرآباد نهادند. اميرولي نيز گريخت و به كوهپايه‌ها پناه برد و بنابر شايعات به خراسان رفت. سيّد فخرالدّين نيز داروغه و حاكم براي شهر برگزيد و استرآباد را بر مرعشيان مسلم ساخت و لشكريان خود را به مازندران بازگرداند.40

سومين واقعه مهم اين دوره حمله تيمور گوركاني به قلمرو مرعشيان است. تيمور در يورش نخست خود در 782 ق پس از گذشتن از جيحون خرابيهاي بسيار به بار آورد.41 وي سپس در 785 ق به فتح آذربايجان، لرستان، گرجستان، شيروان و آسياي صغير پرداخت و تا زنجان نيز پيش آمد. او در اصفهان نيز كشتارها كرد.42 به نظر مي‌رسد در اين زمان كه اخبار يورشهاي تيمور و حتي پيوستن اسكندر چلاوي به او به اطلاع مرعشيان رسيده بود، آنان را واداشت سياست جديدي دربارة استرآباد در پيش گيرند. حكومت استراباد به اميرولي بازگردانده شد.43 چه، به نظر مي‌رسد مرعشيان مي‌دانسته‌اند سرانجام روزي اميرتيمور حدود متصرفات خود را به نواحي خراسان گسترش خواهد داد و در پي آن به ناحيه غني استرآباد چشم خواهد دوخت. شايد اين سياست بازدارنده مي‌خواست هرگونه بهانه جويي را از اميرتيمور براي يورش به نواحي مازندران مركزي مانع شود كه البته گذشت زمان خلاف آن را نشان داد. به گفته منابع تاريخي اين دوره القائات اسكندر شيخي و آگاهي وي از امكانات اقتصادي، خزاين و نيز ابريشم مازندران در تيمور و لشكركشي وي بي‌تأثير نبوده است.

در هر حال تيمور پس از تسخير خراسان به جانب استرآباد روي آورد.44 و بهانه اين يورش ائتلاف امير ولي با اميرعلي بيك حاكم هرات عليه تيمور ذكر گرديده است.45 استرآباد نيز در 785 ق به تصرف لشكريان تيمور درآمد و اميرولي گريخت و از راه گيلان به خلخال رفت و در 786 ق در همان سامان درگذشت.46

تيمور استرآباد را به پيرك پادشاه سپرد. بنا بر آنچه سيّد ظهيرالدّين مرعشي آورده مرعشيان سياست پيشه بر آن شدند با او رابطه‌اي برقرار سازند و حاشيه امني براي حكومت و قلمرو خود فراهم سازند. از همين رو سيّد كمال‌الدّين، دختر پيرك را براي پسر خود سيّد اشرف به زني گرفت.47

اميرتيمور سپس در ادامه سفر جنگي خود به آذربايجان و از آنجا در 787 ق به رستمدار درآمد. در اين هنگام سيّد كمال‌الدّين نيز قدم به اطاعت پيش نهاد و تيمور مازندران را همچنان به اولاد سيّد قوام الدّين سپرد.48

تيمور پيش از حمله گسترده خود به مازندران در 794 ق سيّد بركه يكي از سادات مورد توجه و عنايت خويش را نزد مرعشيان فرستاد. پس از مذاكره دو طرف، غياث‌ا‌‌لدّين پسر كما‌ل‌ا‌لدّين به نزد امير تيمور شتافت و انقياد حكومت مرعشيان را بر وي مسلم ساخت. تيمور پس از پذيرش اين اطاعت، سيّد غياث‌الدّين را نواخت، خلعت بخشيد و حتي او را در سفر جنگي به عراق از جمله در يورش به ناحيه هزارجريب همراه خود ساخت.49 با همـﮥ تمهيداتي كه سادات مرعشي بكار بستند تا از نبرد و رويارويي با اميرتيمور دوري جويند، گويا تقدير، صف آرايي نيرويي نوخاسته و خشن و ويرانگر را با حكومتي محلي رقم زده بود. افزون بر اين، سرنهادن سعدالدوله طوس بن تاج الدوله زيار، حاكم رستمدار به تيمور و نفاق ورزيدن پيرك پادشاه حاكم استرآباد با مرعشيان و استماع اخباري از عزم جزم تيمور براي فتح مازندران، سادات را برانگيخت تا بار ديگر سيّد غياث‌الدّين را با هدايايي بسيار به اردوي تيمور بفرستند.50 

به گفتـﮥ صاحب روضة‌الصفا51 چه بسا عدم تأثير اين گونه اقدامات سادات بر عزم تيمور، القائات اسكندر شيخي و شنيده‌هاي ديگران از ثروت افسا‌نه‌اي سادات بوده است. بنابر گزارش سيّد ظهيرالدّين مرعشي،عرض حال سيّد غياث‌ا‌لدّين قبول تيمور نيفتاد.52

فرستادة مرعشي دربند شد و به ساري نزد پدرش منتقل گرديد و خود تيمور نيز در پي وي براي نبرد با مرعشيان روانه ديار مازندران شد.53 مرعشيان با شنيدن اخباري از انبوه لشكريان تيمور به جنگل پناه بردند.54 با اين همه به گفتـﮥ ميرظهيرالدّين مرعشي كه مورد تأييد ديگر منابع نيز هست تيمور از شيوة دفاعي سادات و پيش بيني وي براي بريدن درختان جنگلي و جمع كردن موانع راه و گشايش آن آگاهي دقيق داشته است. با آغاز نبرد، مقاومت سادات به گفته‌اي سه روز57 و به روايتي ديگر دو روز58 به طول انجاميد. به گفتـﮥ ميرظهيرالدّين59 مرعشي سپاهيان بسياري از دو طرف كشته شدند و برخي از سادات نيز گريختند و سيّد كمال‌الدّين امان خواست.60 با مخالفت اردوي سادات براي مصالحه، نبرد به آخرين پايگاه مرعشيان در قلعه ماهانه­سر كشيده شد.61  

علي‌رغم مقاومت سادات در قلعه  كه بنابر گفته‌هاي مختلف بين يك هفته تا دو ماه و شش روز گزارش شده است و با شدت يافتن حملات تيموريان و امان خواستن مرعشيان، دژ در روز دوم شوال 795 ق گشوده شد.62

مورخان گزارشهايي از ملاقات سيّد كما‌ل‌ا‌لدّين و بزرگان مرعشي با تيمور و گفتگوي آنان با يكديگر نقل كرده‌اند.63 به گفتـﮥ ميرظهيرالدّين مرعشي به فرمان تيمور غيرسادات (رشانقه) را از مرعشيان سادات جدا ساختند و همگي را بي‌محابا كشتند.64 وي سپس كليه خزاين و اموال نقدي و جنسي انباشته شده در قلعه ماهانه­سر را مصادره كرد و به سمرقند فرستاد. مورخان دربارة گنجينـﮥ ياد شده گزارشهاي افسانه‌ا‌ي ارايه كرده‌اند.65 به گفتـﮥ شامي66 به فرمان تيمور كاروان اسيران پس از رسيدن به ساري با كشتي روانه ماوراء النهر شد. سيّد كما‌ل‌الدّين را با اهل و عيال در كشتي نشاندند و به خوارزم فرستادند. به گفتـﮥ ميرخواند67 تيمور دستور داد ساري را چونان آمل و قلعه ماهانه­سر با خاك برابر سازند. بنا بر گزارش سيّد ظهيرالدّين مرعشي68 «در تمامي ممالك مازندران خروسي و ماكياني نماند كه بانگ كند و بيضه نهد.» با رسيدن كاروانيان سادات به ماوراءالنهر آنان را به چند دسته تقسيم و روانه نواحي مختلف كردند. شماري را به سمرقند و بعضي را به كاشغر و خوارزم فرستادند. از جمله سيّد كما‌ل‌الدّين حاكم ساري به خوارزم و سيّد مرتضي و سيّد عبداللّه پسران سيّد كمال‌الدّين نيز به تاشكند تبعيد شدند.69 

تيمور پس از سقوط مرعشيان ساري را به جمشيد قارن و رستمدار را به ملك سعدالدوله طوس واگذار كرد و حكومت آمل را به اسكندر شيخي سپرد.70 آگاهي ما از احوال سادات تبعيدي در ماوراء النهر بسيار اندك و مربوط به درگذشت ايشان در آن سامان است. مي‌دانيم كه سيّد كمال‌الدّين، سيّدرضي‌الدّين و سيّد نصيرالدّين و سيّد ظهيرالدّين در آن سرزمين درگذشتند و سيّد فخرالدّين در كاشغر و زين العابدين در سيرام به جوار رحمت حق رفتند.71 به نوشتـﮥ سيّدظهيرالدّين مرعشي72 پس از مراجعت مرعشيان به مازندران در زمان شاهرخ تيموري جمعي از دراويش جسد سيّد كمال‌الدّين را از ماوراءالنهر به ساري آوردند و عمارت شايسته‌اي بر مزار او ساختند.

 

 ميان پرده حكومت اسكندر شيخي (794 ـ 807 ق)

اسكندر شيخي در شرايطي حكومت آمل يافت كه مردم آن از موطن خود گريخته و به چنان قحطي دچار شده بودند كه حكومت جديد براي دريافت غله به گيلانيان التماس مي‌كرد.73 از اقدامات اسكندر اينكه وي كينه توزانه فرمان به تخريب گنبد آرامگاه سيّد قوام‌الدّين مرعشي داد، امّا سيّدعزالدّين ركابي كه خواهر سيّد كمال‌الدّين را به همسري داشت بر او شوريد. به نظر مي‌رسد اسكندر حكومت آرامي در بين مردمان آمل و نواحي اطراف نداشته است.74 اسكندر پس از بازگشت از سفر جنگي با تيمور و استقرار در قلعه فيروزكوه ظاهراً اعلام استقلال كرد. مورخان75 دربارة علت استقلال خواهي و سربه نابه فرماني نهادن اسكندر سخني نمي‌گويند و سبب را به كفران نعمت كردن اسكندر نسبت داده و او را ياغي خوانده‌اند. ابن­عربشاه نيز در عجايب‌المقدور76 داستاني را نقل مي‌كند كه حاكي از ابراز قدرت‌طلبي بي‌حدوحصر اسكندر نزد اميرتيمور گوركاني است. با اين همه، این گفته ظفرنامه شامي كه تيمور در اواخر عمر در اثر انعكاس اخبار ظلم وي و نصايح علما تغيير حال داده و به دفع ضرر از مظلومان گرايش پيدا كرده بودنیزچندان قابل اعتنا نیست.77 و چه بسا اسكندر شيخي در تيمور نوعي تمايل به مرعشيان را مشاهده كرده و يا خيالهايي را در سر مي‌پرورانده است. تيمور پس از شنيدن خبر طغيان اسكندر لشكرياني چند به تعقيب وي فرستاد. اسكندر فرزند خود حسين‌كيا را در قلعه فيروزكوه گمارد و خود به سوي آمل و چالوس رفت. بنا بر گزارش سيّدظهيرالدّين تيمور خود به دفع اسكندر پرداخت و در اين سفر از فرزندان سيّدكما‌ل‌الدّين ساري (كه از سوي سيّد ظهير الدّين مرعشي بدين نام شهرت يافته) و سيّدغياث الدّين ملازم او بودند.78

