Menu

برخی ابعاد اجتماعی و سیاسی نبرد حرّه

نویسنده: مناخیم قسطر؛ ترجمـﮥ محمدکاظم رحمتی

برخی ابعاد اجتماعی و سیاسی نبرد حرّه

اخبار فراوانی درباره شورش علیه يزيد بن معاوية بن ابى‏سفيان در مدينه و نبرد خونين حرّه (27 ذی‌الحجه 63 ﻫ.ق/ 26 اگوست 683 م) مشتمل بر جزئيات بسيارى درباره تمهيدات نبرد، نامه‏هاى فرستاده شده از خليفه به رهبران شورش، خطبه‏هاى رهبران و خود نبرد، همچنین در خصوص شورشيان كشته شده در ميدان نبرد يا اعدام شده به دستور مسلم بن عقبه، فرمانده سپاه اعزامى توسط يزيد براى فرو نشاندن شورش در دست است.1 روايات مختلف كه برخی از آنها جزئياتی متفاوت يا متعارضی دارند؛ به ما كمك مى‏كنند تا شناختى نسبت به مراحل متوالى ستيز، مواضع گروههاى مختلف قبيله‏اى و رهبرانشان و بخصوص عمليات نظامى به دست آوريم.

اخبار درباره عوامل درگیری و نبرد میان خليفه و مردم مدينه و علل شورش، اندك است؛ امّا تقريباً همين اخبار اندك به نحو متفق‌القولى برانگيره‏هاى دينى نبرد تأكيد دارند. برخى جزئيات پراكنده در رواياتى كه به نحو پراکنده و در منابعی خارج از مراجع شناخته شده قرار دارند، ممكن است پرتوی تازه بر ريشه‏هاى ستیز و عواملی که موثر در شروع نبرد حرّه بوده، گردد.

 

1

 برخى جزئيات روابط بين يزيد و مدينه در سطورى كه در پى‏خواهد آمد، بررسی می‌گردد. مدت كوتاهى پس از آغاز جلوس يزيد بر تخت به عنوان خليفه و پايان نبرد حرّه، شاهد تعويضهاى مکرر حاكمان مدينه هستيم. وليد‌ابن‌عتبه، حاكم منصوب شده توسط معاويه، مدت كوتاهى بعد از جلوس يزيد بر تخت بر كنار شده بود؛ چرا كه نتوانسته بود از فرار دو بزرگ قريش، حسين (ع) وعبد الله بن زبير جلوگيرى كند.2 همچنين جانشين او، عمرو بن سعيد اشدق3 نتوانسته بود از عبدالله بن زبير بيعت گرفته يا او را دستگير كند. خليفه به اشدق دستور داده بود تا علیه عبدالله‌بن‌زبير، سپاهى از ميان مردمانى كه نامشان در فهرست عطاياى حكومتى ثبت شده بود، گرد آورد.4 عبارت تکمیل کننده این خبر، تركيب نيروى اعزامى بوسيله عمرو بن سعيد را این گونه ذکر كرده است: چهار صد سرباز، گروهى از موالى بنى‌اميه و گروهى كه نامشان در فهرست عطايا نبوده است.5 مردمانى كه نامشان در ديوان ثبت شده بود، در خروج از مكه براى نبرد با عبدالله بن زبير اکراه داشتند.6 ابومخنف، در گزارش خود تأكيد دارد كه بيشتر افراد ثبت نام شده، ترجيح دادند كه به سپاه نپيوندند و به جاى خودشان، مردانى اجير شده بفرستند؛ چرا كه بيشتر افراد سپاه با عبدالله‌بن‌زبير همدل بودند. عبدالله بن زبير براى مقابله با آنها، گروههايى را از ميان مردمان حجاز فرستاد كه روحيه‏اى كاملاً جنگجويانه و سرشار از تعصب دينى داشتند و معتقد بودند كه تنها براى برپايى عدل مى‏جنگند.7 شگفت آور نيست كه نيروى فرستاده شده توسط حاكم مدينه تحت فرماندهى عمرو بن زبير (برادر عبدالله بن زبير) شكست خورده بود و عمرو بن زبير، اسير شده و خائنانه و ظالمانه اعدام شده بود.

