Menu

مُدارا (تساهل و تسامح) در اندیشه‌های حکیم ابوالقاسم فردوسی

نویسنده: دکتر احمد کتابی

«به نام خداوند جان و خرد»

«اشاره»

ما کاروان آخرتیم از دیار عمر
 

 

او «مَرد» بود پیش تر از کاروان برفت
 

 

با فرا رسیدن تیر ماه 1390، چهار سال از خاموشی چراغ پر فروغ زندگی مهندس مزدک کیان فر، فرزند دلبند سروران ارجمند جناب جمشید کیان فر و سرکار خانم پروین استخری، می‌گذرد. بی‌گمان، هیچ قلم و بیانی قادر به توصیف رنج و محنت عظیم و کوه شکنی که این پدر و مادر و خواهر داغدیده طی این چهار سال متحمل شده‌اند، نیست. آشنایان و دوستان ایشان، در واقع، دستی از دور بر آنش دارند.

اما عظیم‌تر از خود این مصیبت، عظمت شگفت‌انگیز صبر و متانت این عزیزان بود. اینان به هم‍ۀ ما درس بردباری و بزرگ منشی دادند و براین گفت‍ۀ رودکی مهر تأیید و تأکید نهادند که:

اندر بلای سخت پدید آید
 

 

صبر و بزرگمردی و سالاری
 

 

خوب به یاد دارم در اولین دیداری که پس از درگذشت جانگداز مزدک با پدرش به منظور عرض تسلیت داشتم، بسیار کوشیدم احساساتم را کنترل کنم مبادا که مصیبت ایشان را تازه گردانم، ولی هنوز دقایقی بیش نگذشته بود که با شنیدن اندکی از شرح دلخراش واقعه، قرار از کف دادم و بی‌اختیار به گریه افتادم. شگفتا! که من برای دلداری دادن به کیان فر رفته بودم ولی این او بود که با فرو خوردن بغض عمیقش به من دلداری می‌داد و از اینکه به گفت‍ۀ خودش مرا متأثر کرده است، پوزش می‌خواست.

باری! به قول سعدی هم‍ۀ ما راهیان «کاروان آخرتیم» و دیر یا زود رهسپار دیار عدم؛ اما خوشا به حال آنان که نه تنها حیاتشان که مماتشان هم، منشأ خیر برای دیگران است و مزدک کیان فر، به یقین، از زمرة آنان بود.

انصاف را که پدر و مادر و خواهر داغ‌دیدة مزدک، در برخورد با مصیبت و عظمای فراق ابدی او، خردمندانه‌ترین و منطقی‌ترین شیوه را برگزیدند، به جای اینکه بنشینند و زانوی غم به بغل گیرند و مویه و زاری بی‌حاصل کنند، به این اندیش‍ۀ صواب رسیدند که باقیات الصالحاتی واقعی برای او تدارک بینند و در این رهگذر، در صدد تدوین و چاپ مجموع‍ۀ بسیار ارزنده و پربار پژوهش‌های ایران‌شناسی بر آمدند که به راستی در نوع خود کم نظیر است و تاکنون چهار بخش آن به حلی‍ۀ طبع آراسته شده و هر بخش آن از بخش قبلی غنی‌تر و آموزنده‌تر است.

و چنین شد که مرگ ظاهری مزدک کیان فر، به رغم اینکه مصیبتی جانکاه و ضایعه‌ای بس عظیم بود، همانند زندگی‌اش پر ثمر شد و خود وی مصداق بارز این سخن معروف که: عاش سعیدا و مات مسعودا.

راقم این سطور، اشتیاق وافر داشت که مقاله‌ای در خور و شایست‍ة آن عزیز از دست رفته برای درج در پنجمین بخش پژوهش‌های ایران‌شناسی بنگارد ولی از آنجا که امکان و فرصت نگارش آن را نیافت، از باب امتثال امر، بی‌مناسبت ندانست عجالتاً بخشی از یک طرح پژوهشی تازه به اتمام رسیده را تقدیم دارد. عنوان این طرح تساهل و تسامح از دیدگاه سخنوران بزرگ فارسی است که خلاصه‌ای از بخش مربوط به فردوسی آن به روح پر فتوح مهندس مزدک کیان‌فر و خاندان مکرّمش تقدیم می‌شود.

 

مُدارا (تساهل و تسامح) در اندیشه‌های حکیم ابوالقاسم فردوسی

درآمد

« (فردوسی) سخن را به آسمان علِّیین برد و در عذوبت1 به ماء مَعین 2 رسانید »

(نظامی عروضی سمرقندی، چهارمقاله)

فردوسی را«بزرگترین حماسه‌سرای ایران زمین»(1) خوانده‌اند. این عنوان به حق شایسته فردوسی است: سراسر شاهنامه آکنده از شرح و توصیف دلاوری، پایمردی‌ها و جان فشانی‌های مردم ایران به نحو اعم و گُردان و پهلوانان آن به نحو اخص است؛ اما شگفتا که این کتاب رزم، کتاب دین‌داری و نیکوکاری و کتاب خردورزی و جوانمردی و مهرورزی نیز هست.(۲) فردوسی تنها، آموزگار وطن دوستی و فداکاری در راه پاسداری از مرز و بوم نیست که معلم اخلاق و فضیلت، مدافع عدالت و نصفت، مبلّغ گذشت و سع‍‍ۀ صدر3 و مبشر صلح و آشتی هم هست.

در این بررسی می‌کوشیم جنبه‌هایی از شخصیت والا و بی همتای این «مهین سخنور گیتی»(3) و این «استاد و خداوند سخن»(4) را که به درستی «یکی از سه تن پیامبران شعر پارسی».(5) شمرده شده است. در ارتباط با موضوع تساهل و تسامح باز نماییم. بدین منظور، ضمن تفحص در بخش‌های مختلف شاهنامه و تحلیل داستان‌های آن، به ردیابی شواهدی می‌پردازیم که مستقیم و غیر مستقیم به «مدارا»۴ و «تساهل و تسامح» مربوط است.

از آنجا که تساهل و تسامح مفهومی بسیار گسترده و دارای جنبه‌ها و جلوه‌های متعدد و شاخص‌های متنوعی است۵، جای آن دارد که دیدگاه فردوسی را نسبت به هر یک از آن‌ها، جداگانه و تحت عنوانی خاص بررسی و تحلیل کنیم، از این رو نخست به طبقه بندی شاخص‌های تساهل و تسامح می‌پردازیم. این شاخص‌ها را می‌توان تحت دو عنوان کلی دسته‌بندی کرد:

شاخص‌های مربوط به انگیزه‌ها زمینه‌های مساعد برای تساهل و تسامح

شاخص‌های مربوط به جلوه‌ها (مظاهر) و آثار (نتایج) تساهل و تسامح

 

فصل یکم: انگیزه‌ها و زمینه‌های مساعد تساهل و تسامح

الف. فروتنی و خاکساری

همه دست یکسر به یزدان زنیم          منی6 از تن خویشتــن بفگنیــم

شاهنامه(6)، داستان کاموس کشانی، ص20:498

برخورداری از روحی‍ۀ مدارا و تساهل و تسامح، پیش از بیش از هر چیز، مقتضی و مستلزم تواضع و عاری بودن از تکبر و تفرعن است. مادام که آدمی نتواند حصار تنگ «خود محوری» و «خود بزرگ بینی» را بشکند و از دام عُجب و کبر، به اشکال مختلف آن، رهایی یابد، طبعاً تحمل اندیشه‌ها و رفتارهای مغایر دیگران برای وی میسر نخواهد بود. پس از این توضیح مقدماتی، اینک به رد یابی شواهد متعددی می‌پردازیم که در شاهنامه، به مناسبت‌های مختلف، در مدح و ذمّ تکبر ذکر شده است(۷) و برای تسهیل بررسی آن‌ها را تحت عنوان‌های جداگانه‌ای می‌آوریم:

1. عُجب(8) ( غرور ناشی از ) قدرت

فردوسی، در بسیاری از بخش‌های شاهنامه، از غرور و تکبر خانمان براندازی که غالباً دامنگیر جاه و قدرت - به ویژه پادشاهان مطلق العنان – می‌شود به تلخی یاد کرده و دربارۀ عواقب و توالی فاسد آن هشدار داده است از آن جمله است در شرح پادشاهی جمشید و ضحاک و.....

1 ـ 1. داستان جمشید

از نخستین مناسبت‌هایی که در شاهنامه از غرور و پیامدهای آن سخن رفته در شرح احوال جمشید ـ از پادشاهان معروف سلسل‍ۀ داستانی پیشدادی ـ است:

چنانکه می‌دانیم جمشید، بزرگ‌ترین شاهان شاهنامه است. هم اوست که عید نوروز را پایه‌گذاری کرده است. پادشاهی او ـ دست کم تا اواخر سلطنتش ـ از هر جهت، با موفقیت و کامکاری قرین است. دوران او، دورانی بهشت آساست: عمرها دراز است (تا آنجایی که طی 300 سال حتی یک مورد مرگ هم مشاهده نشده است). رنج و بیماری و فقر از ایران زمین رخت بر بسته و شادی و خرمی جایگزین آن شده است(9).

فردوسی در توصیف دوران درخشان و شکوفای حکمرانی جمشید و آسایش و گشایشی که برای مردم فراهم آمده بود، چنین آورده است:

کمر بست با فرّ شاهنشهی
 

 

جهان گشت سرتاسر او را رهی7
 

زمانه بر آسود از داوری 8
 

 

به فرمان او دیو و مرغ و پری
 

جهان را فزوده بدو آبروی
 

 

فروزان شده تخت شاهی بدوی
 

چنین سال سیصد همی رفت کار
 

 

ندیدند مرگ اندر آن روزگار
 

زِ رنج و زبدشان نبد آگهی
 

 

میان بسته دیوان به سان رهی9
 

به فرمان مردم نهاده دو گوش
 

 

ز رامش جهان پر زآوای نوش
 

چنین تا برآمد برین روزگار
 

 

ندیدند جز خوبی از کردگار
 

 

جمشید ص 19-21

اما دریغا که قدرت مطلقه، طبق معمول، به فساد می‌انجامد و پیامدها و آثار شوم خود را ظاهر می‌سازد: با گذشت زمان، رفته رفته، عفریت غرور در روح و اندیش‍ۀ جمشید رخنه می‌کند و چندی نمی‌گذرد که «جنون بزرگی طلبی»۱۰ و عارض‍ۀ روانی «خودشیفتگی»۱۱ یکسره بر او مستولی می‌شود. جمشیدی که روزگاری، به تعبیر فردوسی، «به فرمان مردم دو گوش نهاده» بود، اکنون هم‍ۀ آدمیان – و حتی بزرگان سالخورده و روحانیان – را هیچ می‌انگارد تا آنجا که حتی موبدان هم، در برابر او احساس درماندگی و سرافکندگی می‌کنند و توان و جرأت چون و چرا با او را در خود نمی‌یابند. ببینید فردوسی با کلام گویا و سحرآمیزش، چه نیکو گفتارها و رفتارهای بیمارگون‍ۀ جمشید را – که نظایر آن را بارها و بارها در احوال و اقوال همهٔ مستبدان و جباران در طول تاریخ کم و بیش شنیده و دیده‌ایم – وصف کرده است:

یکایک به تخت مهی بنگرید
 

 

به گیتی جز از خویشتن را ندید
 

منی کرد آن شاه یزدان شناس 
 

 

ز یزدان بپیچید12 و شد ناسپاس
 

چنین گفت با سالخورده مهان...
 