اسكندر شيخي كه التفاتي از گيلان نديد رو به جنگل آن سامان نهاد، همسر و دو كودك خود را به قتل آورد و پس از به اسارت درآمدن كشته شد.79 

پس از كشته شدن اسكندر شيخي، پسرش كياحسن نيز قلعه فيروزكوه را به روي تيموريان گشود و از اين به بعد تغيير سياست تيمور و توجه وي به بازماندگان مرعشي آشكار شد. وي سيّد علي پسر سيّد كمال‌الدّين را حاكم آمل كرد و به او گفت: «آنچه رفت رفت من بعد عنايت و مرحمت ما را ملاحظه خواهيد فرمود.»80 تيمور همچنين به سيّد علي بن سيّد كمال الدّين وعده داد زماني كه به ماوراءالنهر برسد بقيه سادات را نيز به مازندران بازگرداند. تيمور خود در 70 سالگي و در 807 ق درگذشت و اين وعده در زمان حيات او تحقق نيافت.81

 

دورة سوم: حكومت مرعشيان در مازندران (807 ـ 906 ق)

با آن همه درگيري شديد بر سر جانشيني تاج و تخت تيمور و برآمدن شاهرخ82 و زخم‌هاي كهنه‌اي كه يورشها و اعمال ويرانگر تيمور به جا گذاشته بود، موضوع سادات تبعيدي در ماوراء‌النهر اهميت چنداني براي بازماندگان تيموري نداشت. تنها در ذهن مورخ بومي و از سلسله سادات مرعشي چون سيد ظهيرالدّين مرعشي است كه سرنوشت اين خاندان پي‌گيري مي‌شود و به نوشته در مي‌آيد. در مازندران همچون ديگر مناطق ايران اوضاع و احوال چنان بود كه هيچ تضميني برای زندگي آرام و راحت وجود نداشت. قيامهاي متعدد محلي بر سر جانشيني تيمور و نيز در اين خلال بين خود حكومت‌هاي محلي نيز امكان طرح و ساخت يك سازمانبندي سياسي دقيق و محكم را منتفي مي‌ساخت. به رغم اين فرآيند، گستره‌اي از مناطق امپراطوري تيمور براي مدت طولاني يعني از 807 تا 913 ق / 1405 ـ 1507 م در اختيار جانشيان وي قرار گرفت. ماهيت متمايز اين دوره ديگر نه نظامي و نه سياسي بود، بلكه در اين دوره جوشش و غليان شگفت‌انگيزي از حيات فرهنگي و فكري به وقوع پيوست كه عناصر ايراني و ترك تحت نظارت تيموريان كه اكثرشان تحت حمايت آنان بودند در شكل‌گيري آن سهم داشتند.

پس از حكومت يافتن شاهرخ و تأييد حكومت سيّد علي بن سيّد كمال‌الدّين در آمل83 سادات در هرات نزد وي رفتند و بنابر آنچه اميرتيمور وعده كرده بود خواستار برگشت به مازندران شدند. شاهرخ نيز ضمن تأييد حكومت سادات­مرعشي در آمل و ساري اجازه برگشت آنان را به مازندران صادر كرد.84 و بدين ترتيب باب ديگري در تاريخ سياسي مرعشيان گشوده شد. بنابر گزارش سيّدظهيرالدّين آنان با وام گرفتن و مساعدت متمولين طرفدار سادات توانستند خود را به استرآباد برسانند.85 بدرستي دانسته نيست كه آيا در واقع شاهرخ آنچه بايسته و شايسته بوده از هر گونه اقدامي جهت رفع نيازهاي مادي و تأمين حداقل مايحتاج سفر سادات خودداري ورزيده است و يا سادات از قبول اكرام وي امتناع كرده‌اند. به هر روي تنها مأخذ چگونگي رسيدن سادات به استرآباد سيّدظهيرالدّين مرعشي است. اين فرض نيز مطرح است كه سادات چندان مورد حمايت شاهرخ نبوده‌اند تا با اهداي مختصر درمي به وطن خويش بازگردند. اما آنچه در بدو ورود سادات به استرآباد روي داد بازداشت و مصادره اموال آنان توسط پيرك پادشاه حاكم استرآباد بود.86 به نظر مي‌رسد پيرك پادشاه اخبار دقيقي از ميزان نفوذ و محبوبيت سادات در بين مردم آن نواحي و مازندران داشته و چه بسا از نگراني استقبال مردم از سادات و تبعات آن به چنين اقدامي دست يازيده باشد.

مردم ساري با انتشار خبر رسيدن سادات با توجه به نفوذ معنوي مرعشيان در آن سامان بر شمس‌الدّين غوري حاكم شهر كه پس از فوت جمشيد قارن در 805 ق به جاي وي نشسته بود، شوريدند و او را به قتل آوردند.87 در پي اين واقعه مردم آمل نيز روي به استرآباد نهادند و پيرك پادشاه از بيم سرنوشت شمس‌الدّين غوري سادات را از بند رهانيد (809 ق)، اموال آنان را به ايشان بازگرداند و هدايايي چند به هر يك تقديم داشت. سادات با استقبال از سوي مردم به ساري درآمدند و در قلعـﮥ اين شهر اقامت گزيدند.

نوادگان ميرقوام‌الدّين مرعشي در دورة دوم حكومت مرعشيان در مازندران بيشتر به كسب قدرت و نزاعهاي آن پرداختند. در آغاز، فرزندان سيّد رضي‌الدّين به آمل رفتند و از سيّدعلي بن سيّد كمال‌الدّين كه بيش از دو سال قبل به فرمان تيمور در آمل حكم مي‌راند، حكومت آن سامان را طلبيدند. سيّد علي پسر سيّد كمال‌الدّين به اين اعتبار كه از طرف تيمور در آمل حكومت يافت در حوادث دورة سوم مرعشيان مقام بزرگ خاندان سادات را يافته است. سيّد علي نيز پس از كسب موافقت شاهرخ خواست تا حكومت آمل را به فرزندان سيّد رضي‌الدّين بسپارد از همين رو خود به ساري شتافت و با نظرخواهي از بازماندگان خاندان، حكومت آمل را به سيّد قوام الدّين بن سيّد رضي الدّين (سيّد قوام الدّين دوم) واگذارد. وي سپس، حكومت بارفروش­ده را بنابر وصيت نامه جدش سيّد قوام‌الدّين و پدرش سيّد كمال‌الدّين به برادرش سيّد غياث‌الدّين سپرد. چندي بعد سيّد علي عموي سيّد علي بن سيّد كمال الدّين بر وي شوريد و با حمايت درويشان به جنگل آمل موضع گرفت.88 به گفتـﮥ ميرظهيرالدّين مرعشي نمايندگاني از سوي سيّد علي آمل به ساري نزد سيّد علي بن سيّد كمال‌الدّين رفتند و اقبال عامه را نسبت به حكومت عموي وي اعلام داشتند. سيّد علي بن سيّد كمال‌الدّين نيز به گفتـﮥ ميرظهيرالدّين چون ديد «اگر بدان راضي نشود شايد كه درويشان آمل سيّد علي را به حكومت بردارند» و درواقع از اقتدار و شيخوخيت او بكاهند بدين امر رضايت داد. سيّد علي آمل نيز كه وصلتي با خانوادة سيّد رضي كياي گيلان داشت در 812 ق ارتباط سادات قوامي و سادات آل كيايي گيلان را احيا كرد.89

كينه‌توزيها و درگيريهاي بين خانداني مرعشيان بويژه ميان سيّد علي ساري و سيّد علي آمل به نبردي انجاميد كه سرانجام آن بيرون راندن سيّد علي ساري از حكومت و استقرار سيّد مرتضي بر جاي وي بود. به گفتـﮥ سيّد ظهيرالدّين مرعشي سيّد علي ساري برادر خود سيّد نصيرالدّين (پدر سيّدظهيرالدّين مرعشي) را به دربار شاهرخ فرستاد و ياري طلبيد. شاهرخ طي فرماني بخشي از لشكر خراسان و تمامي قواي استرآباد و قومش را به حمايت از سيّد علي ساري وارد كارزار ساخت. در اين مقابله سيّد علي ساري پيروزي يافت و سيّد مرتضي گريخت.90

سيّدمرتضي پس از چندي پناه گرفتن در سوادكوه به شيراز مهاجرت كرد و در همان سامان درگذشت.91 سيّد غياث‌الدّين حاكم بارفروش كه در اين واقعه محرك و تأييدكننده سيّد مرتضي بود از سوي برادر بخشوده شد و به خدمت سيّد علي در ساري درآمد. سيّد علي­آمل نيز كه در اين واقعه راه بيوفايي پيموده بود، در 814 ق از خشم و لشكركشي سيّد علي­ساري در امان نماند و با  چشیدن طعم شكست به رستمدار گريخت. پس از اين سيّد قوام‌الدّين دوم بار ديگر حكومت آمل يافت و به فرمان سيّد علي­ساري درويشان آمل به تعمير گنبد ميربزرگ پرداختند كه پيشتر از سوي اسكندر شيخي ويران شده بود.92 بازسازي بناي ناصرالحق را نيز سيّد قوام‌الدّين برعهده گرفت.93

سيّد علي ساري پس از سامان دادن امور آمل سيّد نصيرالدّين را در 814 ق جهت اعلام وفاداري و شايد نيز سپاسگزاري از ياري وي جهت خلاصي از سيّدمرتضي به دربار شاهرخ فرستاد. بنابر گزارش سيّد ظهيرالدّين، دربار هرات كه انتظار هدايا و غنائم گرانبهاي درگيري خاندان مرعشي را مي‌كشيد، به مطالبـﮥ آن ايلچي نزد سيّد علي ساري فرستاد و پس از برخورد ناصواب سيّد علي با نماينده شاهرخ و تراشيدن ريش وي، شاهرخ نيز سيّد نصيرالدّين را دربند كرد و لشكر به قصد مازندران آراست.94 در همين زمان (816 ق) سمرقند نيز صحنه تاخت و تاز مهاجمان قرار گرفت و لشكركشي به مازندران متوقف ماند.