 در حقيقت، همدلى گسترده محافل مدينه با عبدالله بن زبير بود. ترديدهايى درباره ثبات و دوام حكومت اموى و احساس اينكه عبدالله بن زبير ممكن است در تصاحب قدرت از امويان موفق گردد، وجود داشت. اين احساس عدم اطمينان، حتى در ميان مقامات اموى نيز رخنه کرده بود. بر طبق خبری، حاكم مدينه، عمرو بن سعيد بر طبق يك روايت، پيكى را به منظور پرس و جويى در اين باره به نزد عبدالله ابن عمرو بن عاص (كه در مصر اقامت داشت) روانه كرد. عبدالله بن عمرو بن عاص كه به خاطر علم، تقوا و توانايى‏اش در پيشگويى حوادث آينده مشهور بود، چرا که وی به کتاب دانیال دسترسی داشت، پاسخ داد كه حكومت در دستان خليفه اموى تداوم خواهد داشت و عبدالله‌بن زبير در تلاش براى به دست‏گيرى امپراتورى اسلامى، موفق نخواهد شد. اين امر، عمرو بن سعيد را بر آن داشت كه اقدامات خدعه‏آميز و تدابير جنگى جديدى را براى مقابله با عبدالله بن زبير به كار گيرد.8 عبدالله بن عباس ثابت نمود كه ارزيابى صحيحى از وضعيت بعد از در گذشت معاويه دارد: او به کسانی كه نزدش حضور داشتند، اطمينان داد كه حكومت اموى تداوم خواهد داشت و آنها را به بيعت با يزيد فراخواند.9 اين داستانها ممكن است ساختگى باشند؛ با اين حال، به ما در ارزيابى تمايلات برخى محافل با نفوذ در جامعه مسلمين، كمك كند.

عمرو بن سعيد در دستگيرى عبدالله بن زبير يا وادار كردن او به بيعت با يزيد شكست خورد و به همين دليل، در ذى‌الحجه سال 61 بر كنار شد. وى برای خليفه دلایل عدم توفيق خود را، در اختيار نداشتن نيروهايى كه بتواند با آنها، بر عبدالله بن زبير غلبه كند، بیان کرده بود. يزيد او را سرزنش كرد و از وى پرسيد كه چرا تقاضاى اعزام نيروهاى كمكى از شام نكرده است؟10 وليد بن عتبه در سال 61 به امارت مدينه منصوب شد و در این سال وی رهبر رسمی انجام حج (امیرالحاج) گردید.11

عبدالله بن زبير تظاهر به وفاداری نسبت به يزيد نمود و به نحو تلمیحی اشاره كرد كه او آماده است تا اعمالی جهت آشتى انجام دهد و از گستاخى وليد بن عتبه به نزد خليفه شكایت کرد و از او خواست تا وی را با حاكم ملايمترى، جايگزين كند. يزيد خواسته او را اجابت كرد و وليد بن عتبه را بر كنار نمود و به جاى او، عثمان بن محمد بن ابى سفيان را به امارت مدينه منصوب كرد. با این حال مراسم حج در سال 62 رسماً توسط وليد بن عتبه انجام شد.12