 

که جز خویشتن را ندانم جهان
 

هنر در جهان از من آمد پدید
 

 

چو من نامور تخت شاهی ندید
 

جهان را به خوبی من آراستم
 

 

چنان است  گیتی کجا13 خواستم
 

خور و خواب و آرامتان از من است
 

 

همان کوشش و کامتان از من است
 

بزرگی و دیهیم شاهی مراست
 

 

که گوید که جز من کسی پادشاست؟
 

همه موبدان سرفگنده نگون
 

 

چرا کس نیارست گفتن نه چون؟
 

 

همان، ص 21: 11-19

و فرجام کار جمشید را هم از زبان فردوسی بشنویم :

چون این گفته شد فرّ یــزدان از اوی       بگشت و جهان شد پر از گفت وگوی

به جمشید بر تیره گـون گـشت روز       همــی کاست آن فر گیتــی‌فــروز

همان، ص 21: 20- 24

1ـ 2. شواهد دیگر :

خداوند شمشیر و گاه و نگین       چو ما دید بسیار و بیند زمین

فریدون، ص : 59، سن 12

جز از کهتری14 نیست آیین من      مباد آز وگردن کشی دین15 من

همان، ص 62، سن 14

 

2. عُجب علم

چو بر دانش خویش مهر آوری       خرد را زتـو بگسلـــد داوری

پادشاهی کسری نوشین روان .. ص1480: 12

گرچه فردوسی، با تمام وجود، به ارجمندی و والایی دانش باور دارد (10) و بر ضرورت دانشجویی و دانش آموزی در هم‍ۀ احوال و لحظات عمر به کرات و به تأکید توصیه می‌کند ولی در عین حال، از این احتمال هم غافل نیست که دانش اندوزی ممکن است که در بعضی انسان‌ها مشکل آفرین شود و به گونه‌ای تکبّر و تفرعن تبدیل گردد. در این زمینه، در بخش‌های مختلف شاهنامه، شواهد مثال متعددی سراغ داریم(11)  که به ذکر نمونه‌های بارز آن‌ها اکتفا می‌کنیم:

- فردوسی، ضمن شرح احوال کسری نوشین روان، با روشن اندیشی و واقع بینی، طالبان علم را از خطر ابتلای به توهّم دانشمندی و غرور ناشی از آن بر حذر می‌دارد.

میاسای زآمـــوختن یــک زمان      زدانـش میفگن دل انــدر گمان16

چو گویی که فام17 خرد توختم 18      همـه هرچـه بایستـم آمـــوختم

 یکی نغــــز بازی کنــد روزگار      که بنشانـــدت پیـــش آمـوزگار

همان ص 1497 : 8-10

- و در جایی دیگر کسانی را که به تصور نیل به کمال و دانایی خود را از مساعدت فکری و راهنمایی دیگران بی‌نیاز می‌بینند، نادان‌ترین آدمیان به شمار می‌آورد:

هرآن گه که گویی رسیدم به جای19      نباید20 به گیتـی مــرا رهنمـــای

چنان‌دان که نادان‌تـرین کس تویـی      چـــو گفتار دانندگان نشنـــوی

پادشاهی لهراسب، ص 11-12 :1086

و نیز :

هرآن گه که گـویی که دانا شـدم       به هر دانشـــی بر تـوانا شــدم

چنان‌دان که نادان‌تـری آن زمـان       مشـو بر تن خـویش بر بدگمان

ش بروخیم : ص 2277: 6-7

و سرانجام، فروتنی در مقام دانش‌آموزی را موجب برخورداری از برکات و ثمرات سخنان دانایان می داند :

به آموختن گر فروتر شوی       سخن را ز دانندگان بشنوی

پادشاهی کسری نوشین روان.ص 1480: 13

3 . عجب هنر

فردوسی در چندین جای شاهنامه، از خود بزرگ بینی و منیّتی که گاه بعضی از صاحب هنران21 را، به تعبیر فردوسی در خود غرقه می سازد، مذمّت کرده و دربارۀ پیامدهای ناگوار آن هشدار داده است.

مشوغرق ز آب هنرهای خویش
 

 

نگهدار بر جایگه پای خویش
 

چو قطره بر ژرف دریا بری
 

 

به دیوانگی ماند این داوری
 

 

 داستان کامو س کشانی، ص 540: 23-24

و در جایی دیگر توصیه می‌کند هنرمندی را که به غرور مبتلا باشد، نباید به عنوان مربّی برگزید:

هنرمند کز خویشتن در شگفت
 

 

بماند، هنر زو نباید گرفت
 

همان خوش منش مردم خویش‌دار
 

 

نباشد به چشم خردمند خوار
 

 

پادشاهی کسری نوشین روان ..ص 1531: 8-9

4. عجب ثروت

به دینار کم ناز و بخشنده باش
 

 

همان داده ده باش و فرخنده باش
 

 

 

پادشاهی شاپور/،ص 1238 : 10

و نیز:

چه بندی دل ایذر22 سرای سپنج ؟
 

 

چه یازی23 به رنج و چه نازی به گنج؟
 

 

داستان سیاوش  ص 347: 9

ب. انسان دوستی

سراسر شاهنامه آکنده از اندیشه‌های انسان گرایان‍ۀ نیکخواهی، نیکوکاری، مهرورزی، جوانمردی، عدالت‌گرایی، ظلم ستیزی و... است – اندیشه‌هایی که مناسب‌ترین و مساعد‌ترین زمینه و بستر را برای گرایش به مدارا و تساهل و تسامح فراهم می‌کند.

انسان دوستی طبعاً دارای جنبه‌ها و جلوه‌های متعدد و متنوعی است که ذیلاً جداگانه به بررسی آن‌ها – در ارتباط با تساهل و تسامح – می‌پردازیم:

1. نیک‌خواهی و نیکوکاری

ستوده تر آن کس بود در جهان
 

 

که نیکش بود آشکار و نهان
 

 

پادشاهی کسری نوشین روان...ص1494: 6

ترویج نیکی و نیکوکاری و تقبیح بدی و بد کرداری از پیام‌های اصلی و کلیدی فردوسی در شاهنامه است که تجِّلیات آن را در بخش‌ها و داستان‌های مختلف آن به کرات مشاهده می‌کنیم. در اینجا نخست به بررسی منزلت نیکی و آثار وضعی آن از دیدگاه فردوسی می‌پردازیم و سپس جلوه‌های نیکی را در شاهنامه در زمینه‌های گوناگون ارائه می‌کنیم:

کجا آن گزیده نیاکان ما ؟
 

 

کجا آن دلیران و پاکان ما
 

همه خاک دارند بالین و خشت
 

 

خنک آنکه جز تخم نیکی نکشت
 

 

پادشاهی اردشیر ص 1227: 18-19

1-1. منزلت نیکی و پیامدهای آن

فردوسی نیکوکاری را از شرایط و لوازم اصلی آدمیت می‌شمارد و در مقابل، بدکاری  را از نشانه‌های دیو صفتی تلقی می کند:

تو مر دیو را مردم بد شناس
 

 

کسی کو ندارد ز یزدان سپاس
 

هر آن کو گذشت از ره مردمی
 

 

ز دیوان شمُر مَشمُر از آدمی
 

 

داستان اکوان دین ص 600: 7-8

فردوسی، همچنین نیکوکاری را از نشانه‌های خردمندی و پیروی از راه ورسم ایزدی می‌داند:

دراز است دست فلک بر بدی       همه نیکویی کن اگر بخــردی

و نیز:

مکن بد که بینی به فرجام بد       ز بـد گردد اندر جهان نام بد

ونیز :

وگــر بد کنی جـز بدی ندروی       شبی در جهان شادمان نغنوی24

1-2 . زمینه‌های نیک

نیکی طبعاً از مقولاتی است که در عرصه‌ها و زمینه‌های مختلف – اعم از پندار، گفتار، رفتار و.... قابل مطالعه است. ذیلاً به بررسی این زمینه‌ها می‌پردازیم:

1-2-1. پندار نیک

فردوسی، به پیروی از ارزش‌های اخلاقی رایج در ایران باستان و آیین زرتشت، نخستین مرحل‍ۀ نیکی را پاک نیتی و نیک اندیشی می‌داند:

به دل نیز اندیش‍ۀ بــد مدار       بد اندیش را بد بود روزگار

 ش. بروخیم ص 2311: 12

و نیز:

هر آن کس که اندیشـ‍ۀ بد کند        به فرجام بد با تن خــود کند

ش. بروخیم ص 2311: 12

1-2-2. گفتار نیک

مرحل‍ۀ بعدی نیکی سخنگویی نیکو است که در این زمینه هم شاهد مثال‌های متعددی در اختیار داریم. شایان تأمل است که دراکثر این شواهد فردوسی بر ضرورت همراهی و هماهنگی پندار با گفتار و گفتار با کردار تأکید کرده است:

زبان را چو با دل بود راستی        ببنـدد زهر ســو در کاستی

و نیز:

چو گفتار و کردار نیکـو کنی       به گیتی روان را بی آهو کنی

ش بروخیم ص 2311: 12

ونیز :

به گفتار خوب از هنر خواستی25       به کـــردار پیدا کنــد راستـــی

پادشاهی کسری ص 1485: 18

1-2-3. کردار نیک

سومین و آخرین مرحل‍ۀ نیکی، رفتار نیک است. در واقع، ارزش پندار و گفتار نیک هنگامی آشکار می‌شود که به مرحل‍ۀ عمل – کردار نیک – هم برسد:

بپرسید و گفتا که بدبخت کیست        که هموارش از درد یاید گریست

پادشاهی کسری ص 1585: 14

ونیز :

مکن تا توانی تو کردار بد 
 

 

که از دانشی بد نیاید سزد
 

چو دوری گزیند ز کردار زشت
 

 

بیابد بدان گیتی اندر بهشت
 

 

داستان رستم و اسفندیار  ص 988: 13

ضمناً، فردوسی یکی از نشانه‌های دانشوری را بهتر بودن کردار فرد از گفتار وی می‌داند:

کسی کو به دانش توانگر بود       زگفتار کــــردار بهتــر بود

 جنگ بزرگ کیخسرو ؛ افراسیاب ص 687: 9

1-2-4. نام نیک و فرجام نیک

از نظر فردوسی، کسب نام نیک از شأن و منزلت والایی برخوردار است:

به نام نکو گر بمیـــرم رواست       مرا نام باید که تن مرگ راست

 داستان رستم و اسفندیار  ص 1028: 5

و نیز :

به گیتــــی ممانید26 جــز نام نیک       هر آن کس که خواهد سرانجام نیک

پادشاهی اردشیر ص 1223: 17

شایان ذکر است که فردوسی تحصیل نام و فرجام نیک را موکول به دو شرط می‌داند:

یک: اجتناب از گناه

دو : در امور ناخوشایند، خود را با دیگران در شرایط مساوی قرار دادن

چه سازیم تا نام نیک آوریم ؟
 

 

در آغاز فرجام نیک آوریم ؟
 

بدو گفت : شو دور باش ازگناه 
 

 

جهان را همه چون تن خویش خواه
 

هر آن چیز کانت نیاید پسند
 

 

تن دوست و دشمن در آن بر مبند(12)
 

 

پادشاهی کسری ص 1483: 6-8

واپسین بیت اشعار مذکور، در واقع، تکرار همان اصل بسیار معروف اخلاقی است. که: «آنچه را برای خود نمی‌پسندی برای دیگران هم مپسند!».

ناگفته پیداست که مراعات دستورالعمل مزبور می‌تواند در رعایت مدارا و تساهل و تسامح نسبت به دیگران بسیار مؤثر باشد.