بنابر گزارش حافظ ابرو اگرچه شاهرخ سيّد علي حاكم ساري را متنبه ساخت و حكومت را بر وي مسلم گردانيد با اين همه او را «از بسيار كسان كه كار مهم حكومت مازندران بدست ايشان كفايت شوند و آنان مترصد اين فرصت هستند»، هراساند.95 بنابراين، گزارش سيّد ظهيرالدّين مرعشي مبني بر اينكه سيّد علي ساري پيامي به شاهرخ ارسال داشت و او را به ادامه رويه پدر دربارة سادات دعوت كرد حاكي از پديد آمدن صلح بين دولت هرات و حكومت مازندران است. سيّد نصيرالدّين نيز در اول محرم سال 816 ق خلعت پوشانده و به مازندران برگردانده شد.96 پس از اين واقعه، نزاع بين سيّد علي آمل و سيّد قوام‌الدّين دوم، حاكم برگماشته سيّد علي ساري در آمل نيز ادامه يافت كه حاصل اين كشمكش جز تضعيف بنيان حكومت سادات مرعشي در مازندران نبود.97

سيّد علي ساري كه در 820 ق در بستر مرگ افتاده بود، پسرش سيّد مرتضي را نامزد جانشيني خود كرد و از برادرانش خواست تا از او اطاعت و حمايت كنند. اين امر با مخالفت سيّد غياث‌الدّين حاكم بارفروش و فرزندان وي واقع شد كه با وساطت سيّد علي پسر سيّد كمال‌الدّين و مشاورت سيّدنصيرالدّين، موافقت غياث‌الدّين جلب و وفاداري مردم و سيّد علي آمل و ملوك رستمدار نيز در اين خصوص اعلام گرديد. سپس سيّد علي ساري نماينده‌اي ويژه همراه با هدايا به سوي هرات نزد شاهرخ فرستاد و درخواست حكم حكومت براي پسر خود سيّد مرتضي كرد. بنابر گزارش سيّد ظهيرالدّين مرعشي، شاهرخ حكم به حكومت مازندران به نام سيّد مرتضي نداد و هداياي آورده شده را طلبيد.98 با اين همه سيّد مرتضي پس از مرگ پدر حكومت ساري را به دست گرفت و منابع نيز در اينكه حكومت وي مورد تأييد شاهرخ قرار گرفت يا نه، آگاهي دقيقي بدست نمي‌دهند. سيّدمرتضي در حكومت خود مشاوري جديد بنام اسكندر99 روزافزون برگزيد كه پيشتر از خدمتگزاران سيد غياث‌الدّين در بار فروش بود. اسكندر روزافزون با اغواي سيّد مرتضي حاكم ساري، سيّد غياث‌الدّين حاكم بارفروش و پسرانش را به ساري دعوت و دربند كرد. اسكندر روزافزون طرح توطئه كشتن سيّد غياث‌الدّين و مخالفت سيّدنصيرالدّين با اين خواسته، اغتشاشي را بين خاندان مرعشي پايه نهاد. سيّدمرتضي با اعلام مخالفت سيّد نصيرالدّين در 822 ق به جنگ با او شتافت. سيّدنصيرالدّين در چند نبرد پي در پي شكست يافت و به سوادكوه گريخت و سپس راهي دربار هرات گرديد تا مگر براي بازگشت به مازندران از شاهرخ ياري جويد. سيّد مرتضي نيز كه پس از سيّدنصيرالدّين به دربار شاهرخ رفته بود با دادن وعده‌هايي براي ارسال خراج بيشتر و آنچه سيّدنصيرالدّين به دربار پيشنهاد كرده بود به مازندران درآمد.100

با عدم موفقيت سيّد نصيرالدّين در هرات وي به مازندران بازگشت و در جنگي در ناحيه لپور، با سيّدمرتضي شكست خورد و از راه سوادكوه به لاريجان و از آن سامان به گيلان نزد كاركيا سيّد محمّد رانكوهي (833 ـ 797 ق) گريخت و در آنجا اقامت گزيد.101

با درگيري مجدد بين سيّد مرتضي حاكم ساري و سيّد علي آملي در 824 ق سيّد قوام‌الدّين دوم براي سومين بار حكومت آمل يافت و پذيرفت كه چهل هزار تنگـﮥ مسكوك (هر تنگه برابر با يك مثقال با عيار ده ده) در سال به حكومت ساري براي ارسال به دربار شاهرخ بدهد.102 

سيّد مرتضي، با مرگ سيّد علي آملي در 825 ق آخرين بازمانده از نسل اول مرعشيان ـ كه در زاغ سراي تنكابن درگذشت و جسد وي پس از دو سال توسط درويشان به آمل و آرامگاه ميرقوام‌الدّين مرعشي منتقل گرديد ـ و سپس سيّدنصيرالدّين در 836 ق، از اين دو مدعي صاحب نام و نفوذ در ميان درويشان مرعشي آسوده شد. پس از اين، رابطه سادات مازندران و گيلان بيش از پيش بهبود يافت و حتي سيّد مرتضي در نبردي جهت حمايت از سادات آل كياي گيلان در برابر ملك كيومرث رستمداري شركت جست.103

سيّدمرتضي نيز در صفر 837 ق پس از هفده سال حكومت بر مازندران در ساري درگذشت104 و پس از او تنها فرزند وي سيّد شمس‌الدّين محمّد (حك:837 ـ 856 ق) زمام امور را در دست گرفت. سيّدغياث الدّين نيز در آغاز حكومت سيّدمحمّد در زندان درگذشت. وي بنابر تعهدي كه پدرش با دربار هرات داشت اموال مقرر را به نزد شاهرخ مي‌فرستاد. در آمل نيز سيّد كمال پسر سيّد قوام الدّين دوم حكومت يافت و از حكومت ساري تابعيت كامل داشت و هر سال چهل هزار تنگـﮥ شاهرخي كه همه سال مقرري مازندران بود و بر حكومت آمل نوشته بودند را به عمال ساري مي‌رسانيد.105

همانطور كه پيشتر گفته شد نفوذ كلام روزافزونيان در بين سادات ساري نقش مهمي در حوادث مازندران داشت. بهرام روزافزون پسر اسكندر روزافزون كه نزد سيّد محمّد در ساري موقعيتي يافته بود، وي را بر آن داشت تا حكومت آمل را از سيّد كمال‌الدّين پسر سيّد قوام‌الدّين بازستاند و آن را به فرزند خود سيّد عبدالكريم بسپارد. سيّد محمّد كه با دعوت كردن از سيّد كمال‌الدّين پسر سيّد قوام الدّين به ساري نتواست او را به چنگ آورد، حيله‌اي انديشيد و سيّد مرتضي عموي سيّدكمال‌الدّين و مدعي حكومت آمل را به ساري خواست و او را دربند كرد. وي به سيّدكمال‌الدّين چنين وانمود ساخت كه حكومت او را از خدعه و مكر سيّد مرتضي ايمن ساخته و خطري وي را تهديد نمي‌سازد. با اين همه سيّد كمال‌الدّين حيله را شناخت و جنگ بين ساري و آمل به ناگزير درگرفت. در اين نبرد سيّد كما‌ل‌الدّين شكست يافت و به تنكابن نزد سيّد ناصركيا بن امير سيّد محمّد پناهنده شد.106

سيّد محمّد از اين پس، پسر خود سيّد عبدالكريم را در آمل به حكومت نشاند؛ اما ديري نگذشت كه مردم آمل به مخالفت با حاكم جديد برخاستند و از سيّدكمال‌الدّين كه به پاكدلي و مهرباني با مردم آوازه داشت خواستند تا از لنگرود به آمل بازگردد و حكومت شهر را در دست گيرد. آمليان با راندن سيّد عبدالكريم از حكومت شهر خود، بار ديگر سيّد كمال‌الدّين را به فرمانروايي برگزيدند (840 ق) و در اين ميان ملك كيومرث حاكم رستمدار، سيّد ظهيرالدّين مرعشي و سيّد كمال‌الدّين توافق كردند كه بي‌درنگ به ساري يورش برند و حكومت ساري را از سيّد محمّد بستانند. مهاجمان در رستمدار و بارفروش و آمل جمعي را گرد خويش آوردند. سيّدكمال‌الدّين در جنگي كه در كنار باول رود با سيّد زين العابدين حسيني پازواري از سپاه سيّد محمّد ساري كرد، پيروزي يافت. سيّد محمّد پس از دريافت خبر شكست سپاهيان خود، سيّد مرتضي عموي سيّد كمال‌الدّين آملي را كه در ساري دربند كرده بود آزاد ساخت و او را به وعدة حكومت آمل به جنگ در آن شهر فرستاد. سيّد مرتضي از راه بالاتجن رهسپار آمل شد و در ساسي­كلام در جايي كه قارن آباد دشت نام داشت با سيّد كما‌ل‌ا‌لدّين و سيّدظهيرالدّين درگير گرديد. در اين جنگ نيز بار ديگر لشكريان سيّد محمّد شكست يافتند و در جنگ ديگري كه در مرزناك درگرفت لشكريان ساري كه از كمك سپاهيان اميرهندو حاكم جرجان برخوردار بودند، سپاهيان آمل را در هم كوبيدند. در اين جريان سيّد ظهيرالدّين كه زخمي به او رسيده بود با سيّد كمال‌الدّين به آمل و از آن جا به رستمدار گريخت و تا پايان زندگيش در سياه كلارود به سر برد.107 نبرد بين سيّد كمال‌الدّين و سيّد مرتضي حاكم آمل ادامه يافت تا آنكه حكومت آمل در 849 ق بر سيّد مرتضي مسلم شد.108

شاهرخ تيموري در 850 ق درگذشت و بر سر جانشيني وي در هرات نزاع‌هايي درگرفت. درگيريهاي خاندان تيموري به حكومت بابر پسر بايسنغر (ابوالقاسم بابر) در 852 ق بر خراسان انجاميد. سيّد محمّد حاكم ساري نيز پس از نوزده سال حكومت پرحادثه در 856 ق درگذشت. دربارة شيوة ملك داري و رفتار سؤ وي گزارشهاي متعددي باقي مانده است.109 سيّد عبدالكريم فرزند ارشد سيّد محمّد110 كه به گفتـﮥ مرعشي در دربار شاهرخ و به گفتـﮥ خواندمير111 و ملاشيخعلي گيلاني112 در اردوگاه ميرزاجهانشاه بن قرايوسف113 به سر مي‌برد و به آموزش ملك داري مشغول بود پس از يك ماه از مرگ پدر حكومت ساري را در دست گرفت.114