 عثمان بن محمد، مرد جوان، آرام و بى‏تجربه‏اى بود، تنها هشت ماه امارت شهر را برعهده داشت.13 او سعى كرد تا سياست جديدى را در دلجويى از ناراضیان مدینه در پیش گیرد كه همدلى خود را با عبدالله‌بن زبير را صراحتا ابراز مى‏كردند. او به دستور خليفه، نمايندگان بزرگان مردم مدينه (اشراف) را به شهر دمشق، پايتخت امپراتورى فرستاد. آنها، مورد خوشامد گويى خليفه قرار گرفتند و هداياى شايسته‏اى به ايشان اعطا شد؛ گر چه وقتى آنها به مدينه بازگشتند، اخبار تكان دهنده‏اى درباره رفتار شهوت‌رانى و هرزه‏گرانه خليفه فاسد نقل كردند و مردم را علیه او تحريك كرده و بيعت خودشان را از وى برگرفتند.14 رهبران شورش؛ عبدالله بن حنظله15، عبدالله بن مطيع16، معقل بن سنان17 و ديگران، نسبت به هشدارها و نصيحت‌هايى كه توسط پيكها و يا نوشته‏هاى دوستانه‏اى كه از دمشق براى آنها فرستاده مى‏شد، بى اعتنا بودند.18 آنها سعى مى‏كردند كه اينان را از درگير شدن و برخورد با سپاهى كه خليفه براى مقابله با آنها تدارك ديده بود، منصرف كنند، اما شورشيان مدينه احساس كردند كه آنها در مقاومت عليه خليفه شهوت‌ران اموى متفق القولند و رسولان خليفه، تنها سعى مى‏كنند كه اين وحدت را تضعيف كنند.19 به اين نكته نيز بايد اشاره شود كه يكپارچگى كلى ميان مدنيان فراگير نبوده است؛ علويان بى‏طرف بوده و به شورش نپيوستند.20 عبدالله بن عمر بر مشروعيت بيعت با يزيد تأكيد داشت.21 کسانی چون عبدالله بن عباس، ابوبرزه و عبدالله بن عمر، اینکه نزاع بين عبدالله بن زبير و امويان به خاطر خدا باشد، را انكار مى‏كردند. به اعتقاد آنان، هر دو طرف درگير در جنگ، در پى تصاحب بهره‌ای از دنیا بودند.22 زمانى كه عبدالله بن زبير از همسر عبدالله بن عمر در خواست كرد كه به شوهرش بقبولاند كه به وى پيوسته و با او بعیت كند، عبدالله بن زبير استدلال كرده بود كه دشمنى‏اش در شورش عليه معاويه بى‏تقوا، پسرش و خانواده‏اش ناشى از اين بوده كه خاندان اموى خراج را به خودشان اختصاص داده بودند (چرا كه فى‏ءِ، به مؤمنان تعلق دارد. قسطر). و او اين كار را براى جلب رضايت خدا، پيامبرش، مهاجران و انصار انجام داده است. زمانى كه همسر عبدالله بن عمر، پيغام عبدالله بن زبير را براى ابن عمر آورد، او پاسخ داد كه: آرزوى عبدالله بن زبير، بيشتر به دست آوردن قاطرهاى خاكسترى است كه معاويه، با آنها حج را به جا مى‏آورده است.23 تقريباً هيچ يك از صحابى پيامبر(ص) شركت فعالى در شورش مدينه نداشته است.24 عقايد مردان پرهيزگار درباره دو گروه درگیر آن بود که آنها سعی در به‌دست آوردن سيادت و بهره‏گيرى اين عالم دارند، که با نتيجه‏گيرى ولهاوزن كاملاً همنوا است؛ قواعد دينى كه به عنوان استدلالهاى شورشيان بر ضد امويان ارايه مى‏شد، پوششى براى پنهان نمودن خواسته آنها در به دست آوردن سيادت سياسى و قدرت بوده است.25 البته به نظر مى‏رسد كه تفاوت قابل ملاحظه‏اى در اهداف و مقاصد، بين شورشيان مدينه و كسانى كه در برابر سيادت اموى مقاومت مى‏كردند و در حال آماده كردن شورش خودشان به رهبرى عبدالله بن زبير در مكه بودند، وجود داشته باشد.

 

2

 خبر متداول و رايج ثبت شده در منابع دربارة واقعه حره چنین است: علت شورش مدينه این واقعيت بود كه: رهبران مدينه بعد از ديدار از دربار يزيد و مشاهده رفتار هرزه گرانه‏اش، در بیعت نمودن با یزید اكراه داشتند.