1-2-5. نیکی در برابر بدی

بکوشید و خوبی بکار آورید       چو دیدند سرمـا بهار آورید

جنگ بزرک کیخسرو؛ افراسیاب ص 794: 21

کس ار بـد کنــد بـردبــاری کنیم        چو رنج آیدش پیش یاری کنیم(13)

ش بروخیم ص 2567: 13 

2. غمخواری برای همنوع

بکوشید تا رنــج‌ها کم کنیـد        دل همگنان شاد و خرم کنید

پادشاهی بهرام گور ص 1374 : 6

فردوسی یکی از انسانی‌ترین چهره‌های ادبیات کلاسیک است که در جای جای اثر جاویدانش – شاهنامه - بر ضرورت تلاش برای رفع نیازهای بینوایان و درماندگان و تیمار داری دردمندان به کرات تأکید کرده است. توجه و احساس مسئولیت فردوسی در این خصوص به درجه ایست که وی تحمّل رنج برای تأمین آسایش و رفع گرفتاری دیگران را مای‍ۀ اصلی رضایت خاطر و شادکامی انسان می‌داند:

ترا زین جهـان شادمانی بس است       کجا27 رنج تو بهر دیگر کس است

داستان سیاوش ص 398: 17

و درجایی دیگر شادمان کردن «درویشان» ۲۸ و اعضای خاندان و آشنایان و اطرافیان خویش را موجب توانگر شدن انسان تلقی می‌کند:

توانگر  شوی گر تو درویش را        کنی شادمان مــردم خویش را

جنگ بزرک کیخسرو با افراسیاب ص 835: 7

در بسیاری موارد دیگر نیز، به رعایت حال درویشان و «ارزانیان»۲۹ و یاری رساندن بدانان موکداً توصیه کرده است:

به هر جایگه یار درویش باش       همی راد بر مردم خویش باش

کیخسرو ص 438: 1

به «ارزانیان» بخش هر چت30 هوا31 ست
 

 

که گنج تو ارزانیان را سزاست
 

ببخش و بخور هرچه آید فراز32
 

 

بدین تخت و تاج  سپنجی مناز
 

 

پادشاهی اورمزد ص 1242: سن 10

در ادبیات زیر عواطف انسانی بی‌همتای فردوسی و احساس مسئولیت کم نظیر وی در قبال دردمندان ونیازمندان و رفع آلام آنان به شیوا‌ترین و زیبا‌ترین گونه متجلی شده است:

کسی را که پوشیده دارد نیاز33
 

 

که از بد همی دیر یابد جواز34
 

همان نیز پیری که بیکار گشت
 

 

به چشم گرانمایگان خوار گشت
 

دگر هرک چیزیش35 بود و بخورد
 

 

کنون ماند با درد و با  باد سرد36
 

کسی را که نام37 است و دینار نیست
 

 

به بازارگانی کسش کارنیست 38
 

دگر  کودکانی که بینی یتیم
 

 

پدر مرده و نیستشان زر و سیم
 

زنانی که  بی شوی39 و بی‌پوشش‌اند
 

 

که کاری ندانند و بی‌کوشش‌اند
 

بر ایشان ببخش  این همه خواسته40
 

 

بر افروز جان و روان کاسته41
 

 

پادشاهی بهرام گور ص 1352: 27-20

 

3. اجتناب از مردم آزاری

فردوسی بی‌آزاری را از جمل‍ۀ والا‌ترین فضائل انسانی تلقی می‌کند و آن را یکی از دو شرط نیل به رستگاری می‌داند:

به نیکی گـرای و میــازار کس        ره رستگاری همین است و بس

ش بروخیم ص 417: 8

در مقابل آزردن دیگران و بدی روا داشتن در حق آنان را منافی با مبانی دینی می‌شمارد و آدمیان را مؤکداً از آن برحذر می‌دارد:

خود آزردنی42 نیست در دین ما      مبــــادا بدی کــردن آییـن ما

پادشاهی خسرو پرویز ص 1719: 8

و در جایی دگر بی‌آزاری را درکنار خداپرستی می‌آورد:

زچیز کسان دور داریـد دست       بی آزار باشید و یزدان پرست

 پادشاهی بهرام گور ص 1375: 1

فردوسی بر آن است که کسی که درصدد رنجه کردن دیگران برآید، دیر یا زود، به مکافات عمل ناشایست خود خواهد رسید:

مشو شادمان ار بدی کرده‌ای       که آزرده گردی گر آزرده‌ای

ش بروخیم ص 2553: 2

اهمیت و ارجمندی بی‌آزاری از نظر فردوسی به درجه‌ایست که حتی آزردن حیوانات را هم جایز نمی‌داند، سهل است آن را به شدت تقبیح می‌کند تا آنجا که کسی را که درصدد آزار حیوانات بر آید بد طینت و سنگدل می‌خواند:

سیــاه انـــدرون باشـد سنگدل        که خواهد که موری شود تنگدل

ش بروخیم، ص 90، حاشیه 3

از دیدگاه فردوسی، آدمی هر قدر کم آزار باشد، به‌‌ همان نسبت، فقدانش موجب تأسف می‌شود:

زگیتــی هـر آن کـو بی‌آزار‌تــر        چنان دان که مرگش زیانکارتر43

پادشاهی بهرام گور ص 1379: 25

ناگفته پیداست که این گونه اندیشه‌ها تا چه حد با مدارا و تساهل و تسامح سازگاری و هماهنگی دارد.

4. مردمی44 و جوانمردی

از نظر فردوسی «مردمی» بودن – یعنی اتّصاف به صفات عالی‍ۀ انسانی – از شرایط لازم آدمیت است که بدون آن، آدمی به مرتب‍ۀ دیوان تنزل می‌یابد:

هر آن کو گذشت از ره مردمی       ز دیوان شمُر مَشمُــر از آدمی

داستان اکوان دیو ص 600: 7

و نیز :

جهان یادگار است و ما رفتنی        به مردم نماند به جــز مردمی

داستان رستم و اسفندیار ص 1028: 40

و نیز :

به گیتــی به از مردمـی کار نیست       بدین45 با تو دانش به پیکار نیست

ش بروخیم ص 2347: 19

و نیز :

ز دارنده بر جــان آن کـس درود       که از مردمی باشدش تار و پــود

سخن را مگردان پس و پیش هیچ       جوانمــردی و داد دادن بسیـج46

پادشاهی کسری ص 1597: 6

شایان تأمل است که فردوسی واژۀ «مردمی» و «جوانمردی» را به دفعات، درکنار «راستی» آورده است، گویی که این مفاهیم لازم و ملزوم‌اند:

هنر مردمی باشد و راستی       زکژّی بـود کمی و کاستی

 

ج. خردمندی و خرد ورزی

فزون47 از خرد نیست اندر جهان        فـــروزندۀ کهتـــران و مهــان

پادشاهی بهرام گو ر ص 1383: 16

برخی از فردوسی‌شناسان از شاهنامه  به حق، به «خردنامه» تعبیر کرده‌اند و این شگفت نیست: خرد و واژه‌های مشتق از آن از زمرۀ پر بسامد‌ترین واژه‌های به کار رفته در شاهنامه است؛ (واژه نمای ولف، ۱۹۶۵، ذیل خرد و مشتقات آن) و به جرأت می‌توان گفت که به اعتقاد فردوسی برای آدمی، هیچ فضیلت و امتیازی به ارجمندی و والایی خردمندی نیست.

 از دیدگاه فردوسی، خرد سرچشم‍ۀ هم‍ۀ نیکی‌ها و مافوق هم‍ۀ آنهاست: هم‍ۀ فضایل و صفات عالی‍ۀ انسانی – از جمله مدارا و تساهل و تسامح – از آن مایه و نشأت می‌گیرد و بدان قوّت می‌یابد. در تأیید این مدعا، شواهد بیشماری از شاهنامه قابل ارائه است که به دلیل تنگی مجال، تنها به نقل نمونه‌های شاخص آن‌ها اکتفا می‌شود:

تو چیزی مدان کز خرد برتر است
 

 

خرد بر همه نیکویی‌ها سر است
 

 

پادشاهی بهرام گور ص 1378: 20

اهمیت و منزلت خرد از نظر فردوسی به حدی است که آن را از « داد » که آن همه مورد تکریم و تمجید اوست، برتر می شمارد:

خرد بهتر از هر چه ایزد بداد       ستایش خرد را به از راه داد

آغاز شاهنامه، ص 1 : 19

از هم‍ۀ این‌ها گذشته، خرد موجب دوری انسان‌ها از بدی‌ها و ناشایستی هاست:

نیاید زمرد خـــرد کار بد        ندید او زما هیچ کردار بد

داستان رستم و اسفندیار ص 966: 15

نخستیــن نشان خرد آن بود       که از بد همه ساله ترسان بود

پادشاهی بهرام‌گور ص 1283: 20

بدو گفت : زین ده کدام است شاه        سـوی نیکــوی‌ها نمــاینده راه؟

چنیـن داد پاســخ که راه خــرد        ز هـر دانشی بی گمــان بگذرد48

پادشاهی کسری ص 1530: 13-14

د. دادگرایی و بیداد ستیزی

فـریــدون فــرخ  فــرشته نبود       زمشک و ز عنبـر ســرشته نبود

ز داد و دهـش یافت این نیکویی       تو داد و دهش کن فریدون تویی

ش بروخیم ص 85 : 16

عدالت جویی و ظلم ستیزی دو مفهوم کاملاً مرتبط و تقریباً لازم و ملزومند: عدالت‌جویی مقدمه و لازم‍ۀ ظلم‌ستیزی و ظلم‌ستیزی، به نوب‍ۀ خود، زمینه‌ساز عدالت‌جویی است. با وجود این همبستگی، شاید مناسب‌تر آن باشد که این دو مفهوم را جداگانه بررسی کنیم:

  1. دادگرایی (عدالت جویی)

مگوی ای برادر سخن جـز به داد       که گیتی سراسر فسون است و باد

پادشاهی کسری ./ ص 1555: 6

در جهان‌بینی فردوسی، داد به منزل‍ۀ زیر بنای سعادت و بهروزی جوامع بشری و مهم‌ترین ومؤثر‌ترین وسیل‍ۀ رهایی بنی‌آدم از هر گونه پلیدی و تباهی شمرده می‌شود؛ تا آنجا که به باور این سخنور فرزانه، خداوند از بندگان خویش، جز داد ورزی و مهر ورزی به همنوع نخواسته است (رزمجو ۱۳۷۴: ص۲۹۳)

خداون کیــوان و گردان سپهر       زبنده نخواهد به جز داد و مهر

  پادشاهی بهرام .ص 5421: 9

در چندین جای دیگر شاهنامه هم، « داد » در کنار « یزدان پرستی » آمده و دادگری کاری خداپسند و مطابق با آیین تلقی شده است :

بباشیم بر داد و یـزدان پرست       نگیریم دست بدی را به دست

 داستان رستم و اسفندیار ص 499: 5

جهــاندار نپسنــدد از ما ستم       که ما شاد باشیم و دهقان نژند

پادشاهی کسری ص 1452: 14

ترا ایـــزد این زور پیلان که داد       دل و هوش و فرهنگ فرخ نژاد

بدان داد تا دست فـــریاد خواه        بگیــری برآری ز تاریک جای

داستان بیژن و منیژه ص 625: 26-27

همچنین، در بسیاری از داستانهای شاهنامه، توصیه‌هایی مکرر و مؤکدی در باب رعایت عدل و انصاف – به ویژه خطاب به پادشاهان – مشاهده می‌شود:

وگـر شاه با داد و بخشایش است        جهان پر زخوبی و آسایش است

 پادشاهی کسری ص 1442: 5

خنک49! شاه با داد و یزدان پرست       کـزو شـاد باشـد دل زیــر دست

به جز داد و خوبی مکن در جهان       پنــاه  کهــان بـاش و فـرّ مهان

پادشاهی شاپور، پسر اردشیر، ص 1238: 9

ونیز :

مبـــادا جـــز از داد آییــن من       مباد آز و گردن کشـــی دین من

همـه کـار و کــردار مـن داد باد       دل زیــر دستـان به ما شــاد باد

گـر افـزون شـود دانش و داد من       پس از مرگ روشـن شود یاد من

پادشاهی بهرام گور، ص 1324: 19-21

بکوشید و آیین نیکـــو نهــاد       بگسترد بر هر سوی مهر و داد

 پادشاهی اردشیر ص 1218: 17

گــر ایمــن کنی مردمان را به داد       خود ایمن بخسبی و از داد شاد(14)

پادشاهی کسری نوشین روان.ص 1600: 20

  1. بیداد ستیزی

ظلم ستیزی موضوع عمده و پیام اصلی بسیاری از داستان‌ها و حماسه‌های شاهنامه است که به اقتضای رویداد‌ها و مباحث مختلف، از زبان پادشاهان، وزیران، سرداران، و پهلوانان آرمانی فردوسی – چه در بخش‌های اساطیری و پهلوانی شاهنامه و چه در بخش‌های تاریخی آن – با تعابیری بس زیبا و گویا بیان شده است که ذیلاً از موارد شاخص آن‌ها یاد می‌شود:(۱۵)

فردوسی در توصیف شیوۀ حکومت هوشنگ – از نخستین فرمانروایان دوران اساطیری شاهنامه – چنین می‌گوید:

چــو بنشست بـر جایگاه مهی       چنین گفت بر تخت شاهنشهی

که بر هفت کشور منـم پادشاه       به هر جای پیروز و فـرمانروا

به فرمــان یـزدان پیروزگــر       به داد و دهش تنگ بسته کمر

 هوشنگ ص 51: 3-5

و در ضمن داستان ضحاک مار دوش، موبد از جان گذشته‌ای را در برابر ضحاک ستمگر می‌ایستاند که با ‌‌نهایت شهامت وی را چنین مورد خطاب و عتاب قرار می‌دهد:

بدو گفت پردخته کن سر زباد50
 

 

که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
 

جهاندار پیش از تو بسیار بود
 

 

که تخت مهی را سزاوار بود
 

فراوان غم و شادمانی شمرد 
 

 

برفت و جهان دیگری را سپرد
 

اگر بارۀ51 آهنینی به پای52 
 

 

سپهرت بساید نمانی به جای
 

کسی را بود زین سپس تخت تو
 

 

به خاک اندر آرد سر و بخت تو
 

کجا53 نام او آفریدون بود
 

 

زمین را سپهری همایون بود
 

..زند بر سرت گرزۀ گاو سار54
 

 

بگیردت زار و ببنددت خوار
 

 

ضحاک ص 30: 13-23

و دربارۀ فریدون که در دوران او «زمانه بی اندوه گشت از بدی» چنین اظهار می‌دارد:

هر آن چیز کز راه بیداد دید
 

 

هر آن بوم و بر، کان نه آباد دید
 

به نیکی ببست او همه دست بد
 

 

چنانک از ره هوشیاران سزد55
 

 

فریدون ص 48 : 22-23

و منوچهر، در آغاز پادشاهی‌اش، راه و رسم حکمروایی‌اش را این گونه وصف می‌کند:

هر آن کس که در هفت کشور زمین
 

 

بگردد ز داد و بتابد ز دین
 

نمایندۀ رنج درویش را
 

 

زبون داشتن مردم خویش را
 

بر افراختن سر به بیشی و گنج56
 

 

به رنجور مردم نماینده رنج
 

همه سر به سر نزد من کافرند
 

 

وز اهریمن بد کنش بدترند
 

 

 منوچهر ص 83 : 13-21

(برای تفصیل بیشتر رزمجو پیشین ص 294-298)

از دوره‌های اساطیری و پهلوانی شاهنامه که بگذریم در دوران تاریخی نیز، سخنان ارزنده و آموزنده درباره دادگری و بیداد ستیزی کم نیست. از آن جمله در کارنام‍ۀ اردشیر بابکان درمذمت پادشاه غیر عادل چنین می خوانیم:

نیازد به داد57 او جهاندار نیست
 

 

بر او تاج شاهی سزاوار نیست
 

چنان دان که بیدادگر شهریار 
 

 

بود شیر درنده در مرغزار
 

 

پادشاهی اردشیر ص 1226: 4-2

و نیز بهرام گور آرزو می‌کند:

مبادا جز از داد آیین من
 

 

مباد آز و گردنکشی دین من
 

 

  پادشاهی بهرام گور ص 1342: 19

همی خواهم از کردگار جهان 
 

 

که نیرو دهد آشکار و نهان
 

که با خاک چون جفت گردد تنم
 

 

نگیرد ستم دیده‌ای دامنم
 

 

همان ص 1381: 14-12

همچنین از خسرو انوشیروان در باب ضرورت عدالت پیشگی برای پادشاه چنین نقل شده است:

چنین گفت نوشین روان قباد
 

 

که چون شاه را دل به پیچد ز داد
 

کند چرخ منشور او را سیاه58
 

 

ستاره نخواند ورا نیز شاه
 

ستم نام‍ۀ59 عزل شاهان بود
 

 

چو درد  دل  بیگناهان بود
 

ستایش نبرد آنک بیداد بود 
 

 

به گنج و به تخت مهی شاد بود
 

 

پادشاهی اشکانیان ص 1178: 7-17

اندیش‍ۀ حق جویی و عدالت طلبی، به اعلا‌ترین مرتبه، در نیایشی که بهرام چوبینه – سردارنامی ایران – قبل از آغاز جنگ با ساوه شاه، با خداوند دارد، انعکاس یافته است. در این نیایش، بهرام، به رسم عبودیت، بر خاک می‌افتد واز خداوند مسئلت می‌کند که اگر حق به جانب رقیب اوست، وی را، در نبردی که در پیش است، بر او پیروز گرداند و اگر حق به جانب اوست، پیروزی را نصیب او کند. ناگفته پیداست که برخورداری از این درجه از انصاف و حق طلبی، تا چه حد با تساهل و تسامح و حتی از آن به مراتب والا‌تر است:

چو بهرام جنگی سپه راست کرد
 

 

خروشان بیامد زجای نبرد
 

بغلتید در پیش یزدان به خاک
 

 

همی گفت : کای داور داد وپاک
 

گر این جنگ بیداد بینی همی
 

 

زمن ساوه را برگزینی همی
 

دلم را به رزم  اندر آرام ده60
 

 

به ایرانیان بر ورا کام61 ده
 

اگر من ز بهر تو کوشم همی
 

 

به رزم  اندرون سر فروشم  همی
 

مرا وسپاه مرا شاد کن
 

 

و زین جنگ ما گیتی آباد کن
 

 

 پادشاهی هرمزد 12 سال بود ص 1632: 24-28

و سرانجام جای آن دارد که از یکی از تمثیلات بس آموزندۀ شاهنامه را یاد کنیم که مربوط به دوران پادشاهی بهرام گور است. در این داستان، عواقب و توالی فاسد ظلم و مزایا و مواهب عدالت به گویا‌ترین و زیبا‌ترین گونه وصف شده است: خلاص‍ۀ تمثیل مزبور بدین شرح است: بهرام گور، روزی، در حین شکار، گذارش به روستایی مهجور می‌افتد و شب را، ناشناخته در کلب‍ۀ دهقانی به سر می‌برد و به منظور اینکه از چگونگی برخورد و رفتار عاملان و کارگزاران خود با مردم آگاه شود، غیر مستقیم، سؤالاتی را با همسر میزبان در میان می‌گذارد. زن دهقان که از ظلم و جور عمال حکومت دلی خونین دارد، به مخاطب نا‌شناس خود چنین پاسخ می‌دهد:

زن  بر منش62 گفت کای پا کرای
 

 

بدین ده فراوان کس است و سرای
 

همیشه گذار63 سواران بود
 

 

ز دیوان شه، کار داران بود
 

یکی نام  دزدی نهد بر کسی
 

 

که فرجام از آن رنج یابد بسی
 

ز بهر درم  گرددش کینه کش
 

 

که ناخوش کند بر دلش روز خوش
 

زن پاک تن64 را به آلودگی 
 

 

برد نام و آرد به بیهودگی
 

زیانی بود کان نیاید به گنج65
 

 

زشاه جهاندار این هست رنج
 

 

 پادشاهی بهرام گور ص1363: 15- 20

بهرام وقتی، سخنان غیرمنتظرۀ زن دهقان را می‌شنود و در می‌یابد که فرمان‌های او، در جهت تأمین رفاه مردم و برقراری عدالت، به‏کار گرفته نشده است، سخت آشفته و خشمگین می‌شود. تمام شب را در اندیشه می‌گذراند و سرانجام تصمیم می‌گیرد برای مجبور کردن کارگزاران و لشکریان به اجرای دستوراتش، بر خلاف شیوۀ معمول به شدت عمل و خشونت دست یازد:

پر اندیشه شد زین سخن شهریار
 

 

که  بد شد ورا نام از آن پایه کار
 

به دل گفت پس شاه یزدان شناس
 

 

که از دادگر کس ندارد هراس
 

درشتی کنم زین سپس ماه چند
 

 

که پیدا شود مهر و داد از گزند
 

بدین تیره اندیشه پیچان بخفت 
 

 

همه شب دلش با ستم بود جفت
 

 

همان ص 1363: 21-24

صبح فردا، وقتی زن روستایی برای دوشیدن شیر و فراهم کردن صبحانه برای بهرام، به سراغ گاوش می‌رود، پستان‌های گاو را از شیر تهی می‌بیند و این اتفاق غیر مترقبه را این گونه با شوهرش در میان می‌گذارد و توجیه می‌کند:

چنین گفت با شوی: کای کدخدای
 

 

دل شاه گیتی دگر شد به رای
 

ستم کاره شد شهریار جهان
 

 

دلش دوش، پیچان66 شد اندر نهان
 

 

 همان ص 1363: 4-5

منظور و پیام مهم فردوسی از ارائه این تمثیل هوشمندانه احتمالاً این است که وقتی اندیش‍ۀ ستم در ذهن رهبران و حاکمان جامعه راه یابد و بیداد جایگزین داد شود، آثار وضعی این ستمگری این است که جریان امور از مسیر طبیعی خارج می‌شود. خیر وبرکت از همه چیز – حتی از گاوان شیرده – رخت می‌بندد و فساد و تباهی حاکم می‌گردد:

ز گردون نتابد به  بایست67 ماه
 

 

چو بیدادگر شد جهاندار شاه
 

به پستان‌ها در شود شیر خشک
 

 

نبوید به نافه درون نیز مُشک
 

زنا و ریا آشکارا شود
 

 

دل نرم چون سنگ خارا شود
 

به دشت اندرون گرگ مردم خورد
 

 

خردمند بگریزد از بی خرد
 

شود خایه68 در زیر مرغان تباه
 

 

هر آنگه که بیدادگر گشت شاه
 

 

 

فصل دوم: شاخص‌های مربوط به مظاهر و نتایج تساهل و تسامح

در گفتار پیش از انگیزه‌ها و موجبات و زمینه‌های مناسب تساهل و تسامح در شاهنامه سخن گفتیم. در این فصل می‌کوشیم آثار و ثمرات و تجلیات آن‌ها را باز نماییم.