در حكومت سيّد عبدالكريم نيز درگيري جنگ قدرت بين بهرام روزافزون پسر اسكندر كه سپهسالار مازندران بود و سردار ديگرش سيّد عزيز بابلكاني، به قتل بهرام روزافزون انجاميد. به نظر رابينو قتل بهرام روزافزون كه فرمانرواي ناحيه غربي رود تجن بود به اشاره سيّد عبدالكريم روي داد.115 در آمل نيز پس از درگذشت سيّدمرتضي پسر دايم‌الخمر وي بنام سيّد شمس‌الدّين حكومت يافت و مردم از وي ناراضي و ناخشنود بودند.116 ابوالقاسم بابر كه از تأخير در ارسال خراج مازندران به دربار تيموري باخبر شد، قصد مازندران كرد و با لشكر خراسان بدان سامان آمد. در درگيري ميرزاابوالقاسم پسر بايسنقر ميرزا با لشكريان مازندراني در قراطوغان ساري، سيّد عزيز بابلكاني و بسياري از افراد لشكر او كشته شدند. لشكريان مازندران عقب نشستند و سيّد عبدالكريم به كوهستان گريخت؛ امّا سپاهيان مازندراني در اين نبرد، به شيوه جنگ و گريز چنان عرصه را بر لشكريان خراساني تنگ كردند كه بابر ناگزير شد با سيّد عبدالكريم به شرط آنكه خراج مازندران را چونان سابق به دربار او بفرستند از در صلح درآيد.117 سيّد عبدالكريم، علي پسر بهرام روزافزون را به سپهسالاري مازندران گمارد و درگيري اين خاندان با خاندان سادات بابلكاني همچنان ادامه داشت. سيّدعبدالكريم در اواخر عمر خود پس از درگذشت سيّد شمس‌الدّين بن سيّد مرتضي، حكومت آمل را به سيّد اسداللّه بن سيّد حسن بن سيّد رضي‌الدّين بن سيّد قوام‌الدّين سپرد. بنابر منابع تاريخي،118 عبدالكريم از جمله نيروهاي مركز گريزي بود كه پيوسته رسولان به درگاه جهانشاه قراقويونلو مي‌فرستاد و او را از نبود پادشاهي قدرتمند و «نافذ فرمان» و جنگ و ستيز در قلمرو تيموريان مطلع مي‌ساخت و او را براي فتح خراسان تشويق و تحريك مي‌كرد. از همين رو جهانشاه در 861 ق همزمان با مرگ ابوالقاسم بابر استرآباد را به تصرف درآورد. براساس پيمان صلحي كه بين دو فرمانرواي تيموري و قراقويونلو در 863 ق منعقد شد خراسان، جرجان و مازندران زير سلطـﮥ ابوسعيد قرار گرفت119 و علأالدوله ميرزا شاهزاده تيموري از سوي جهانشاه حكومت استرآباد يافت.120

سيّدعبدالكريم نيز پس از 9 سال حكومت در چهارشنبه پنجم ربيع الاول 865 ق درگذشت.121 شيوخ ساري پس از درگذشت سيّد عبدالكريم، فرزندش سيّد عبداللّه (865ـ872 ق) را با وجود صغرسن به حكومت نشاندند.122 در درگيري بين دو خاندان روزافزوني و بابلكاني، علي روزافزون (پسر بهرام) به قتل رسيد؛ چه او متهم به قتل سيّد شمس‌الدّين بابلكاني بود.123 در اين دوره توطئه و قتل بين خانداني بدعتي جديد شد124 سيّد عبداللّه پسر سيّد عبدالكريم نيز در ربيع‌الاول 872 ق و پس از 7 سال حكومت به فرمان پسرعمش سيّد زين العابدين پسر كمال‌الدّين  (872 ـ880 ق) در حمامي در ساري كشته شد.125 اعلام حكومت مازندران از سوي زين العابدين با مخالفت شديد سادات پازواري مواجه شد و آنان تصميم گرفتند تا سيّد عبدالكريم بن سيّد عبداللّه چهار ساله را كه به فرمان پدر در ركاب سلطان ابوسعيد (حك: 854 ـ873 ق) تيموري بود به حكومت‌داري مازندران برگزينند.126

با حمايت سيّد كاركيا، سلطان محمّد، حاكم گيلان و مذاكرات وي با سلطان ابوسعيد تيموري و حمايت خاندان روزافزونيان و سادات پازواري، سيّدعبدالكريم دوم به سوي گيلان روانه شد.127 با اتحاد سيّد اسداللّه آملي حاكم آمل و سيّدزين­العابدين حاكم ساري وقفه‌اي در استقرار سيّدعبدالكريم دوم در ساري و به تخت نشستن وي روي داد. در همين زمان (873 ق) نيز ابوسعيد تيموري درگذشت و پس از چندي اميرحسن بيك (امير ابوالنصر مظفرالدّين بن اميرعلي بيك بن امير قراعثمان) حكومت يافت.128 به گفتـﮥ خواندمير، سادات با ارسال هدايايي به دربار اميرحسن بيك كه ظاهراً مادر سيّد عبداللّه مقتول نيز همراه اين تحف بود، اوضاع مازندران را بر حاكم جديد روشن ساختند. از همين رو، اميرحسن بيك طي فرماني سرداري به نام امير شبلي، لشكر گيلان و رستمدار و نيز معدودي از لشكريان عراق را با ايشان همراه كرد تا سيّد عبدالكريم دوم را بر تخت حكومت نشانند. با شكست يافتن سیّد زين­العابدين، وي از ساري به ناحيه هزار جريب عقب نشست و سيّد عبدالكريم دوم در ساري به حكومت نشست. پس از چندي، سيّد هيبت اللّه بابلكاني سر سلسلـﮥ بابلكاني از سيّد عبدالكريم رو گرداند و به سيّد زين العابدين در هزار جريپ پيوست. بدين ترتيب جنگ و گريزهاي پي در پي مازندران را دربرگرفت. با حملات متعددي كه متحدان هزار جريبي بر حكومت عبدالكريم دوم در ساري وارد مي‌ساختند، سپاهيان گيلاني هم تاب مقاومت نداشتند. از اين‌رو، ساري سقوط كرد و سيّد زين العابدين در پي آن بار ديگر به آمل تاخت و سيّداسداللّه حاكم آن شهر را بركنار ساخت و پسر وي سيّد حسن را برجاي پدر نشاند.129 سيّدعبدالكريم دوم نيز با وساطت كاركيا سلطان محمّد خود را به درگاه اميرحسن بيك در هرات رساند. اميربيك پس از آنكه او را به مدت 7 ماه در هرات نگهداشت و خراج ارسالي از ساري را دريافت كرد، نامه‌اي به سيّد كاركيا سلطان محمد نوشت و شرط سنگيني براي ياري رساندن به سيد عبدالكريم دوم براي بازستاندن حكومت مازندران و ساري گذاشت.130 اميرحسن بيك از حاكم گيلان خواست اگر او تضمين رسيدن منظم خراج مازندران از سوي عبدالكريم را به دربار او مي­نمايد هرات نيز لشكري به سيّد عبدالكريم خواهد داد تا حكومت ساري بستاند.131

خواندمير132 مال خواسته را از سيّد عبدالكريم ساليانه يكصد و بيست خروار ابريشم مازندران و سيّدظهيرالدّين مرعشي «فوق طوق  (طاقت) عرصه ممالك مازندران» نگاشته‌است.133

حاكم گيلان كه از ضمانت چنين مالي بر نمي‌آمد و يا تعهدي چنين سنگين را بر خود صلاح نمي‌دانست، سيّد عبدالكريم را در گيلان پناه داد.134 سيّد زين العابدين نيز كه در ساري حكومت داشت با درويشان قوام‌الديني درگير شد135 و فرماندهان نظامي وي از جمله سيّد هيبت اللّه بابلكاني به سيّد عبدالكريم پيوستند. در همين زمان سيّد اسداللّه حاكم پيشين آمل  كه در زندان بسر مي‌برد از سوي مردمي كه منابع دربارة آنها سخني نمي‌گويند آزاد شد و به آمل رفت.136 با ورود سيّداسداللّه فرزندش سيّد حسن كه گمارده سيّد زين‌العابدين بود گريخت و سيّداسداللّه، سيّدعبدالكريم دوم را براي حمله به ساري به شهر آمل فراخواند و با اطمينان از رسيدن سيّدعبدالكريم و اينكه سيّدهيبت اللّه بابلكاني نيز در تدارك حمله به سيّدزين‌العابدين است به لشكريان ساري تاخت؛ اما شكست خورد و پس از به اسارت درآمدن به فرمان سيّد زين‌العابدين در ذيقعدة 880‌ ق كشته شد137. پس از كشته شدن سيّد اسداللّه، پسر وي سيّد حسن حكومت آمل يافت.

به نوشته سيّد ظهيرالدّين مرعشي138 مردم مازندران در اين درگيريها به چنان آشفتگي و غارت اموال و سرگرداني دچار آمدند كه گاه براي درامان ماندن به جنگل پناه مي‌بردند. خرابي و ويراني روي داده چنان بود كه چشم نو دولتيان بر آن بسته بود.139 سيّد زين­العابدين پس از آنكه توانست اندك آرامشي در ساري برقرار كند و بر درويشان فايق آيد در درگيريهاي زنان حرم خود در جمادي الاول 892 ق و به روايتي ديگر در 894 ق جان باخت.140

پس از مرگ زين العابدين، برادر وي ميرشمس‌الدّين بر مسند حكومت نشست و با فرماندهان سياست متعادلي در پيش گرفت. بدين ترتيب كه منصب سپهسالاري شرق مازندران را به سيّد عظيم بابلكاني و بخش غربي را چونان قبل به ميرحسين پازواري و مابين تالار و رودتجن را به محمّد ديو سپرد. به روايت ميرتيمور مرعشي، مردم مازندران در اين ايام كه دو سال به طول انجاميد در آسايش و آرامش بسر بردند؛141 امّا سيّد عبدالكريم دوم بار ديگر با كمك گيلانيان و تأييد سلاطين تيموري به مازندران لشكركشي كرد و همچنين توانست سيّد حسن آملي حاكم آمل را كه منصوب زين العابدين بود و نيز محمّد ديو برگمارده ميرشمس‌الدّين را به خود جلب كند. با شدت گرفتن جنگ ميرحسين آملي جراحات بسياري يافت و سيّد عبدالكريم نيز به شدت مرعوب گرديد. محمّدديو نيز كه در قلعه سوادكوه پناه گرفته بود با لشكر آرايي آقارستم روزافزون درهم شكست و ميرشمس‌الدّين توانست حكومت خود را با رشادت خاندان روزافزون بار ديگر در مازندران مستحكم سازد.142 