 روايت كاملاً متفاوتى از دلایل شورش مدينه در تاريخ يعقوبى (متوفی 292) آمده است.26 در این خبر گفته شده که يزيد، عثمان بن محمد بن ابى سفيان را به عنوان حاكم مدينه منصوب نمود. ابن مينا، مسؤول املاك معاويه (صوافى معاويه) بود به نزد عثمان آمد و به او خبر داد كه مردم مدينه، به او اجازة جمع‌آورى محصولات گندم و خرما و ارسال آنها را برای خلیفه، کاری که هر سال به عادت انجام می‌داده، نمی‌دهند. عثمان بن محمد، گروهى از مردم مدينه را فرا خواند و به تندى، اين عمل آنها را توبيخ كرد. مردم مدينه نيز به شورش عليه او و بنى‏اميه برخاسته و آنها را در حالى كه سنگباران مى‏كردند، از شهر اخراج نمودند.

سمهودى (متوفی 911) در كتاب وفاء الوفاء، خبر مشابه‌ای را ثبت شده است.27 خبرى كه سمهودى بيان مى‏كند، تلخيصى است از روايت واقدى كه در كتاب الحرّه آورده است. در اين خبر، ابن مينا به عنوان، «عامل على صوافى المدينة» (مسؤول رسمى املاك معاويه در مدينه) ذکر شده است. در خبر آمده كه در آن زمان، صوافى بسيارى در مدينه وجود داشت. معاويه از املاك مدينه و توابعش (عراضها) محصولاتى را كه مقدارش، پنجاه هزار وسق خرما و هزار وسق گندم بوده، به دست مى‏آورده است. بعد از انتصاب عثمان بن محمد، ابن مينا همراه با گروهى از كارگران، از حرّه به مدينه آمد تا به زمينهايى (اموال) كه معاويه مسؤوليت آنها را به او واگذار كرده بود برود. ابن مينا، بدون تأخيرى گروهى را به آنجا هدايت كرد تا به ناحيه بلحارث بن خزرج رسیدند و اقدام به كشت مزارع نمودند. قوم بلحارث بيرون آمدند و به بحث با ابن مينا پرداختند، آنها معتقد بودند كه او براى انجام اين كار هيچ حقى ندارد و عمل او، بدعتى غير شرعى (حدث) است و مستلزم خسارت زدن (ضرر) به آنهاست. حاكم مدينه كه توسط ابن مينا از اين جريان، اطلاع يافته بود، از سه تن از مردان بلحارث خواست كه به ابن مينا اجازه عبور از اراضى‏شان را بدهند. آنها رضايت دادند؛ اما زمانى كه ابن مينا با گروهش براى كاركردن آمد، بلحارث راه او را به املاك سد كردند. وقتى كه ابن مينا جريان را به حاكم اطلاع داد و از آنها شکایت نمود، حاكم به وى دستور داد كه هر چه مى‏تواند علیه آنها (يعنى علیه بلحارث) انجام دهد و به گروه او، برخى از سربازانش (بعض جند) را منضم کرد. حاكم به وى دستور داد كه از اراضى آنهانههآ«ها بگذرد، حتى اگر مجبور شود براى اين كار، از روى شكمهاى آنها عبور كنند (و لو على بطونهم؛ يعنى روى شكمهاى بلحارث) (کنایه از اینکه اگر لازم شد، آنها را بکشد). روز بعد وقتى كه ابن مينا برای رفتن به املاك معاويه رهسپار شد، با گروهى از انصار مواجهه شد كه توسط عده‏اى از قريشيان يارى مى‏شدند. آنها او را از بردن محصولات مزارعش باز داشتند. با بحرانى شدن اوضاع، ابن مينا به نزد امير باز گشت و ماجرا را براى او بازگو نمود. امير نيز با خليفه نامه‏نگارى كرد و او را به انجام اقداماتی براى مقابله با مردم مدينه برانگيخت. و بدين ترتيب، خليفه تصميم گرفت تا براى سركوب مدنيان نيروى نظامى به اين شهر اعزام كند.