الف. خطا پوشی و بخشندگی

هر آن کس که پوزش کند بر گناه 
 

 

تو بپذیر و کین گذشته مخواه
 

 

پادشاهی اردشیر ص: 1230: 11

گرایش به مدارا و تساهل وتسامح، به گونه‌ای آشکار، در توصیه‌های مصرّح و مؤکد حکیم طوس به عیب پوشی و گذشت و بخشایش تجلی یافته است. این توصیه‌ها که در شاهنامه، به توا‌تر، ذکر شده حاوی چندین پیام و نکت‍ۀ اساسی است:

  1. بخشایندگی خداوند

خدای مورد ستایش فردوسی – همانند خدای معبود حافظ وسعدی – خدایی است بخشنده که در صورت انابت گناهکار، از سر تقصیرات بندگان می‌گذرد:

چو بگذشت یک چند گریان چنین
 

 

ببخشود بر وی جهان آفرین
 

 

  رزم کاووس با شاه هاماوران ص 238: 1

و نیز :

گناهی که کردی ز یزدان بخواه69
 

 

سزد گر به پوزش ببخشد گناه
 

 

  داستان رستم و اسفندیارص 1032: 6

و در صورت تکرار گناه هم، بندگان خاطی را از شمول بخشایش خود محروم نمی دارد:

چو هنگام بخشایش آمد فراز70
 

 

جهاندار یزدان به من داد باز
 

 

 منوچهر ص 92: 14

  1. مقرون به لطف و کرامت بودن دین یزدانی

خودآزردنی نیست در دین ما 
 

 

مبادا بدی کردن آیین ما
 

 

پادشاهی خسرو پرویز ص 1719: 8

از دیدگاه فردوسی، شریعت یزدانی مبشّر رحمت است و مسالمت و ملایمت و مبلّغ بی‌آزاری، دادگری و خاکساری؛ در تأیید این معنا، شواهد مثال متعددی در شاهنامه سراغ داریم: در جایی، دین اساس و جوهر دادگری تلقی می‌شود:

چه گفت آن سخنگوی با آفرین 
 

 

که چون بنگری مغز داد است دین
 

 

پادشاهی اردشیر ص 1228: 22

و نیز :

مبادا جز از داد آیین من 
 

 

مباد آز و گردنکشی دین71 من
 

 

پادشاهی بهرام‌گور ص 1342: 19

و در جایی دیگر، بی‌آزاری و خدمتگذاری مبنای دین و آیین شمرده می‌شود:

بی آزاری و سودمندی گزین
 

 

که این است فرهنگِ آیین و دین
 

 

پادشاهی کسری ص 1528: 11

در یک جا، کینه توزی از جانب دین داران، کاری ناشایست به شمار می‌آید:

مگیرید خشم و مدارید کین
 

 

نه زیباست کین از خداوند دین72
 

 

ش بروخیم ص 58: 61

و حتی در عالم حیوانات نیز ناروا  شناخته است:

گر پیل با پشه کین آورد
 

 

همه رخنه در داد و دین آورد
 

 

کیقباد ص 481: 2

و در جایی دیگر، «خاکساری» آیین و «مردمی» دین تلقی می‌گردد:

جز از کهتری73 نیست آیین من
 

 

نباشد جز از مردمی دین من
 

 

 فریدون ص 62: 14

بنا بر آنچه گفته شد، «دینداری» از نظر فردوسی، فقط منحصر به شریعت، به معنای اخص کلمه، نیست که بسیاری از فضایل و صفات عالی‍ۀ انسانی را نیز شامل می‌شود کما اینکه عنوان «کفر» هم صرفاً به سرپیچی و انحراف از دین اطلاق نمی‌گردد که شمار زیادی از اعمال نکوهیده از قبیل آزار رساندن به رنجوران و بینوایان، خوار شمردن آدمیان و تفاخر به امتیازات و ثروت را نیز شامل می‌گردد.

هر آنکس که در هفت کشور زمین
 

 

بگردد ز راه و بتابد ز دین
 

نمایندۀ رنج درویش74 را 
 

 

زبون داشتن مردم خویش را
 

برافراختن سر به بیشی و گنج75
 

 

به رنجور مردم نماینده رنج
 

همه نزد من سر به سر کافرند
 

 

وَز اَهرِمَنِ  بد کُنش بدتزند
 

 

  منوچهر ص 83: 19-22

از هم‍ۀ این‌ها گذشته، فردوسی نسبت به پیروان سایر ادیان نیز، دیدگاهی مقرون به سماحت و سهل گیری دارد، کَما اینکه در شرح پادشاهی خسرو نوشین روان می‌خوانیم که وی در پاسخ به یکی از اطرافیانش که یهودیان و مسیحیان را دو رو، دشمن و پیرو کیش اهریمنی می‌خواند قائل به زینهار (امان) دادن به آنان است:

دگر گفت: کای شهریار بلند 
 

 

که هرگز مبادا به جانت گزند
 

جهودان و ترسا تو را دشمنند
 

 

دو رویند و با کیش اهریمنند
 

چنین داد پاسخ  که شاه سترگ
 

 

ابی زینهاری76 نباشد بزرگ
 

 

 پادشاهی کسری ص 1577: 12-14

فردوسی حتی در مورد بت پرستان هم، قائل به رفتاری ملاطفت آمیز و همراه با مدارا و سع‍ۀ صدر است که نمون‍ۀ بارز آن دستورالعملی است که فریدون نسبت به زنان بت پرست ساکن در شبستان کاخ ضحاک صادر می کند:

بفرمود شستن سرانشان نخست
 

 

روانشان از آن تیزگی‏ها بشست
 

ره داور پاک بنمودشان
 

 

ز آلودگی پس بپالودشان
 

که پروردۀ بت پرستان بُدند
 

 

سراسیمه برسان مستان بُدند
 

 

  ضحاک ص 93: 7-9

3. فضیلت عیب‌پوشی و رذیلت عیب‌جویی و سخن‌چینی

تو عیب کسان هیچ گونه مجوی
 

 

که عیب آورد بر تو بر عیب‌جوی
 

 

پادشاهی اردشیر ص 1229: 28

یکی از مظاهر بارز تساهل و تسامح آمادگی آدمی برای مخفی داشتن و نادیده گرفتن گناهان و خطاهای دیگران و اجتناب از بر زبان راندن آنهاست.

برای حصول این آمادگی، نخست باید به این واقعیت اذعان کنیم که در دنیا انسان عاری از عیب و نقص وجود ندارد:

بی آهو77 کسی نیست اندر جهان
 

 

چه در آشکارا چه اندر نهان
 

 

 پادشاهی کسری ص 1492: 14

و سپس از طریق خودکاوی و خود‌شناسی به ایراد‌ها و نقاط ضعف خود پی ببریم؛ باشد که با این تمهید کمتر به سراغ عیوب دیگران برویم:

چو عیب تن خویش داند کسی 
 

 

ز عیب کسان بر نخواند بسی
 

 

 پادشاهی قباد ص 1425: 16

بدیهی است که شرط دوم به سادگی و آسانی قابل حصول نیست زیرا آدمی، به مقتضای حُبّ نفس فطری‌اش، در اکثریت قریب به اتفاق موارد، ناخودآگاه خود را کامل می‌پندارد و با خودفریبی عیوب و نقایص خود را یا به کلی نادیده می‌گیرد و یا حتی المقدور کوچک و کم اهمیت جلوه می‌دهد:

و لیکن نبیند کس آهوی خویش
 

 

تو را روشن78 آید همی خوی خویش
 

 

داستان سیاوش ص 287: 5

به هر تقدیر، نه تنها باید شخصاً از عیب جویی احتزار کرد که به عیب جویان نیز مجال غیبت از دیگران را نداد:

چنین داد پاسخ : که باری نخست
 

 

دل از عیب جستن ببایدت شست
 

 

و سپس:

به بادا فره79  بیگناهان مکوش
 

 

به گفتار بد گوی مسپار گوش
 

 

 پادشاهی کسری ص 1579: 20

و نیز:

چنین داد پاسخ: که از عیب جوی
 

 

نگر تا که پیچد سر80 از گفتگوی
 

 

همان ص 1532: 3

در این می‌ان، گناه «نمّام» از همه سنگین‌تر است زیراگناه «غیبت» و گناه «سخن چینی» را توأماً بر دوش می‌کشد. از این رو، شگفت نیست که فردوسی از «سخن چین» به «دیو دو جانبه» تعبیر کرده است:

دگر دیو نمّام کو جز دروغ 
 

 

نداند نراند سخن با فروغ
 

بماند سخن چین و دو روی دیو
 

 

بریده دل از مهر کیهان خدیو81
 

میان دو تن کین و جنگ آورد 
 

 

بکوشد که پیوستگی بشکرد82
 

 

همان، ص 1529: 19-21

4. گذشت و بخشایش

ببخشیم وزان پس نجوییم کین
 

 

که چندین بلا خود نیرزد زمین
 

 

کیقباد ص 182: 6

  • چشم پوشی از گناهان و تقصیرهای دیگران از بارز‌ترین مظاهر و تجلیات تساهل و تسامح است که در جای جای شاهنامه، به کرّات، مورد توصیه و تحسین قرارگرفته است؛ از آن جمله:
  • در داستان سیاوش می‌خوانیم که سیاوش پاک نهاد – به رغم هم‍ۀ نابکاری‌ها و نامردمی‌های نامادریش سودابه در حقّ وی – کینه او را به دل نمی‌گیرد، سهل است، از پدرش، کی کاووس، درخواست می‌کند که به خاطر او، از گناه سودابه درگذرد؛ باشد که از این رهگذر، متنبه و به راه صواب هدایت شود:

سیاوش چنین گفت با شهریار 
 

 

که دل را بدین کار رنجه مدار
 

به من بخش سودابه را زین گناه 
 

 

پذیرد مگر پند و آید به راه
 

 

داستان سیاوش ص 307: 2-3

در داستان پادشاهی یزدگرد بزه‏گر هم بدین توصیه بر می‌خوریم که گناهکار را نخست باید نصیحت کرد اگر مؤثر واقع نشد و همچنان، در ارتکاب گناه اصرار ورزید، آنگاه درصدد تنبیه او برآمد:

گنه کرده را پند پیش آوریم
 

 

چو دیگر کند بند پیش آوریم
 

 

پادشاهی یزدگرد بزه گر ص 1308: 20

در سایر بخش‌ها و داستان‌های شاهنامه نیز، اینجا و آنجا، توصی‍ۀ بخشش به وفور مشاهده می‌شود:

بدو گفت : هنگام بخشایش است
 

 

ز دل، درد و کین روز پالایش است
 

...ببخشای و کار گذشته مگوی
 

 

هنر گوی83 وز کشتگان کین مجوی
 

 

  پادشاهی بهمن اسفندیار.ص 1059: 19-21

 و نیز :

هر آن کس که او از گنهکار چشم 
 

 

بخوابید84 و آسان فرو خورد خشم
 

فزونیش85 هر روز افزون شود
 

 

شتاب آورد دل پر از خون شود
 

 

  پادشاهی اورمزد ص 1241: 25-26

و نیز:

گناه از گنهکار بگذاشتن86 
 

 

پی مردمی را نگهداشتن
 

هرآن کس که او این هنرها بجُست
 

 

خرد باید و حزم  و رایِ درست
 

 

پادشاهی شاپور ذوالاکتاف ص1277: 4-5

و نیز:

ببخشد گنه چون شود کامکار
 

 

نباشد سرش تیز87 و نا بردبار
 

 

 پادشاهی کسری ص 1482: 20

و نیز :

ببخشیم و زان پس نجوییم کین
 

 