رستم روزافزون كه در پي گشايش قلعه سوادكوه مورد توجه بيشتر ميرشمس‌الدّين قرار گرفته و حتي عزل و نصب امرا به او واگذار گرديده بود، به زودي محسود واقع و در بند شد143؛ ولي ديري نپاييد كه رستم روزافزون از زندان گريخت و اطرافيان ميرشمس‌الدّين حاكم ساري به سيّد عبدالكريم دوم كه در گيلان بود تمسك جستند144. بار ديگر درگيريهاي خاندان سادات مرعشي مازندران را دربرگرفت تا بدانجا كه ميرشمس‌الدّين به شهر قم و نزد سلطان يعقوب پسر حسين­بيك تركمان رفت و با ارايه هدايا كمك و ياري طلبيد. يعقوب نيز بكر بيك موصلو صاحب ري را با سپاه گران در 897 ق به دفع دشمنان ميرشمس‌الدّين فرستاد.145

درگيري مازندرانيان سالها ادامه يافت و به قتل و كشتار يكديگر انجاميد تا آنكه در اواخر سدة 9 ق با ميانجي شدن برخي از مصلحان سادات، جنگ بين مرعشيان خاتمه يافت و آثار صلح و سازش در مازندران ظاهر شد.146 از جمله در ساري طرح چهارباغ در افكنده شد و عمارتهاي عالي بنا كردند.147 كارگاههاي ابريشم­سازي نيز رونق گرفت. با اين همه درگيريهاي خاندان مرعشي بار ديگر از سر گرفته شد و تا برآمدن شاه اسماعيل صفوي در 906  ق ادامه يافت.148

ب: اوضاع اقتصادی و اجتماعی.

با پيروزي سادات مرعشي كه جمعيت انبوه درويشان آنان را حمايت مي‌كردند، مسلك ايشان تمام دشت و نواحي كوهستاني را نيز دربر گرفت. سيّد علي كيا پيشواي تائبان گيلان در جنگ فيروزكوه كه سيّدقوام‌الدّين را مجبور به حمل سلاح كرد با صراحت تمام به او يادآور شد كه «مبناي كار اين دولت به درويشان است».149 بنابر آنچه در تاريخ طبرستان مرعشي آمده درويشان رييس و مهتري غير از سادات داشتند. در واقع به خواستـﮥ اين جمعيت بود كه سيّدي را از تخت پايين مي‌كشيدند و ديگري به جايش مي‌نشاندند و در عزل و نصب ايشان با مردم همكاري مي‌كردند. آنان همچنين از سازماندهي ويژه‌اي برخوردار بودند: در آن هنگام كه سيّد ظهيرالدّين در 840 ق آمادة خروج براي تصرف ساري شد، نامه‌هايي مبني بر حمايت درويشان خواست. درويشان ساري و آمل پس از مشورت با مهترشان، حسن شراب دار كه مقيم آمل بود، نوشته‌هايي مبني بر حكومت ميرظهيرالدين صادر كردند.150

در آغاز حكومت مرعشيان كه درويشان كمتر به دنيا گرايي گرايش داشتند، مسلك آنان با روش زورگويي حكومت‌هاي محلي مازندران سازش نداشت و از همين رو بين آنان اختلاف‌هاي شديد و درگيري روي مي‌داد.151 سيّد كمال‌الدّين در پيامي به اميرتيمور كه در 792 ق متوجه مازندران شده بود، عدل و انصاف را روش درويشي خوانده بود،152 حال آنكه در ذخاير بدست آمده از قلعه ماهانه­سر چندان مال و منال اندوختند كه چشم اميرتيمور جهانگشاه را خيره كرد.153 اين مال اندوزيها در دورة دوم حكومت مرعشيان نيز ادامه يافت.

وضعيت اقتصادي و تبعات اجتماعي آن در دورة مرعشيان به سبب جنگهاي پي­درپي بين خانداني و نيز فرامنطقه‌اي بويژه با لشكركشيهاي تيمور نابسامان بوده كه مرعشي نيز در تاريخ طبرستان از آن به تلخي ياد كرده است. با وجود اين، همزمان با حكومت تيموريان يعني حدود 882 ق./1476م در مازندران محصول ابريشم بسياري بدست مي‌آمد.154 مرعشيان در ايامي كه جنگ و نبرد بين خانداني وجود نداشت به بازسازي شهرها مي‌پرداختند. به گفتـﮥ سيد ظهيرالدّين مرعشي ‌سيّدكمال‌الدّين پيش از تبعيد به ماوراءالنهر در شهر ساري در 769ـ777 ق خندقي عظيم از آجر و ساروج و گل ساخت. قلعه­اي با برجها و ديواره‌‌اي عظيم بنا كرد و درون قلعه كوشك و عمارت عالي برپا نمود. وي همچنين در شهر بناهايي از جمله حمام تدارك ديد، چاههاي آب حفر كرد و بازار شهر را سامان داد و مسجدي در آن ساخت. وي در ولايت ناتل كجور نيز بناهايي ساخت.156 مرعشيان همچنين پس از بازگشت از تبعيد و علي‌رغم درگيري‌هاي متعدد بين خانداني به بازسازي بناها مي‌پرداختند كه از آن جمله است تعمير گنبد ميربزرگ در آمل در 814 ق كه پيشتر توسط اسكندر شيخي ويران شده بود و به فرمان سيدعلي حاكم ساري بازسازي گرديد و نيز بناي ناصرالحق در نزديكي اين بنا.157

از وضع ديوانسالاري در دورة مرعشيان و ساز و كار آن آگاهي اندكي در دست است. بنابر نوشتـﮥ سيّد ظهيرالدّين مرعشي158، سيّد كمال‌الدّين پس از گشودن قلعه فيروز كوه، آن اموالي را كه در ايام فخرالدّوله حسن باقي مانده بود،  از ديوان خود دانسته است. دربارة تاثير ساختار اداري تيمور در وضع ادارة حكومت مرعشي نيز آگاهي چنداني نداريم. تنها مي‌دانيم كه اعطاي مناصب در اين دوره مبتني بر قدرت خانداني، حفظ مناصب بصورت موروثي و نيز قدرت منطقهاي بوده است. در فرمانروايي تيمور مانند دورة ايلخانيان و بعضي ديگر از سلسله­هاي ايراني، يك ديوان مركزي وجود داشت. ديوان مركزي، ديوان اعلي خوانده مي­شد و وظايف اصلي آن گردآوردن ماليات‌ها، ثبت باجها و اموال بوده است كه از خزانه‌هاي شهرهاي به تصرف درآمده و بازرسي ديوان‌هاي ولايات بدست مي‌آمد.159 از مناصب ديواني نام برده شده در مازندران، انبارداري قلعه است كه نقش مهمي در نظم و نسق قلاع متعدد اين دوره داشته است.160 از ديگر وظايف ديوان اعلي در اين دوره گرد آوردن خراج بود، بنابر نوشته ميرظهيرالدّين مرعشي حكومت ساري از حكومتهاي ديگر شهرها خراج گرد مي‌آورد، چنانكه سيّد مرتضي حاكم ساري به دربار هرات افزون بر آنچه تقبل كرده بود، وعده داد و از مردم آمل نيز اموال بيشتري طلب مي‌كرد. در اين دوره نيز خراج به صورت وجه نقد يا ابريشم كه صنعت آن در تمامي شهرهاي مازندران رواج داشت، دريافت مي‌شد.161 بنابر اسناد بدست آمده از آستانه درويش تاج‌الدّين حسن ولي در روستاي نياك آمل به تاريخ‌هاي 833 و 834 ق، تنکـﮥ شاهرخي (كه وزن آن يك مثقال به عيار ده ده بود) در سدة 9 ق در مازندران رواج داشته و با آن معامله مي‌شده است.162

سپاهيان نيز از ميان مردم شهرهاي مختلف جمع‌آوري مي‌گرديد و در نبردها به صورت معمول، يعني ميمنه، ميسره، قلب، جناح، ساقه و كمينگاه آرايش و نظم مي‌يافتند. سربازان سپاهي به دو دسته سواره و پياده تقسيم مي‌شدند.163 از آنجا كه مازندران جنگلهاي انبوهي داشت و براي سواره نظام پيشروي در آن مشكل بود از پياده‌نظام براي ايجاد راه در جنگل و نبرد استفاده مي‌شد.164 پيادگان با تير و كمان و شمشير مي‌جنگيدند و از ديگر ابزارهاي جنگي آنان نيزه و خنجر بود.165 از مناصب بالاي سپاهيگري، سپهسالاري بود كه هر منطقه در مازندران به يك تن از سپهسالاران واگذار مي‌شد.166 از ديگر مناصب سپاهي، داروغگي شهر و ايالت و كوتوال قلعه بوده است.167

 

پي‌نوشت‌ها

1ـ او پسر شاه كيخسرو ركن‌الدوله و برادر شرف‌الملوك باوند آخرين امير از شاخـﮥ كينه خواريـﮥ آل‌باوند است كه پس از مرگ برادر در 734 ق بر تخت شاهي نشست. بنابر منابع تاريخي اسپهبد فخرالدوله باوند روز بيست و هفتم محرم 750  ق هنگامي كه دو پسر كياافراسياب چلاوي را به شاهنامه خواني واداشته بود، توسط يكي از آن دو، كيامحمّد چلاوي كشته شد. براي تفصيل بيشتر بنگريد به: اولياءاللّه آملي، تاريخ رويان، به كوشش منوچهر ستوده، چاپ اول، تهران، انتشارات بنياد فرهنگ، 1348، صص 201ـ202؛ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، تاريخ طبرستان و رويان و مازندران، به كوشش عباس شايان، چاپ اول، تهران، چاپخانه فردوسي، 1333، ص 252؛

W.Madelung, "Al-E Bavand", in: Encyclopedia Iranica, Ed by, Ehsan Yarshater, vol, I, first published, Boston, Routledgeand  kegan paul, 1985, pp.747-753.

2- Ibid, p.752.

3ـ فرزند ششم كياافراسياب چلاوي كه در جنگ اسكندر جلال الدوله پادوسپاني با چلاويان براي انتقام خون اسپبهد حسن فخرالدوله، كشته شد. بنگريد به: سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 252؛ اولياءالله آملي، پيشين، ص 203.