 روايت مختصر واقدى كه سمهودى آن را در اواخر قرن نهم هجرى ارايه كرده است، با جزئيات دیگری از روايت تركيبى که ابوالعرب (متوفی 333) در اواخر قرن سوم آورده كه آن هم از طريق واقدى نقل شده، تكميل می‌شود.28 بخش‌های او دو  روايت تقريباً مشابه است؛ اگر چه روايت در برخى از ويژگيهاى مهم داستان، تفاوت دارند.29 روايت ابوالعرب بيان مى‏دارد كه برخوردهاى ابن مينا و كارگرانش با بلحارث، يك ماه به طول كشيده بود. آنها گاهى اوقات به او (ابن مينا) اجازه مى‏دادند كه بخشى از محصول را ببرد و گاهى اوقات هم علیه او، اجتماع مى‏كردند و اجازه نمى‏دادند كه هيچ كارى انجام دهد.30 بعد از آنكه ابن مينا جريان امر را به امير اطلاع داد، حاکم سه تن از مردان بلحارث را فرا خواند؛ محمد بن عبدالله بن زيد، زهير بن ابى مسعود و محمد بن نعمان بن بشير. سرانجام آنها به آمدن ابن مينا رضايت دادند و او همراه با كارگرانش آمدند و بخشى از كار را هم انجام دادند، امّا گروهى از مردم مدينه از جمله: مسور بن مخرمة31، عبد الرحمان بن عبد قارى32، عبد الرحمن بن اسود بن عبد يغوث33، عبدالله بن مطيع و عبدالله بن ابى ربيعه34 به نزد اين افراد رفتند (ظاهراً به نزد مردان بلحارث كه به از سرگيرى كار ابن مينا رضايت داده بودند) و آنها را تحريك كردند35 و از آنان خواستند كه جز با رضايت و توافق خود، اجازه ندهند ابن مينا در املاكشان كشت كند.36 بقيه داستان، همانند گزارش سمهودى است:37 افراد ابن مينا كه به وسيله سربازان حاكم يارى مى‏شدند، توسط قريش و انصار از كار باز داشته شدند. برخى تفاوتها از جمله يك عبارت ديگر ابوالعرب كه از طريق واقدى ثبت شده است38، مى‏تواند مورد توجه قرار گيرد: هيأت اعزامى تشكيل شده از ده تن قريشى و يك گروه از انصار، به نزد حاكم مدينه، عثمان بن محمد رفتند و از اعمال ابن مينا و از اين مسأله كه او نيرويى بر ضد آنها جمع كرده است، شكايت كردند، آنها نااميد شدند؛ چرا كه خود حاكم را حامى اعمال ابن مينا يافتند. وقتى گفت و گو بين حاكم و هيأت اعزامى به تندى گرائيد، حاكم تصميم گرفت در مورد موضع خصمانه مدنيان نسبت به خليفه، نامه‏اى بنگارد. خليفه نيز نامه تندى به مردم مدينه فرستاد و به آنها در مورد نتايج اعمالشان هشدار داد و تهديد كرد كه بر ضد آنها، از نيروى نظامى استفاده خواهد كرد.

 روايت ثبت شده توسط ابوالعرب، فهم بهتری به ما نسبت به مواضع مالكان زمين مدينه و تماسهای بین انصار و قريشيان ساکن مدینه، یکپارچه شدن آنها بر آنچه که دعاوى غير شرعى حاكم اموى مى‏دانستند و ضبط غیر عادلانه املاكشان، قرار مى‏دهد.

 

3

برخى كلمات یا اصطلاحات مذکور در گزارش واقدى، مبهم و سربسته هستند. بايد تلاش نمود تا معانى اين كلمات را روشن کرد تا بتوانیم با دقت بيشترى به درك فهم متن نائل آئيم. گزارش بیان می‌دارد كه ابن مينا، مسؤول صوافى مدينه بود و مى‏افزايد كه در آن زمان، صوافى‏هاى بسيارى در مدينه وجود داشته است. كلمه صوافى، معمولاً به معنی املاك عمومى، «متعلقات حکومت» به کار رفته است.39 صالح احمد على با اشاره به عبارت مورد بحث، خاطر نشان مى‏كند كه واقدى، احتمالاً منظورش از صوافی، زمينهاى عمومى و هفت موقوفه‏اى است كه به پيامبر(ص) تعلق داشته است. با وجود اين، آنها مورد بهره بردارى شخصى قرار نمى‏گرفت؛ چرا كه در اين صورت، مخالفتهايى را بر مى‏انگيخت و منابع ذكر كرده‏اند كه پيامبر(ص) به چند تن از مسلمانان، اراضى بايرى را براى سكونت يا براى كشاورزى و يا مقاصد ديگر، بخشيده‌اند.40