که چندین بلا خود نیرزد زمین
 

 

  کیقباد ص 182: 6

دل بیژن از کینش آمد به راه 
 

 

مکافات ناورد پیش گناه
 

 

  داستان بیژن ومنیژه ص643: 3

برایشان ببخشود شاه جهان
 

 

گذشته شد اندر دل او نهان (16)
 

 

پادشاهی کسری ص 1455: 23

سخن گر نیفزایی اکنون رواست
 

 

که آن بد که شد، گشت با باد راست
 

 

پادشاهی هرمزد.ص 1647: 15

و بالاخره در داستان پادشاهی خسرو پرویز هم، نمون‍ۀ بارزی از بخشش – در حق مغلوبان و اسیران جنگی – می‌یابیم:

خروشی بر آورد کای بندگان 
 

 

گنه کرده و بخت جوینگان
 

هر آن کز شما او گنه کار‌تر
 

 

به جنگ اندرون نامبردارتر
 

به یزدانش بخشید شاه جهان
 

 

گناهی که کرد آشکار و نهان
 

 

 پادشاهی خسرو پرویز ص 1743: 15-17

ب. تحمل

مدارا خرد را برابر بود
 

 

خرد بر سر دانش افسر بود(17)
 

 

پادشاهی یزدگرد ص 1411: 8

تحّمل شاخص‌ترین نماد تساهل و تسامح و محور و پیام اصلی آن است؛ تا آنجا که شاید بتوان گفت که تساهل و تسامح (به مفهوم اخصّ کلمه) در تحمل خلاصه می‌شود. بالطبع، تحمل دارای وجوه و جوانب، گوناگون ومظاهر و تجلیات متفاوتی است. در شاهنامه هم، از تحمل با تعبیرات متعددی نظیر «مدارا»، «شکیبایی»، «آهستگی»، «گشاده‏دلی»، «نرمی» و امثال آن یاد شده است. از این رو، جای آن دارد که دیدگاه فردوسی را دربارۀ ابعاد و جوانب و تعبیرات مختلف تحمل به تفصیل و تفکیک بررسی کنیم:

  1. بردباری و شکیبایی

دو واژۀ مذکور از جمل‍ۀ مقولات پر بسامدی هستند که در شاهنامۀ فردوسی به صورت مترادف – و یا با معانی نزدیک به هم – به کار رفته‌اند. ذیلاً اهم شاهد مثال‌های آن‌ها را به ترتیب می‌آوریم:

  1. بردباری:

از دیدگاه فردوسی، بردباری از چنان منزلتی برخوردار است که در جایی از شاهنامه از آن به «ستون خرد» تعبیر کرده است:

ستون خرد بردباری بود 
 

 

چو تندی کند تن به خواری بود
 

 

 پادشاهی قباد ص 1425: 17

و در جایی دیگر آن را والاترین مرتب‍ۀ مردمی به شمار آورده است:

سَرِ مردمی بردباری بود
 

 

چو تندی کند تن به خواری بود
 

 

 پادشاهی بهرام بهرام .ص 1245: 13

در یک مورد آن را درکنار و همطراز راستی ذکر کرده است:

همه بردباری کن و راستی
 

 

جداکن ز دل کژی و کاستی
 

 

 پادشاهی اورمزد ص 1241: 2

 و در موردی دیگر، نیک کرداری و بردباری را موجب خوار شمرده نشدن فرد نزد خردمند دانسته است:

چو نیکی کنش باشی و بردبار
 

 

نباشی به چشم خردمند خوار
 

 

پادشاهی یزدگرد ص 1411: 10

و نیز:

خردمند کو دل کند بردبار
 

 

نباشد به چشم جهاندار خوار
 

 

  پادشاهی کسری ص 1588: 5

ناگفته نماند که فردوسی، به مقتضای روحی‍ۀ اعتدال و میانه رویش، افراط در بردباری را هم، روا نمی‌دارد زیرا ممکن است از ناحی‍ۀ طرف مقابل، حمل بر ضعف شود:

و گر بردباری ز حد بگذرد
 

 

دلاورگمانی به سستی برد
 

 

پادشاهی اورمزد ص 1241: 7

1-2. شکیبایی

از نظر فردوسی، شکیبایی نیز، کم وبیش، از اهمیتی نظیر بردباری برخوردار است. شواهد زیر مؤید این مدعاست:

 شکیبایی از مهر نامی تر است
 

 

سبکسر بود هرک او کهتر است
 

 

پادشاهی اسکندر ص 1170: 22

شکیبایی از ما نشاید ستد
 

 

نه کس را ز دانش رسد نیز بد
 

 

همان ص 1143: 23

خردمند باید که باشد دبیر88 
 

 

همان بردبار و سخن یاد گیر
 

هشیوار و سازیدۀ89 پادشا
 

 

زبان خامُش از بد به تن پارسا
 

شکیبا و با دانش و راست گوی
 

 

وفادار و پاکیزه و راست گوی
 

 

  پادشاهی کسری ص 1494: 16-18

2. ملایمت گرایی (خشم پرهیزی)

سَرِ بردباران نیاید به خشم 
 

 

ز نابودنی90‌ها بتابند چشم
 

 

 پادشاهی اورمزد ص 1341: 6

این خصیصه در عین حال که نتیجه و ثمرۀ تساهل و تسامح است، از دیدگاهی دیگر، می‌تواند عامل و زمینه ساز آن هم محسوب شود: ذیلاً شاهد مثال‌های شاخصی را که در این زمینه در شاهنامه یافته‌ایم، ارائه می‌کنیم:

2-1. توصیۀ به ملایمت و نرم خویی

در داستان سام و رودابه از قول زال، به نقل از پدرش سام، چنین می‌خوانیم:

«به من ای پسر » گفت: دل نرم کن
 

 

گذشته مکن یاد و دل گرم کن
 

 

 منوچهر، ص 88: 19

و در داستان پادشاهی هرمزد از قول جهان‌دیده‌ای به نام ماخ، به نقل از هرمز، چنین آمده است:

ستون بزرگی است آهستگی
 

 

همان بخشش و داد و شایستگی
 

 

 پادشاهی هرمزد، ص 1604: 4

بدو گفت: ما را چه شایسته‌تر
 

 

چنین گفت:کان کس که آهسته‌تر
 

بپرسید از او گفت: آهسته کیست 
 

 

که بر تیز مردم بباید گریست
 

 

و نیز:

هراسان بود مردم سخت کار91
 

 

که او را نباشد کسی دوستدار
 

 

 پادشاهی اورمزد نرسی، ص 1251: 11

2-2. مذمت تندی و خشم

- در داستان پادشاهی قباد، از قول مزدک، «خشم» یکی از پنج عامل انحراف از راستی به شمار آمده است:

به پیچاند92 از راستی پنج چیز
 

 

که دانا بر این پنج نَفزود نیز
 

 

 پادشاهی قباد، ص 1435: 12-13

- در شرح پادشاهی اردشیر (بخش 14)، اجتناب از خشم – مخصوصاً برای پادشاهان – مورد توصی‍ۀ موکد قرار گرفته است:

بدان کوش تا دور باشی ز خشم
 

 

به مردی بخواب از گنهکار چشم
 

چو خشم آوری هم پشیمان شوی 
 

 

به پوزش نگهبان درمان شوی93
 

هر آن گه که خشم آورد پادشا
 

 

سبک مایه خواند و را پارسا
 

 

 پادشاهی اردشیر، ص 1229: 4-6

و نیز :

چو خواهی که بستایدت پارسا 
 

 

بنه94 خشم وکین چون شوی پادشا
 

 

همان، ص 1230: 5

- در شرح پادشاهی خسرو پرویز (بخش 26)، در مقام نفی و ذم اعمال خشونت – حتی در مقام دفاع از خود و مقابله با تجاوز – به گفت‍ۀ معروف حضرت عیسی استناد شده است:

نبینی که عیسای مریم چه گفت
 

 

بدان گه  بدان گه که بگشاد راز از نهفت؟
 

که پیراهنت گر ستاند کسی
 

 

میاویز با او به تندی بسی
 

و گر برزند کف95 به رخسار تو
 

 

شود تیره زان زخم دیدار تو96
 

مزن همچنان تا بماندت نام
 

 

خردمند را نام بهتر ز کام
 

 

پادشاهی خسروپرویز، ص 1725: 18-21

2-3. نرم گویی و ادب ورزی

سخن نرم گوی ای جهاندیده مرد
 

 

میارای97 لب را به گفتار سرد98
 

 

 گفتار اندر داستان فرود سیاوش ص 445: 18

استفاده از لحن ملایم و رعایت ادب و نزاکت در گفت و گوی با دیگران، از نشانه‌ها و مظاهر بارز تساهل و تسامح است که در شاهنامۀ فردوسی بارها مورد توصی‍ۀ مؤکد قرار گرفته است. آنچه در زیر می‌آید اندکی  از بسیار است:

درشتی ز کس نشنود نرم گوی
 

 

به جز نیکویی در زمانه مجوی
 

 

 داستان سیاوش، ص 287: 18

به رنجش مفرسا و سردش مگوی
 

 

نگر تا چه آوردی او را به روی
 

 

داستان بیژن و منیژه، ص 649: 2 

زبان را نگهدار باید بُدن
 

 

نباید روان را به زهر آژدن99
 

 

  پادشاهی شاپور سوم، ص1281: 7

دگرگفت: کز بارِ آن میوه دار
 

 

که دانا بکارد به باغ بهار
 

چه سازیم تا هر کسی بر خوریم
 

 

و گر سای‍ۀ او به پی بسپریم100
 

چنین داد پاسخ که هر کو زبان
 

 

ز بد بسته دارد نرنجد روان
 

کسی را نَدرّد به گفتار پوست
 

 

بود بر دل انجمن نیز دوست
 

همه کار دشوارش آسان شود 
 

 

ورا دشمن و دوست یکسان شود101
 

 

  پادشاهی کسری ص 1487: 15-19

زبان و گمان بایدت چربگوی102
 

 

خرد رهنمای و دل آزرم جوی
 

 

همان، ص 1517: 27

درشتی ز کس نشنود نرم گوی
 

 

به جز نیکویی در زمانه مجوی
 

 

داستان سیاوش، ص 287: 18

نخستین به نرمی سخنگوی باش
 

 

به داد و به کوشش بی آهوی باش
 

چو کارت به نرمی نگردد نکوی
 

 

درشتی کن آنگاه و پس رزم جوی
 

 

و نیز:

همه پاسخش را به خوبی کنم
 

 

دل او به گفتار بد نشکنم
 

 

3. مهرورزی و کینه پرهیزی

زدل دور کن شهریارا تو کین 
 

 

مکن دیو را با خرد همنشین
 

 

 داستان رستم و اسفندیار، ص 1030: 22

ملاطفت نسبت به آدمیان و اجتناب از کینه‌ورزی نسبت به آنان از بارزترین مظاهر و تجلیات تساهل و تسامح و از پربسامدترین پیام‌ها و توصیه‌های فردوسی در شاهنامه است که ذیلاً به ارائهٔ اهمّ شواهد آن می‌پردازیم :

در داستان فریدون

تو گر پیش شمشیر مهرآوری
 

 

سرت گردد آسوده از داوری
 

 

  فریدون، ص 58: 26

دل کینه ورشان به دین آورم
 

 

سزاوارتر ز انکه کین آورم
 

 

  همان، ص 59: 2

و نیز :

به بیهوده از شهریار زمین
 

 

مدارید خشم و مجویید کین
 

 

 همان، ص 59: 17

و نیز :

شما گر همه کینه دار منید
 

 