4ـ وي از سپهسالاران اسپهبد حسن فخرالدوله و از كياييان چلاوي بود و خواهرش نيز همسري آخرين پادشاه باوند (فخرالدوله) را داشت دربارة وي بنگريد به: سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 243ـ254؛

5ـ اردشير برزگر، تاريخ طبرستان، به كوشش محمّد شكري فومشي، جلد 2، چاپ اول، تهران، نشر رسانش، 1380، صص 353 ـ 354.

6ـ در اين باره بنگريد به: سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، صص 251ـ257.

7ـ نام يكي از دهستانهاي بخش مركزي شهرستان آمل. براي آگاهي بيشتر از موقعيت جغرافيايي آن بنگريد به: حسينعلي رزم آرا، فرهنگ جغرافيايي ايران، جلد 3، چاپ اول، تهران، مؤسسه جغرافيايي ارتش، 1329، ص 91؛ براي مطالعات باستانشناسي منطقه: ناصر نوروززاده چگيني، «شهرهاي مازندران» در: شهرهاي ايران، به كوشش محمّد يوسف كياني، جلد 4، چاپ اول، تهران، جهاد دانشگاهي، 1370، ص 101.

8ـ در جنوب شهرستان آمل واقع و داراي چهار دهستان اميري، بالاريجان، بهرستاق و دلارستاق است. بنگريد به: رزم آرا حسينعلي، پيشين، ص 92.

9ـ او در نزد اسپهبد حسن فخرالدوله نفوذ بسياري داشت و هنگام تاخت و تاز اميرمسعود سربداري در طبرستان و رويان نقش مهمي ايفا كرد تا اينكه در 743 ق بدست وي كشته شد. بنگريد به: اولياءاللّه آملي، تاريخ رويان، پيشين، صص 277ـ278.

10ـ وي از سرسپردگان اسپهبد حسن فخرالدوله و حاكم ناحيه فيروزكوه بوده است. بنگريد به:سيّد ظهيرالدّين مرعشي، تاريخ طبرستان، پيشين، صص 277ـ278

11ـ براي آگاهيهاي تاريخي دربارة اين محل بنگريد به: اردشير برزگر، پيشين، جلد 2، صص 75ـ77.

12ـ موضعي در نزديكي قلعه فيروزكوه كه جايگاه نبرد كياافراسياب چلاوي و كياجلال متمير بود. در اين باره بنگريد به:سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 244.

13ـ حاكم ناحيه لپور و سوادكوه از سوي اسپهبد حسن فخرالدوله بود. بنگريد به: سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، صص 272ـ275.

14ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، صص 101ـ102.

15ـ همان، صص 236ـ240؛ دابو نيز نام يكي از دهستانهاي بخش مركزي شهرستان آمل است. اين ناحيه از شمال به درياي خزر، از خاور به دهستان جلال ازرك بابل، از جنوب به دهستان دشت سر آمل و از غرب به دهستان هرازپي محدود است. براي مطالعات باستانشناسي دابو بنگريد به: ناصر نوروززاده چگيني، پيشين، صص 101ـ101.

16ـ به گفتـﮥ اولياءالله آملي، پيشين، صص 120ـ121 اين واژه در آمل آستان دار است. ديگر اين كه استان به طبري كوه را گويند و استندار ملك جبال باشد.

17ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، صص 246ـ250.

18ـ همانجا.

19ـ جلالك + مادر، مادر جلال، مزرعه پنبه در نزديكي شهر آمل كه نبرد كياافراسياب و درويشان در آن موضع اتفاق افتاد. بنگريد به:سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، صص 250ـ251.

20ـ همان، صص 251ـ252.

21ـ براي تفصيل بيشتر بنگريد: همانجا.

22ـ براي تفصيل بيشتر دربارة اين قلعه بنگريد به: محمّد بن حسن بن اسفنديار، تاريخ طبرستان، به كوشش عباس اقبال، چاپ دوم، تهران، كلالـﮥ خاور، 1366، صص 73، 231، 239؛ اولياءاللّه آملي، پيشين، صص 90، 126؛ نيز دربارة جايگاه اين قلعه: جواد نيستاني، ذيل «توجي» در: محمّدحسن­خان، اعتمادالسطنه، التدوين في احوال جبال شروين، به كوشش مصطفي احمدزاده، چاپ اول، تهران، انتشارات فكر روز، 1373، صص 381ـ383.

23ـ براي آگاهي بيشتر بنگريد به: ميرتيمور مرعشي، تاريخ خاندان مرعشي مازندران، به كوشش منوچهر ستوده، چاپ اول، تهران، اطلاعات، 1364، ص 81؛ نيز: اردشير برزگر، پيشين، جلد 2، صص 37ـ38؛ براي مطالعات باستانشناسي منطقه بنگريد به: ناصر نوروززاده چگيني، شهرهاي مازندران، پيشين، صص 194ـ105.

24ـ دومين امير (738ـ745 ق) از سلسلـﮥ سربداري و مشهورترين آنان كه پس از كشته شدن برادرش، عبدالرزاق سربداري به جاي او نشست. وي در اواخر 743 ق به مازندران لشكر كشيد و اگرچه نخست آمل را گرفت، سرانجام براثر مقاومت مردم و سختي راهها، فرار اختيار كرد. اما به دست مازندرانيان افتاد و به قتل رسيد. در اين باره بنگريد به 

JR, Smith, John Masson The, History of the Sarbadar Dynasty 1336-1381 A.D and is Sources, First Published, New York, Mouton, 1990, pp.139-147, 159-162.

25ـ نام پهلوي آن تپورستان بوده و به قول بعضي از جغرافيانويسان دورة اسلامي، اصل واژه از طبر (تبر) گرفته شده است. به نظر برخي ديگر كه منطقي نيز مي‌نمايد واژة تپورستان و طبرستان به معني سرزمين تپورها و منسوب به اين قوم بسيار قديمي است. طبرستان را با پتشخوارگر كه جزء قلمرو اردوان پنجم اشكاني بود كمابيش منطبق شمرده‌اند. براي تفصيل بيشتر بنگريد به:

R, Vasmar, and C.e, Bosworth, Mazandaran in: The Encyclopaedia of Islam, ed by, C,E, Bosworth, vol, VI, Leiden Brill, 1991, pp.935-942.

ماركوارت نيز يادداشتهاي عالمانه‌اي دربارة وجه اشتقاق واژة تپورستان، سكه‌ها و موقعيت آن در دورة اسلامي دارد بنگريد به:

J, Marquart, Eransahr. Weidmann sche Buchhandlung, Buchhandlung, Berlin, 1901, pp.129-135.

26ـ ناحيه رويان در غرب مازندران در ابتدا كوره‌اي جداگانه و جزء ديلم بوده است. نام رستمدار كه در دورة مغول پديد آمده گاه بر رويان نيز اطلاق مي‌شده است. برخي نيز آن را مطابق كجور دانسته‌اند. براي آگاهي و تفصيل بيشتر بنگريد به:  J, Marquart, OP. Cit, P. 136؛ واسيلي ولاديميرويچ بارتولد، تذكرة جغرافيايي تاريخي ايران، ترجمـﮥ حمزه سردادور، چاپ دوم، تهران، انتشارات توس، 1358، ص 235ـ236؛ براي مطالعات باستانشناسي منطقه بنگريد به: ناصر نوروززادة چگيني، پيشين، صص 101ـ102.

27ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، صص 260ـ261.

28ـ همان، صص 267ـ269.

29ـ همان، صص 273ـ280.

30ـ همان، صص 291ـ292.

31ـ شرف الدّين علي يزدي، ظفرنامه، به اهتمام محمّدعباسي، جلد يك، چاپ اول، تهران، انتشارات اميركبير،1336، ص 414؛ بئاتريس فوربز منز، برآمدن و فرمانروايي تيمور، ترجمه منصور صفت گل، چاپ اول، تهران، رسا، 1377، ص 132.

32ـ اسكندر شيخي پسر كياافراسياب چلاوي كه پس از قتل پدرش به هرات گريخته بود به كمك تيمور دگربار بر مازندران استيلا يافت و چون بعد بر او عصيان ورزيد، كشته شد. لقب شيخي كه از ميرقوام الدّين بدين خاندان داده شد در ميان سربداران معمول بود. پس از اختلاف بين سربداران و تقسيم آنان به دو گروه، آنان كه افراطي و تندرو بودند درويش و شيخي خوانده شدند.

33ـ شرف‌الدّين يزدي، پيشين، ص 414؛ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، همانجا؛ بئاتريس فوربز منز، پيشين، همانجا.

34ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، صص 292ـ293.

35ـ ميشل مزاوي، پيدايش دولت صفوي، ترجمـﮥ يعقوب آژند، چاپ اول، تهران، نشر گستره، 1363، ص 16.

36ـ فصيح‌الدّين احمدبن جلال‌الدّين محمّد خوافي، مجمل فصيحي، به تصحيح محمود فرخ، چاپ اول، مشهد، كتابفروشي باستان، 1339، ص 337.

37ـ كمال‌الدّين عبدالرزاق سمرقندي، مطلع سعدين و مجمع بحرين، به كوشش محمّد شفيع، جلد دوم، جلد اول، چاپ اول، لاهور، چاپخانه گيلاني، 1349 ق، صص 306ـ307.

38ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي،  پيشين، صص 293ـ298.

39ـ اين شهر در منتهي اليه طبرستان و منطقه مرزي بين گرگان قرار داشت. در شاهنامه از آن نام برده شده و ابن اسفنديار نيز بنياد آن را به فريدون نسبت داده است. بنگريد به: محمّدبن حسن، ابن اسفنديار، پيشين، ص 58؛ ناصر نوروززاده چگيني، پيشين، ص 109ـ112.

40ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 298.

41ـ نظام الدّين شامي، ظفرنامه، از روي چاپ فيلكس تاور، به كوشش پناهي سمناني، چاپ اول، تهران، انتشارات بامداد، 1363، صص 81ـ83.

42ـ همان، صص 89ـ106.

43ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، صص 298ـ299.

44ـ نظام الدّين شامي، پيشين، صص 83ـ91.

45ـ همان، ص 86.

46ـ همان، پيشين، صص 94ـ96؛ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 300.

47ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 301.

48ـ نظام الدّين شامي، پيشين، ص 97.

49ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 299ـ300؛ نظام الدّين شامي، پيشين، صص 126ـ127.

50ـ براي آگاهي بيشتر بنگريد به: سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 301؛ نظام الدّين شامي،، پيشين، ص 127؛ غياث الدّين خواندمير، حبيب السير في اخبار بشر، به كوشش محمّد دبير سياقي، جلد سوم، چاپ سوم، تهران، انتشارات خيام 1362، ص 344؛ محمّد ميرخواند، تاريخ روضةالصفا، جلد ششم، چاپ اول، تهران، انتشارات خيام، 1338، ص 205.