اما صوافى در اين گزارش و عموماً در اين دوره، تنها اشاره به املاك حكومتى يا زمين عمومى ندارد. در حقيقت، اصطفا، بر مصادره زمين و اموال دلالت دارد.41 اموال مصادره‏اى را مى‏توانستند واگذار کرده يا به عنوان هديه ببخشند. به عنوان مثال، عبدالله بن زبير، اموال معاويه را در مكه مصادره كرده و يكى از كوشكهاى مصادره شده را به عنوان هديه و هبه، به پسرش حمزه بخشيده بود.42 اين غير ممكن است كه فرض گردد صوافى، اموال و املاك حكومتى در مكه و مدينه را شامل مى‏شده‏اند؛ چرا كه مدينه، به واسطه نيروى نظامى فتح نشده بود و زمين مدينه به وسيله پيامبر تقسيم شده و به جمعى از صحابه، اختصاص يافته بود. كليد فهم اصطلاح صوافی را يعقوبى ارايه كرده است. يعقوبى گزارش مى‏دهد كه معاويه، اموال مردم را مصادره كرده و به خود اختصاص مى‏داده است.43 ويژگى بارز صوافى معاويه در مدينه، به وضوح در عبارت ديگرى از يعقوبى بيان شده است. يعقوبى در تاكيد برضبط املاك حكومتى در قلمروهاى فتح شده به وسيله معاويه، بيان مى‏دارد:

و معاويه اولين مالك و دارنده صوافى در تمام جهان و حتی در مکه و مدینه بوده است و هر ساله مقادير زيادى از محصولات خرما و گندمش را به نزد او مى‏بردند.44

بنابراين، صوافى، همان اموال معاويه و يا دارائيهاى خصوصى معاويه در مدينه بوده است. در کتاب الامامة و السیاسة اثر منسوب به ابن قتيبه، بيان شده است كه ابن مينا45 همراه با گروهى از مردان از حرّه آمدند و رهسپار املاك معاويه شدند (يريد الاموال التى كانت لمعاوية).46 ويژگى چشمگیر اين صوافى يا اموال، در جمله‏اى توصيفى مشخص شده است و به وسيله نويسنده، به آن افزوده شده است؛ املاكى كه معاويه به دست مى‏آورده و نخلستانهاى او يكصد و شصت هزار وسق ثمر مى‏داده است.47 در حقيقت، چگونگی اکتساب و به دست آوردن این صوافی بوده که موجب ستیز میان مدنيان و خليفه شد.

اخبار فراوان درباره صوافى معاويه، به واسطه گزارش‌های متعددی در خصوص خريدارى كوشكها، كاخها48، املاك و زمينها در مدينه49 و فعاليتهاى كشاوزى و آبيارى‌اش مورد تأیید است.50 معاملات تجارى معاويه به شكل دقيقى طرح ريزى شده بود و به نحو زيركانه‏اى انجام مى‏شد.51 بديهى است كه براى حفظ كوشكها، قلعه‏ها، دربارها و املاك و همين طور براى كار كشاورزى به مردان نظامى نياز بوده است. اين مسأله از طریق اسراى گرفته شده در نبردها و فتوحات به كارگيرى بردگان انجام می‌شده است.52 گروهى از كارگران ماهر از استانهاى فتح شده به مكه و مدينه آورده شده بوده‏اند.53 گفته شده است كه معاويه، اولين خليفه‏اى بود افراد را به کار اجبارى واداشته است.54 به موالى، وظايف مختلفى واگذار شده بود و انجام كارهاى گوناگونى را محافظان آنها به آنان تحميل مى‏کردند. متعاقباً، مساوات بر جامعه موالى حاكم نبوده است. ميان گروهى از موالى كه به خانواده‏اى خاص يا تيره خاصى وابسته بودند، با ساير موالى، از لحاظ موقعيّت تفاوت فاحشى وجود داشته است. آنها وفادار و قابل اعتماد به شمار می‌آمدند. هنگامى كه معاويه، به زياد از موضع خويشانش شكايت كرد، زياد به او نصيحت كرد كه بر موالى تكيه كند؛ چرا كه آنها شایستگی بیشتری در  یاری کردن او دارند؛ شايسته‏تر به بخشيدن و شكر گزارتر از ديگران هستند.55 مالك بودن گروهى از موالى، نشانه‏اى از قدرت تلقى مى‏شده است. خاندانها و تيره‏ها در بين خودشان، براى بدست آوردن يا تصاحب موالى رقابت داشتند. برخى از اين موالى، جذب برخى تيره‏هايى مى‏شدند كه كوشش مى‏كردند ثبات و موقعيت مستحكمى به دست آورند.56 به عنوان مثال، در کشاکش میان سفيانيان و مروانيان، هر كدام از آنها تلاش مى‏كردند كه از حيث جمعيت، بر ديگرى برترى يابد. عبد الرحمان بن حكم علیه معاويه استدلال كرده بود: اگر تو هيچ كس را جز بردگان نيابى، تو كوشش خواهى كرد يا جذب و افزودن آنها به قبيله‏ات، بر ما فزونی‌يابى.57