و گر دوستدارید و یار منید
 

چو پیروزگر 103 دادمان دستگاه104
 

 

گنه کار شد رسته با بیگناه
 

کنون روز داد است و بیداد شد
 

 

سران را ز کشتن سر آزاد شد105
 

همه مهر جویید و افسون106 کنید
 

 

ز تن آلت جنگ بیرون کنید
 

 

همان ص 79: 24-26 و ص 80 : 1

پادشاهی نوذر

سر مــرد جنگی خـرد نسپرد         که هرگز نیامیخت کین با خرد

ص 165: 8

پادشاهی زو طهماسب

چــو مردم بدارد نهـاد پلنگ        بگردد زمانه بر او تار و تنگ

ص 168: 18

کیقباد

ببخشـم وزان پس نجوییم کین        که چندین بلا خود نیرزد زمین

داستان سیاوش

چو باید همی خیره107 خون ریختن
 

 

چنین دل به کین اندر آویختن
 

...به کین بازگشتن بریدن ز دین
 

 

کشیدن سر108 از آسمان و زمین
 

چنین کی پسندد زمن کردگار
 

 

کجا بر دهد گردش روزگار؟
 

 

  ص 324: 25 ص325: 7-8

داستان خاقان چین

گر ایدون109 که باز آرد آن را که گفت
 

 

گناه گذشته بباید نهفت
 

گنه‌کار یا خواسته هرچه بود
 

 

سپارد به ما کین نیاید فزود
 

از این پس مرا جای پیکار نیست 
 

 

به از راستی در جهان کار نیست
 

 

 ص556: 13-15

داستان دوازده رخ

بدو گفت: ای پر خرد پهلوان
 

 

به رنج اندرون چند پیچی روان؟
 

روان سیاووش را زان چه سود 
 

 

که بوم توران بر آری تو دود؟
 

 

 ص 714: 15-16

داستان جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب

همان به که با کینه داد آوریم
 

 

به کام اندرون نام یاد آوریم110
 

که نیکی است اندر جهان یادگار
 

 

نماند به کس جاودان روزگار
 

 

  ص792: 19-20

و نیز :

ز دل‌ها همه کینه بیرون کنید 
 

 

به مهر اندرین کشور افسون کنید
 

 

ص 794: 18

داستان بیژن و منیژه

دل بیژن از کینش آمد به راه
 

 

مکافات ناورد پیش گناه
 

 

ص643: 3

پادشاهی شاپور سوم

میاز111 و مناز و متاز و مرنج112
 

 

چه تازی به کین و چه نازی به گنج
 

 

ص1282: 8

پادشاهی اورمزد

بنه کینه و دور باش از هوا
 

 

مبادا هوا بر تو فرمانروا
 

سخن چین و بی دانش و چاره گر113
 

 

نباید که یابد به پیشت گذر
 

 

  ص 1240: 22-23

پادشاهی هرمزد

بدو گفت: خاقان که آن بد گذشت
 

 

گذشته سخن‌ها همه باد گشت
 

...سخن گر نیفزایی اکنون رواست
 

 

که آن بد که شد گشت با خاک راست
 

 

ص1647: 10-15

پادشاهی کسری نوشین روان

فروهشته کین برگرفته امید
 

 

بتابد روان زو به کردار شید114
 

 

  ص 1535: 21

پادشاهی اردشیر

چو خواهد ز دشمن کسی زینهار
 

 

تو زنهار ده باش و کینه مدار
 

 

 ص1221: 11

و نیز :

بدان کوش تا دور باشی زخشم
 

 

به مردی بدار از گنه کار چشم
 

 

ص1229 :4

داستان رستم و اسفندیار

تو با او چه گویی به کین و به خشم؟
 

 

بشوی از دلت کین و از خشم  چشم
 

 

ص 1014: 7

پادشاهی کی کاووس

بدو گفت : « اولاد» دل را ز خشم
 

 

بپرداز و بگشای یکباره چشم
 

 

  ص203: 3

پادشاهی خسرو پرویز

به جای خرد خشم و کین یافتی
 

 

ز دیوان همی آفرین یافتی
 

 

 ص1681: 4

همه پاک در زینهار منند 
 

 

به تاج اندرون گوشوار منند
 

 

 ص 1743: 8

پی‌نوشت‌ها

تذکر: نگارنده، بر خود فرض می‌داند مراتب سپاسگزاری صمیمان‍ۀ خود را به محضر استادان ارجمند و همکاران گرانقدری که رهنمودهای ارزندۀ آن‌ها در اجرا و پیشبرد این پژوهش بسیار کار ساز بوده است از جمله استاد احمد سمیعی گیلانی، دکتر تقی‌پور نامداریان، دکتر حسین نجفدری، و دکتر علأ الدین افتخار جوادی تقدیم دارد.

۱. این، تنها یکی از ده‌ها لقب و عنوان ستایش آمیز است که «حکیم طوس» به استحقاق تمام، بدان متصف شده است. برای آگاهی از فهرست تفصیلی این القاب و صفات و عناوین رجوع کنید به مقال‍ۀ «چرا به فردوسی لقب حکیم داده‌اند؟» به قلم دکتر رضا مصطفوی مندرج در مجموعه مقالات کنگرۀ جهانی بزرگداشت فردوسی (هزارۀ تدوین شاهنامه) تحت عنوان «نمیرم از این پس که من زنده‌ام» به کوشش دکتر غلامرضا ستوده، انتشارات دانشگاه تهران؛ ۱۳۷۴، صفحات ۵۶۰-۵۵۱)

۲. شگفت نیست که بعضی از فردوسی‌شناسان از شاهنامه به «کتاب حکمت وعبرت»، «دستور نام‍ۀ زندگی» و «دفتر رأی و خرد» تعبیر کرده‌اند (دکتر محمد اسلامی ندوشن، ایران و جهان از نگاه شاهنامه، انتشارات امیر کبیر، صفحات 8-9-35). بعضی هم، آن را «آئین‍ۀ عبرت و گنج حکمت» خوانده‌اند (دکتر حمید فرزام، مقال‍ۀ «اخلاق اسلامی در شاهنامه» مندرج در نمیرم از این پس که من زنده‌ام، پیشین، ص ۷۰۱) و برخی هم بدان عنوان «کتاب توحید۱۱۵، کتاب انسان۱۱۶ و کتاب خرد»۱۱۷ داده‌اند (سید محمد خاتمی، سخنرانی در کنگرۀ جهانی بزرگداشت فردوسی مندج در نمیرم از این پس... ص ۳۲)

۳. «مهین سخنور گیتی» حکیم فردوسی

که هست نطق فصیح از ثنای او الکن

 

 (محمدعلی ناصح، یادنامۀ فردوسی، نقل از مقال‍ۀ چرا به فردوسی لقب حکیم داده‌اند؟ پیشین، ص ۵۵۹)

 4. استاد فقید جلال الدین همایی، سخنرانی در جشنوارۀ طوس، ص ۳۵ و نیز ضمن چکام‍ۀ غرّای ایشان که بر سنگ درون آرامگاه فردوسی حک شده است. (همانجا)

5. در شعر سه تن پیمبرانند 
 

 

هرچند که لا نبیّ بعدی
 

   ابیات و قصیده و غزل را
 

 

فردوسی و انوری و سعدی
 

 

 شعرالعجم، ص 107 همانجا

۶. تمام شواهد شعری که در این بررسی مورد استناد قرار گرفته از شاهنامه ابوالقاسم فردوسی (با کشف الابیات) بر پای‍ۀ چاپ مسکو (در ۲ مجلد)، از انتشارات هرمس، تهران، ۱۳۸۲ استخراج شده است مگر در مواردی که استناد به نسخ‍ۀ دیگری تصریح شده باشد.

7. بعضی از شواهدی را که جنب‍ۀ عام دارد در اینجا می آوریم :

در مدح و تواضع و تکبّر

به یک دم زدن رستی از جان وتن118
 

 

همی بس بزرگ آیدت خویشتن؟
 

 

داستان اکوان دیو، ص 595: 3

و نیز :

جهان چون من و چون تو بسیار دید 
 

 

نخواهد همی با کسی آرمید
 

 

  داستان دوازده رخ، ص 7 : سن 19

جز از کهتری119 نیست آیین من
 

 

مباد آز و گردنکشی دین120 من
 

 

فریدون، ص 62 : سن 14

۸. نگارنده به تبعیت از خواج‍ۀ شیراز که در چندین مورد از تعبیر «عُجب» (غالباً به صورت مضاف الیه و یا موصوف) استفاده کرده، این واژه‌ها را به جا و معنای «غرور» به کار برده است.

9. ایران و جهان از نگاه شاهنامه، محمد علی اسلامی ندوشن، ص 10

۱۰. شاید به همین مناسبت، واژۀ دانش و مشتقات آن از جمل‍ۀ پربسامد‌ترین واژه‌ها در شاهنامه است. در تأیید این مدعا رجوع کنید به واژه‌های شاهنامه فردوسی اثر فردوسی‌شناس نامدار آلمانی فریتز وُلف ۱۹۶۵ fritz wolfe ذیل مدخل دانش و مترادفات و مشتقات آن.

۱۱. در تأیید این معانی شواهد بی‌شماری از شاهنامه می‌توان ارائه کرد که به ذکر نمونه‌هایی از آن‌ها، تحت عنوان‌هایی جداگانه اکتفإ می‌شود.

ارجمندی دانش

بدو گفت موبد که دانش به است 
 

 

که دانا به گیتی ز هر کس مه121 است
 

چنین داد پاسخ که دانش پژوه 
 

 

همی  سر برافرازد از هر گروه
 

مر آن را که دانش بود توشه بُرد 
 

 

به مردنش نام هرگز نمرد
 

 

  پادشاهی کسری، ص 1491: 12

پیوستگی خرد و دانش

خرد همچو آب است و دانش زمین 
 

 

بدان کین جدا و آن جدا نیست از این
 

 

بایستگی دانشجویی

بیاموز دانش تو تا ایدری
 

 

که آنجا ز دانش همه بر خوری
 

 

پادشاهی اردشیر، ص 1225: 15

زمانی میاسای ز آموختن
 

 

اگر جان همی خواهی افروختن
 

چنین گفت آن کس که داناترست
 

 

به هر آرزو بر توانا تر است
 

چو دیدار یابی به شاخ سخن
 

 

بدانی که دانش نیاید به بُن
 

 

آغاز کتاب ص 2: 41

نکوهش نادانی

زنادان بنالد دل سنگ و کوه
 

 

ازیرا123 ندارد برکس شکوه
 

نداند ز آغاز، انجام را
 

 

به از ننگ داند همی نام را
 

 

پادشاهی کسری ص 1585

که نادان فزونی ندارد ز خاک 124
 

 

به دانش بسنده کند جان پاک
 

 

همان، ص 1579: 17

12. و نیز:

چنین گفت کیخسرو هوشمند 
 

 

که هرچیز کان نیست ما را پسند
 

نیاریم کس را همان بد به روی
 

 

و گر چند باشد جگر کینه جوی
 

...که بد کرد با پر هنر مادرم
 

 

کسی را همان بد به سر ناورم
 

 

جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب ص 794: 7-10

13. از نظرفردوسی، در نیکی ورزیدن هم باید میانه روی اختیار و ازافراط  اجتناب کرد:

همان نیز نیکی به اندازه کن
 

 

ز مرد جهاندیده بشنو سخن
 

 

 پادشاهی کسری نوشین روان..،ص 1580: 15

14. شاهنامه، هر چند به استناد عنوانش – نام‍ۀ شاهان بودن – گاهی مورد  بی مهری ناآگاهان و ساده اندیشان قرارگرفته است ولی در جای جای آن، شواهد بیشماری حاکی از دعوت و تشویق پادشاهان به دادگری و نیز دربارۀ عواقب ظلم و مذمت صریح از سلاطین ستم پیشه مشاهده می‌شود. که ابیات زیر از نمونه‌های بارز و گویای آنهاست:

به جز داد و خوبی مکن در جهان
 

 

پناه کهان باش و فرّ مهان
 

 

پادشاهی شاپور، پسراردشیر، ص 1238: 9

 و نیز :

چنین هم125 چو شد شاه بیدادگر
 

 

جهان زو شود زود زیر و زبر
 

بدو بر پس از مرگ نفرین بود
 

 

همان نام او شاه بی دین بود
 

...ز کشورش بپراکند زیر دست
 

 

همان از درش مرد خسرو پرست
 

...نکوهیده باشد جفا پیشه مرد
 

 

به گرد در آز داران مگرد
 

...اگر گنجت آباد داری به داد
 

 

تو ازگنج شاد و سپاه از تو شاد
 

 

پادشاهی شاپور ذوالاکتاف، ص 1227: 12-28

۱۵. در یافتن این موارد از مقال‍ۀ بسیار جالب و آموزندۀ دکتر حسین رزمجو تحت عنوان «عدالت جویی و ظلم ستیزی فردوسی» مندرج در مجموعه مقالات نمیرم از این پس که من زنده‌ام (پیشین)، صفحات ۲۹4- ۲۹7 بهرۀ بسیار برده‌ام و به حق وامدار ایشانم.