51ـ محمّد ميرخواند، پيشين، ص 205.

52ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 300.

53ـ غياث‌الدّين خواندمير، پيشين، ص 344؛ نظام‌الدّين شامي، پيشين، ص 127.

54ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، صص 303ـ304؛ شامي، پيشين، همانجا.

55ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 302.

56ـ نظام‌الدّين شامي، پيشين، ص 127؛ محمّد، ميرخواند، پيشين، ص 205.

57ـ محمّد ميرخواند، همانجا.

58ـ غياث‌الدّين خواندمير، پيشين، ص 345.

59ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، صص 304ـ306.

60ـ نظام‌الدّين شامي،، پيشين، ص 126ـ127.

61ـ غياث‌الدّين خواندمير، پيشين، همانجا.

62ـ براي آگاهي بيشتر دربارة قلعه و وقايع روي داده در نزديكي آن بنگريد به: نظام الدّين شامي،، پيشين، ص 128؛ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، ص 307، پيشين؛ محمّد ميرخواند، پيشين، ص 205؛ غياث الدّين خواندمير، پيشين، ص 345؛ محمّدحسن­خان اعتمادالسلطنه، التدوين في احوال جبال شروين، تصحيح مصطفي احمدزاده، چاپ اول، تهران، انتشارات فكر روز، 1373، ص 241ـ243.پ

63ـ نظام الدّين شامي؛ محمّد ميرخواند؛ غياث الدّين خواندمير، پيشين، همانجا.

64ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 308.

65ـ محمّد ميرخواند، پيشين، ص 207؛ منوچهر ستوده، «درويشان مازندران»، در: نشريه تاريخ (گروه آموزشي تاريخ دانشكده ادبيات و علوم انساني و دانشگاه تهران، ضميمـﮥ مجله دانشكدة ادبيات ادبيات و علوم انساني)، تهران، شمارة دوم، 1356، ص 26.

66ـ نظام الدّين شامي،، پيشين، ص 128.

67ـ محمّد ميرخواند، پيشين، ص 207.

68ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 309.

69ـ فصيح الدّين خوافي، مجمل فصيحي، پيشين، ص 134.

70ـ نظام الدّين شامي، پيشين، ص 66؛ فصيح الدّين، خوافي، پيشين، همانجا؛ عبداللّه بن لطف‌اللّه حافظ ابرو، ذيل مجمل­التواريخ رشيدي، به كوشش، خانبابابياني، چاپ دوم، تهران، انجمن آثار ملي، 1350، ص 441؛ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 317؛ بئاتريس فوربز منز، پيشين، ص 135.

71ـ فصيح‌الدّين، خوافي، پيشين، ص 134.

72ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 383.

73ـ همان، صص 311ـ313.

74ـ همان، ص 312.

75ـ غياث‌الدّين خواندمير، پيشين، ص 807؛ محمّد ميرخواند، پيشين، ص 469؛ فصيح الدّين خوافي، پيشين، ص 148؛ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، صص 313ـ317.

76ـ ابن عربشاه، زندگي شگفت­آور تيمور، ترجمـﮥ كتاب عجايب المقدور في اخبار تيمور، ترجمـﮥ محمّدعلي نجاتي، چاپ اول، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران، 1356، ص 53ـ54.

77ـ نظام الدّين شامي، پيشين، ص 288.

78ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 315.

79ـ همان، ص 316؛ غياث الدّين خواندمير، پيشين، صص 524ـ526.

80ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 317.

81ـ فصيح الدّين خوافي، پيشين، ص 152؛ غياث الدّين خواندمير، پيشين، ص 485.

82 - H.R. Roemer, The Successors of   Timur. In : The Cambridge History of Iran, ed by, Peter Jackson, First publidshed, London, 1986, pp.101-105.

83ـ عبداللّه بن لطف اللّه حافظ ابرو، زبدةالتواريخ، به كوشش كمال حاج سيّد جوادي، جلد سوم، چاپ اول، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1380، ص 327.

84ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 318؛ غياث‌الدّين خواندمير، پيشين، ص 346.

85ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، همانجا.

86ـ همانجا.

87ـ هـ ل رابينو، دودمان علوي در مازندران، ترجمـﮥ محمّد طاهري شهاب، چاپ اول، بي‌جا، مطبعه ارمغان 13، ص 9؛ شيخ علي گيلاني، تاريخ مازندران، به كوشش منوچهر ستوده، چاپ اول، تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1352، ص 56.

88ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 318ـ322.

89ـ همان، ص 322.

90ـ عبداللّه بن لطف اللّه حافظ ابرو، پيشين، صص 327ـ330؛ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، صص 325ـ328؛ محمّد ميرخواند، پيشين، ص 594؛ غياث‌الدّين خواندمير، پيشين، ص 348.

91ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 329.

92ـ همان، صص 329ـ330.

93ـ همان، ص 330.

94ـ همان، ص 331.

95ـ عبداللّه بن لطف اللّه حافظ ابرو، پيشين، صص 515ـ517.

96ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 331ـ332.

97ـ همان، صص 332ـ334.

98ـ همان، صص 334ـ337.

99ـ دربارة او و خاندان روزافزوني و نقش ايشان در حكومت مرعشيان و صفويه بنگريد به: عباس، اقباس، «خاندان روزافزوني در مازندران» در: مجلـﮥ يادگار، شماره 9ـ10، تهران، 1327، صص 163ـ169؛ دربارة جام نقره‌اي آقا رستم روزافزون بنگريد به: يحيي ذكاء،  «جام سيمين آقارستم روزافزون»، آينده، شمارة 4ـ5، تهران، 1366، صص 252ـ253؛ اسداللّه سورن ملكيان، «نوشتاري دربارة جامعه­شناسي هنر اسلامي نقره آلات و ملوك الطوايفي در ايران سده‌هاي ميانه» در: هنر و جامعه در جهان ايراني، به كوشش شهريار عدل، چاپ اول، تهران، توس، 1379، ص 187ـ189؛

Aril, Esin, W.T. Chase, P.dett, Islamic Metal work, in the Freer Gallery of art, Washington, Finst Published,1985, pp. 186-190.

100ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، صص 337ـ342.

101ـ همان، صص 343ـ345؛ غياث‌الدّين خواندمير، پيشين، ص 349.

102ـ سيّد ظهير الدّين مرعشي، پيشين، صص 346 ـ 347.

103ـ همان، صص 347ـ353؛ همو، تاريخ گيلان و ديلمستان، به كوشش منوچهر ستوده، چاپ اول، تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1347، صص 148ـ154؛ غياث الدّين خواندمير، پيشين، ص 350؛ ه.ل. رابينو، پيشين، ص 14.

104ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 353؛ غياث الدّين خواندمير، پيشين، ص 350.

105ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 354ـ355.

106ـ همان، صص 355ـ357؛ غياثالدّين خواندمير، پيشين، صص 350ـ351.

107ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، صص 357ـ365؛ غياث الدّين خواندمير، پيشين، ص 351؛ احمد كسروي، كاروند، به كوشش يحيي ذكاء، چاپ اول، تهران، انتشارات حبيبي، 1352، ص 30.

108ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، صص 364ـ367؛ غياث الدّين خواندمير، پيشين، ص 352.

109ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، صص 367ـ368.

110ـ همان، ص 367.

111ـ غياث‌الدّين خواندمير، پيشين، ص 352.

112ـ شيخ علي گيلاني، پيشين، ص 57.

113ـ (حك: 839ـ872 ق) پسر قرايوسف و برادر اسكندر قراقويونلو، دربارة حكومت وي بنگريد به: محمّد يوسف واله اصفهاني، خلدبرين، به كوشش ميرهاشم محدث، چاپ اول، تهران، مركز نشر ميراث مكتوب، 1379، صص 708ـ715؛ براي پژوهشهاي جديد: خليل رنانچ، مكرمين «جهانشاه»، ترجمـﮥ وهاب ولي، فصلنامـ فرهنگ «ويژة تاريخ»، سال نهم، شمارة 3، تهران 1375، ص 255.

114ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 368.

115ـ ه.ل. رابينو، دودمان علوي، پيشين، ص 24.

116ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 368؛ غياث الدّين خواندمير، پيشين، ص 352.

117ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، همان، ص 369.

118ـ محمّد ميرخواند، پيشين، ص 817؛ غياث الدّين خواندمير، پيشين، ص 69؛ حسن روملو، احسن التواريخ، به كوشش عبدالحسين نوايي، جلد 1، چاپ اول، تهران، بنياد ترجمه و نشر كتاب، 1349، ص 376.

119ـ ابوبكر طهراني، كتاب ديار بكريه، به كوشش نجاتي لوغال و فاروق سومر، چاپ اول، آنكارا، انجمن تاريخ ترك، 1962م، صص 355ـ356؛ محمّد ميرخواند، روضةالصفا، پيشين، صص 825ـ826؛ غياث‌الدّين خواندمير، حبيب السير، پيشين، ص 75.

120ـ ابوبكر طهراني، پيشين، ص 355.

121ـ ه.ل. رابينو، پيشين، ص 24.

122ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 370.

123ـ غياث الدّين خواندمير، پيشين، ص 352.

124ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، صص 370ـ371.

125ـ شيخ علي گيلاني، پيشين، ص 57.

126ـ همان، ص 104، محمّد ميرخواند، پيشين، ص 353؛ غياث‌الدّين خواندمير، پيشين، ص 835؛ ه.ل. رابينو، پيشين، ص 26.

127ـ سيّد ظهيرالدين، مرعشي، تاريخ گيلان و ديلمستان، پيشين، ص 358؛ محمّد ميرخواند، پيشين، همانجا.

128ـ غياث الدّين خواندمير، جلد 4، پيشين، ص 429؛ . هـ. ل. رابينو، پيشين، ص 27.

129ـ ميرتيمور مرعشي، تاريخ خاندان مرعشي مازندران، پيشين، صص 12ـ13؛ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، تاريخ طبرستان، پيشين ص 377ـ378.

130ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، همان، ص 376ـ377.

131ـ همان، ص 377.

132ـ محمّد ميرخواند، پيشين، ص 354.

133ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، همانجا.

134ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، تاريخ گيلان، پيشين، ص 457.

135ـ ميرتيمور مرعشي، تاريخ خاندان، پيشين، ص 15ـ16.

136ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، تاريخ طبرستان، پيشين، ص 379.

137ـ همان، ص 380.

138ـ همان، ص 381.

139ـ محمّد ميرخواند، پيشين، ص 355.

140ـ ميرتيمور مرعشي، تاريخ خاندان، پيشين، ص 24.