 در نبرد حرّه، موالى با تشكيل گروه خاصى، تحت فرماندهى يزيد بن هرمز58، تحت علم خاص خود، جنگيدند.59 به آنها دفاع از خندق حفر شده توسط مردم مدينه براى مقابله با ارتش شام سپرده شده بود که از راتج60 تا ربع بنو عبد شهل امتداد داشت.61 سپاه آنها به شكل بخشهايى (كراديس) پشت يكديگر قرار گرفتند.62 آنها، از طرف واحدی از سپاه شام مورد حمله قرار گرفته بودند و بعد از محاصره شدن، هنگامى به فرمانده آنها، يزيد بن هرمز خبر رسيد، او صلح را نپذيرفت و تصميم گرفت كه به نبرد ادامه دهد.63 اين، قابل توجه است كه موالى به حالتى شجاعانه و ثابت قدمانه جنگيدند؛ در حالى كه بنى حارث كه مردمى آزاد بودند، ربع شان را رها كردند و خيانت كارانه آن را گشوده و به شامیان اجازه دادند كه به برادرانشان در مدينه حمله كنند.64 برخى از مفسران قرآن، در شأن نزول آيه 14 سوره احزاب كه مى گوید: «اگر دشمن از همه طرف وارد نشود، آنها به خيانت ترغيب خواهند شد و آنها خيانت را بى‏هيچ تأملى انجام مى‏دهند»، اشاره به اين عمل خجلت آور بنى‏حارث تفسیر کرده‏اند.65

به نظر مى‏رسد كه شمار موالى بنى‏اميه يا موالى معاويه قابل توجه بوده باشد. اين را از خبرى كه ابن رأس غنمه گزارش كرده، مى‏توان استنباط كرد. خبر بيان مى‏دارد كه علت مستقيم اخراج امويان از مدينه و شکستن بيعت  يزيد، برخورد بين مردم مدينه و موالى معاويه بوده است. يك روز جريان قوى آب به داخل مدينه سرازير شد و مردم دستپاچه شدند و آب را به مزارع خودشان هدايت كردند (الى اموالهم). موالى معاويه بيرون رفتند (ظاهراً برای برگردان آب به املاك معاويه) و مردم به نبرد با آنها مشغول شدند (ظاهراً به خاطر ممانعت از عمل آنها) و برخورد بين آنها، از آن پس بود. (وخرج موالى معاويه فقاتلهم اهل المدينه). ماجرا در زمانى رخ داد كه روزگار يزيد هنوز به وسيله مخالفان، سياه نشده بود و البته ابن زبير پیشتر بيعت خود با يزيد را شكسته بود. خبر اشاره داد كه مردم بازار علمى بر افراشتند (فقعد اهل السوق راية) و به نبرد با موالى معاويه پرداختند و تعدادى از آنها را كشتند و اين حادثه سببی شد براى شورش مردم مدينه و اخراج كردن حاكم از آنجا.66