۱۶. مشابه این مضمون در یکی دیگر از ابیات همین داستان آمده است:

برایشان ببخشود بیدار شاه
 

 

ببخشید یکسر گذشته گناه
 

 

 پادشاهی کسری، ص 1453: 27

۱۷. در جایی دیگر، همین مضمون با مختصر تغییری آمده است:

مدارا خرد را برادر بود
 

 

خرد بر سر جان چو افسر126 بود
 

 

 همان داستان ص 1480: 14

و نیز :

دل خویش را پر مدارا کنید

 

مرا در جهان نام دارا کنید

 

  پادشاهی اسکندر، ص 1104: 10

تذکر : نظر به طولانی شدن مقاله، مآخذ شناسی آن حذف شده است.

 

پانوشت‌ها

1. گوارایی در اینجا کنایه از بلاغت و فصاحت و شیرینی و نغزی کلام است.

2. آب روان، آب خوش گوار

3. به تبعیت استاد سخن فردوسی، می توان به جای « سع‍ۀ صدر » از تعبیر بسیارگویا و دلنشین « گشاده دلی » استفاده کرد :

« گشاده دلان»را بود بخت یار

انوشه کسی کو بود بردبار

 

 پادشاهی کسری، ص1485: 24

4. واژۀ « مدارا » از معدود کلمات عربی است که در شاهنامه به کرات به کار رفته است ( ولف، 1965 ذیل مدارا )

۵. با توجه به اینکه نگارنده در مقدم‍ۀ پژوهشی دیگر تحت عنوان «مفهموم تساهل و تسامح در آثار سعدی» به تفصیل دربارۀ معانی لغوی، مفهوم و تعریف تساهل و تسامح سخن گفته است، به منظور اجتناب از اطال‍ۀ کلام، از تکرار آن‌ها خودداری و علاقه مندان را به مراجع‍ۀ به مأخذ زیر دعوت می‌کند. مفاهیم سازگار با توسعه در فرهنگ و ادب فارسی (سعدی)، به اهتمام حمید تنکابنی، از انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی ومطالعات فرهنگی، ۱۳۸۲، صص ۹۲-۱۷۳

6. غرور، خود بزرگ بینی

7. همواره، مطیع، منقاد

8. منازعه، کشمکش

9. دیوان همانند غلام آماده به خدمت بودند.

10. megalomania

11. narcissism

12. سرپیچی کرد.

13. آن گونه که

14. فروتنی، خاکساری

15.  کنایه از آیین و راه و رسم زندگی

16. دچار توهم دانشمندی مشو!

17. وام، دین

18. ادا کردن (توختن، ادا کردن دین)

19. کنایه از منزلت والا

20. نیازی نیست

21. شایان ذکر است که در شاهنامه، واژۀ «هنر» غالباً به مفهوم وسبعی به کار رفته و مراد از آن هم‍ۀ برتری‌های اکتسابی بوده است و حال آنکه از «گوهر» برتری‌های فطری و موروثی اراده می‌شده است.

22.  اینجا، اکنون ( فرهنگ فارسی دکتر معین)

23.  یازیدن : قصد کردن، اراده نمودن، برداشتن، بلند کردن (همانند مأخذ)

24. خواب راحت نمی روی

25. خواستی جلوه کنی

26. باقی مگذارید

27. چنانکه بیش از این نیز یادآور شدیم در بعضی متون، و از جمله در شاهنامه، این کلمه به معنای «که» ربط آمده است.

28. در تعبیر فردوسی، مراد از « درویشان » بینوایان و بی بضاعتان است.

29. فردوسی از این تعبیر  « نیازمندان » را منظور دارد.

30. مخفّف هرچه ات (: هر چه که)

31. تمایل، خواست، علاقه

32. پیش، فراهم

33. کسی که به منظور حفظ آبرو احتیاج خود را مخفی می کند.

34. رهایی، خلاصی، نجات

35. ثروت، مال

36. نا امیدی، کم توجهی و بی اعتنایی دیگران

37. اسم و رسم، شهرت

38. کسی با او معامله و تجارت نمی کند.

39. بی شوهر

40. مال و منال

41. روحی‍ۀ کسی را که روانش افسرده است احیاء کن

42. مستحق آزردن

43. تأسف انگیزتر

44. انسانیت، داشتن صفات نیک انسانی، شایان ذکر است که واژۀ « مردم » ( ونیز کلم‍ۀ « آدمی» )، در مواردی به مفهموم انسان مهذب هم به کار رفته از آن جمله است در قابوسنامه: « ...ولکن با مردمان باش و با آدمیان آدمی »

45. در این خصوص

46.  قصد کن

47.  برتر، مهم تر

48. بر آن ترجیح دارد

49. از اصوات است که تحسین را رساند به معنای خوشا ! نیکا! حبّذا! (فرهنگ فارسی، دکتر معین)

50. سرت را از باد غرور وتفرعن خالی کن

51. حصار

52. بر پای، استوار

53. چنانکه گفتیم گاهی به معنای (که) ربط می‌آید

54. مخفف گاو سر

55  آن گونه که شایست‍ۀ هوشیاران است

56. به خاطر ثروت، خود را از دیگران بالاتر دیدن و دچار غرور شدن

57. کسی که عدالت پیشه نکند

58. روزگار او را از قدرت خلع می‌کند.

59. فرمان

60. تسلی خاطربده . آرامش بخش

61. پیروزی

62. با شخصیت

63. محل عبو ر و رفت و آمد

64. عفیف

65. زیان و خُسرانی است که با گنج ( کنایه از مادیات) جبران پذیر نیست

66. آشفته، نگران

67. به نحو شایسته

68. تخم مرغ

69. قبل از کلم‍ۀ بخواه، پوزش یا بخشش مقدر است.

70. فرا رسید

71. در اینجا از واژۀ « دین » احتمالاً بیشتر آیین و شیوۀ رفتار منظور است.

72. پیرو دین، متدین

73. تواضع

74. مستمند، بی چیز

75. ثروت

76. بدون امان دادن

77. عیب، نقص، ایراد

78. شایسته

79. تنبیه، مجازات

80 . مقلوب سر بپیچد: دست بکشد

81 . سلطان، حاکم، امیر ( از « کیهان خدیو» خداوند مراد است )

82 . گسسته کند، قطع کند

83 . مردانگی بورز

84 . بخوابانید، پوشید

85 . برتری

86 . بخشیدن، گذشت کردن

87 . تند خو

88 . منشی (شایان ذکر است که در مصراع اوّل، هم کلم‍ۀ «خردمند» می‌تواند مبتدا (نهاد) قرار گیرد و هم کلم‍ۀ «دبیر»؛ ولی با توجه به سیاق شعر، احتمال دوم اصلح به نظر می‌رسد).

89 . ساخته، دست پرورده، مجرّب

90. غیرممکن

91. سخت گیر

92. منحرف کند

93. درصدد جبران آن بر می‌آیی

94. رها کن، ترک کن

95. سیلی

96. بر اثر آن چهره تو کبود می‌شود

97. آرایش مده. شایان ذکر است که دربعضی نسخه‌ها به جای «می‌ارای» «می‌الای» (به معنای آلوده مکن) آمده که از نظر معنی مناسب‌تر به نظر می‌رسد.

98. کنایه از ناخوشایند

99. آجیدن: فروبردن سوزن، نیشتر، درفش و امثال آن در چیزی ( فرهنگ فارسی، دکتر معین)

100. و یا در سای‍ۀ آن گام برداریم

101. دشمن او هم دوست می شود

102. این واژه به معنای سخنگویی ملایم و خوشایند است و با چرب زبانی – به معنای متداول آن – تفاوت دارد.

103. خداوند

104. شکوه، جلال، حشمت، اعتبار

105. فکرشان از آن منصرف شد

106. شیفته

107. بیهوده

108. سرکشی کردن

109. این چنین

110. آرزوی نیک نامی داشته باشیم

111. دست مبر

112. ناراحت نشو، رنجیده نشو

113. حیله گر

114. خورشید

115.

سخن هیچ بهتر ز توحید نیست
 

 

به ناگفتن و گفتن ایزد یکی است
 

116.

 

چو زین بگذری مردم آمد پدید
 

 

شد این بندها را سراسر کلید
 

 

 

پذیرندۀ هوش و رأی خرد
 

 

مر او را دد و دام فرمان برد
 

 

 

ترا از دو گیتی برآورده‌اند
 

 

به چندین میانجی بپرورده‌اند
 

 

 

نخستین فطرت پسین شمار
 

 

تویی خویشتن را به بازی مدار
 

 

           
 

گفتار اندر آفرینش مردم، ص 13: 16-21

117.

 

نخست آفرینش خرد را شناس
 

 

نگهبان جان است و آنِ سه پاس
 

 

سه پاسِ تو چشم است و گوش وزبان
 

 

کزین سه رسد نیک و بد بی‌گمان
 

 

همان مأخذ ص 2: 2-8

118. در یک لحظه زندگی‌ات به سر می‌رسد.

119. افتادگی

120. مراد احتمالاً آیین و شیوۀ رفتار است.

121. بهتر، بزرگ‌تر

122. در این دنیای ( ایدر= اینجا )

123. به همین جهت، به همین مناسبت

124. ارج و منزلت نادان بیش از خاک نیست .

125. مقلوب همچنین

126. تاج

 استاد پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

  این مقاله ملخصی است از بخش سوم طرح پژوهشی موظف نگارنده تحت عنوان «تساهل و تسامح از دیدگاه سخنوران بزرگ فارسی» (سعدی، حافظ، فردوسی و مولوی).

 اعداد بدون پرانتز معرف ارجاع به پانوشت و اعداد دارای پرانتز نشان‍ۀ ارجاع به پی‌نوشت است.

مزدک نامه 5 | موضوع : ادبیات

نوشته قبلی : نکته‌هایی از پزشکی در شاهنام‍ة فردوسی | نوشته بعدی : شمس تبریزی هندوستان

مشاهده : 23 بار | print نسخه چاپی | لینک نوشته |

دی ان ان evoq , دات نت نیوک ,dnn
دی ان ان