141ـ همان، صص 25ـ26.

142ـ همان، صص 28ـ35؛ شيخ علي گيلاني، پيشين، ص 61؛ عبدالفتاح فومني، تاريخ خاني، به كوشش منوچهر ستوده، چاپ اول، تهران، بنياد فرهنگ، 1352، ص 51.

143ـ ميرتيمور مرعشي، تاريخ خاندان، پيشين، ص 40.

144ـ عبدالفتاح فومني، پيشين، ص 51.

145ـ ميرتيمور مرعشي، تاريخ خاندان، ...، پيشين، ص 42؛ عبدالفتاح فومني، پيشين، ص 26.

146ـ شيخ علي گيلاني، پيشين، ص 59؛ ه.ل. رابينو، دودمان علوي، پيشين، ص همانجا.

147ـ ه.ل. رابينو، پيشين، صص 53ـ55.

148ـ ميرتيمور مرعشي،  تاريخ خاندان، ...، پيشين، ص 61ـ62، 72.

149ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، تاريخ طبرستان، پيشين، ص 277.

150ـ همان، صص 357ـ358.

151ـ همان، ص 280.

152ـ همان، ص 300.

153ـ همان، صص 308ـ309.

154ـ  همان، صص 342ـ354.

155ـ همان، ص 271.

156ـ همان، ص 286.

157ـ همان، ص 330.

158ـ همان، ص  279.

159ـ بئاتريس فوربز منز، برآمدن و فرمانروايي تيمور، پيشين، ص 238.

160ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 279.

161ـ همان، ص 343.

162ـ اسناد آستانه درويش تاج‌الدّين حسن ولي در نياك، به كوشش محمّدتقي دانش پژوه، چاپ اول، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1344، صص 17، 21، 27، 29.

163ـ ميرتيمور مرعشي، تاريخ خاندان، پيشين، ص 19.

164ـ نظام‌الدّين شامي، ظفرنامه، پيشين 128؛ بئاتريس فوربز منز، پيشين، ص 139.

165ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، ص 276؛ ميرتيمور مرعشي، پيشين، ص 19.

166ـ ميرتيمور مرعشي، پيشين، ص 21.

167ـ سيّد ظهيرالدّين مرعشي، پيشين، صص 273ـ274، 276، 289، 311، 317، 364 

منابع:

1. آملي، اولياءالله، تاريخ رويان، به كوشش منوچهر ستوده، چاپ اول، تهران، انتشارات بنياد فرهنگ، 1348.

2. ابن اسفنديار، محمدبن حسن، تاريخ طبرستان، به كوشش عباس اقبال، چاپ دوم، تهران، كلالـﮥ خاور، 1366.

3. ابن عربشاه، زندگي شگفت آور تيمور، (ترجمـﮥ كتاب عجايب المقدور في اخبار تيمور) ترجمـﮥ محمدعلي نجاتي، چاپ اول، تهران بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1356.

4. اسناد آستانه درويش تاج الدين حسن ولي نياك، به كوشش محمدتقي دانش پژوه، چاپ اول، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1344.

5. اعتماد السلطنه، محمدحسن خان، التدوين في احوال جبال شروين، تصحيح مصطفي احمدزاده، چاپ اول، تهران، انتشارات فكر روز، 1373.

6. اقبال، عباس، «خاندان روز افزوني در مازندران»، مجلـ يادگار، شمارة 9ـ10، تهران، 1327.

7. بارتولد، واسيلي ولاديميرويچ، تذكرة جغرافياي تاريخي ايران، ترجمه حمزة سردادور، چاپ دوم، تهران، انتشارات توس، 1358..

8. برزگر، اردشير، تاريخ طبرستان، به كوشش محمد شكري فومشي، جلد 2، چاپ اول، تهران، نشر رسانش، 1380.

9. حافظ ابرو، عبدالله بن لطف الله، زبدةالتواريخ، به كوشش كمال حاج سيدجوادي، جلد سوم، چاپ اول، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1380.

10.  ـــــــــــــ، ذيل مجمل التواريخ رشيدي، به كوشش خانبابا بياني، چاپ دوم، تهران، انجمن آثار ملي، 1350.

11. خوافي، فصيح الدين احمدبن جلال الدين محمد، مجمل فصيحي، به تصحيح محمود فرخ، چاپ اول، مشهد، كتابفروشي باستان، 1339.

12. خواندمير، غياث الدين، حبيب السير في اخبار بشر، به كوشش محمد دبير سياقي، جلد 3، چاپ سوم، تهران، انتشارات خيام، 1362.

13. دانش پژوه، محمدتقي، «آستانه‌هاي مازندران»، معارف اسلامي، تهران، شمارة 2، سال اول، 1345.

14. ذكاء، يحيي، «جام سيمين آقارستم»، آينده، شمارة 4ـ5، 1366.

15. رابینو،ه.ل، دودمان علوي در مازندران، ترجمه محمد طاهري شهاب، چاپ اول، بيجا، مطبعه ارمغان، 1319.

16. رزم آرا، حسينعلي، فرهنگ جغرافيايي ايران، جلد 3، چاپ اول، تهران، مؤسسه جغرافيايي ارتش، 1329.

17. روملو، حسن، احسن التواريخ، به كوشش عبدالحسين نوايي، جلد 1، چاپ اول، تهران، بنياد ترجمه و نشر كتاب، 1349.

18. ستوده، منوچهر، «درويشان مازندران»، نشريه تاريخ (گروه آموزشي تاريخ دانشكدة ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران، ضميمه مجله دانشكدة ادبيات)، تهران، شمارة دوم، 1356.

19. سورن ملكيان، اسدالله، «نوشتاري دربارة جامعه‌شناسي هنر اسلامي نقره آلات و ملوك الطوايفي در ايران سده‌هاي ميانه»، هنر و جامعه در جهان ايراني، به كوشش شهريار عدل، چاپ اول، تهران، توس، 1379.

20. شامي، نظام الدين، ظفرنامه، از روي چاپ فيلكس تاور، به كوشش پناهي سمناني، چاپ اول، تهران، انتشارات بامداد، 1363.

21. شايان، عباس، جغرافياي تاريخي و اقتصادي مازندران، جلد 1، چاپ دوم، تهران، چاپخانه موسوي، 1336.

22. شيخ علي گيلاني، تاريخ مازندران، به كوشش منوچهر ستوده، چاپ اول، تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1352..

23. طهراني، ابوبكر، كتاب ديار بكريه، به كوشش نجاتي لوغال و فاروق سومر، چاپ اول، آنكارا، انجمن تاريخ ترك، 1962.

24. عبدالرزاق سمرقندي، كمال الدين، مطلع سعدين و مجمع بحرين، به كوشش محمد شفيع، جلد 2، جزء اول. چاپ اول، لاهور، چاپخانه گيلاني، 1349ق.

25. عبدالفتاح فومني، تاريخ خاني، به كوشش منوچهر ستوده. چاپ اول، تهران، بنياد فرهنگ، 1352.

26. كسروي، احمد، كاروند، به كوشش يحيي ذكاء، چاپ اول، تهران، انتشارات حبيبي، 1352.

27. مرعشي، سيدظهيرالدين، تاريخ طبرستان و رويان و مازندران، به كوشش عباس شايان، چاپ اول، تهران، چاپخانـﮥ فردوسي، 1333.

28.  ـــــــــــــ، تاريخ گيلان و ديلمستان، به كوشش منوچهر ستوده، چاپ اول، تهران، بنياد فرهنگ ايران، 1347.

29. مرعشي، ميرتيمور، تاريخ خاندان مرعشي، به كوشش منوچهر ستوده، چاپ اول، تهران، اطلاعات، 1364.

30. مزاوي، ميشل، پيدايش دولت صفوي، ترجمه يعقوب آژند، چاپ اول، تهران، نشر گستره، 1363.

31. مكرمين، خليل رنانچ، «جهانشاه»، ترجمه وهاب ولي، فصلنامه فرهنگ، ويژة تاريخ، شمارة 3، سال نهم، تهران، 1375.

32. منز، بئاتريس فوربز، بر آمدن و فرمانروايي تيمور، ترجمـﮥ منصور صفت گل، چاپ اول، تهران، رسا، 1377..

33. ميرخواند، محمد، تاريخ روضةالصفا، جلد 6، چاپ اول، تهران، انتشارات خيام، 1338.

34. نوروز زاده چگيني، ناصر، «شهرهاي مازندران»، شهرهاي ايران، به كوشش محمديوسف كياني، جلد 4، چاپ اول، تهران، جهاد دانشگاهي، 1370.

35.  نیستانی،جواد، «توجي»، التدوين في احوال جبال شروين، تأليف محمدحسن خان اعتمادالسلطنه، به كوشش مصطفي احمدزاده، چاپ اول، تهران، انتشارات فكر روز، 1373.

36. واله اصفهاني، خلد برين، به كوشش ميرهاشم محدث، چاپ اول، تهران، مركز نشر ميراث مكتوب، 1379.

37. يزدي، شرف الدين، ظفرنامه، به اهتمام محمد عباسي، جلد 1، چاپ اول، تهران، انتشارات اميركبير، 1336.

38. Esin, Aril and chase, W.T and dett, P.Islamic Metal Work in the Freer Gallery of art, Washington, First Published, 1985.

39. Madelung, W, “Al, E Bavand”, Encyclopedia Iranica, ed, Ehsan Yarshater, Vol, I, Boston, Routledgeand kegan paul, 1985.

40. -------- , "The Minor Dynasties of Northern Iran", The Cmabridge Hitory of Iran, ed, R.N.Frye, Vol, 4, London, Cambridge University Press, 1995.

41. Marquart, J, Eransahr, Weidmann, Sche Buchhandlung, Berlin, 1901.

42. Roemer, H.R. "The Successors of Timur", The Cambridge History of Iran, ed,

Peter Jackson, London, 1985.

43. Smith, J.R.Masson, John, The History of the Sarbadar Dynasty 1336-1381, A.D, and its Sources, New York, Mouton, 1990. Harvard University, 1994.

44. Vasmar, R. and Bosworth, C,e, "Mazandaran", The Encyclopaedia of Islam, ed,

C.E. Bosworth, Vol, VI, Leiden, Brill, 1991..

مزدک نامه 1 | موضوع : تاریخ

نوشته قبلی : افسانه زندگی زردشت | نوشته بعدی : جایگاه ایران زمین در ساخت هویت سیاسی دوره صفوی

مشاهده : 327 بار | print نسخه چاپی | لینک نوشته |

دی ان ان evoq , دات نت نیوک ,dnn
دی ان ان