به‌علاوه ارزش تاریخی این خبر، گزارش مذکور به ما كمك مى‏كند تا شناختى نسبت به ويژگيها و وظايف خاص گروه فراهم شده (موالى معاويه) توسط حاكم به دست آوريم. برخى از اين مواليان معاويه، در لشکركشى بر ضد عبدالله بن زبير همان گونه كه در قبل ذكر شده، شركت كرده بودند. امويان از مدينه اخراج شدند و مدينه را همراه با امواليشان ترك كردند.

 جزئيات مهمى درباره شكل گیری برخى از گروههاى موالى، مى‏تواند از داستان عزل عمرو بن سعيد حاكم مدينه استنباط گردد. زمانى كه وليد بن عتبه براى بار ديگر به عنوان حاكم مدينه منسوب شد (در سال 62)، سيصد تن از موالى و بندگان (غلام) حاكم معزول شده را توقيف كرد. عمرو، مخفيانه پيكى را به نزد افراد باز داشت شده فرستاد (قول داد كه براى آنها، شترانى در بازار مدينه فراهم كند)، سپس، دَرِ زندان به عنوان علامتى توسط افراد توقيف شده مى‏بايستى شكسته مى‏شد و آنها بر شتران سوار مى‏شدند و همراه او به شام مى‏رفتند. نقشه به طور موفقيت‏آميزى انجام شد. بنابراين، موالى، وفادارى مشخصى را به فردى كه به او تعلق داشتند، نشان مى‏دادند.67 آنها گارد حكومتى حاكم نبودند؛ بلكه اموال شخصى عمرو بن سعید بودند. به نظر مى‏رسد كه عقيده حاكم جديد، (وليد بن عتبه) متفاوت بوده باشد. او، آنها را به عنوان اموال حكومتى تلقى مى‏كرده است كه متعاقباً، به حاكم بعدى انتقال مى‏يافت. عمرو بن سعيد حيله‏گرانه از هدايايى كه خليفه براى مردم مدينه فرستاده بود، براى تصاحب بندگان و خدمتكاران استفاده كرد. اين، يكى از دلايلى بود كه رابطه بين مردم مدينه و حكام را بدتر مى‏كرد و به همين دليل، آنها نسبت به حاكمانشان، احساس تلخكامى مى‏كردند.68

 مثال‌های ديگرى از موالى اموى كه خود را به عنوان جنگجويان ماهر و شجاع نبرد در منازعاتشان معرفى كرده‏اند، گزارش شده است. یکی از موالی عتبة بن ابى‏سفيان خودش را با يك گروه پنجاه نفرى از مردان در طائف تقويت كرد، او بعداً توسط عبدالله‌بن زبير به دام افتاد و در مكه اعدام شد.69

 نقش موالى در  نبرد بين عبدالله‌بن زبير و امويان مى‏تواند از داستان مسور بن مخرمه نيز استنباط گردد. او، زره و آلات جنگى از مدينه به مكه حمل مى‏كرده و آنها را ميان ياران خود پخش مى‏كرده است. موالى ثابت قدم در نبرد با گروههاى شامی فرستاده شده توسط يزيد، در هنگام نبرد، او را احاطه كرده و سعى مى‏كردند تا از او دفاع كنند. بعداً موالى او را رها كردند؛ گرچه آنها موفق شدند چندين سرباز شامی را به قتل برسانند.70

 اخبار نقل شده در قبل به ما كمك مى‏كند كه تا حدودى معناى دو اصطلاح، صوافى معاويه و موالى معاويه را مشخص كنيم. نبرد حرّه با نتيجه غمبارش، آشكارا با صوافى و موالى امويان مرتبط است.

 

4

 مردم مدينه، انصار و قريشيان، ابن مينا را از دسترسى به املاك معاويه (يعنى املاك يزيد) باز داشته بودند، استدلال كردند كه اعمالش منجر به حدث و ضرر است. اين نشانگر آن است كه مالكيت معاويه بر اين املاك، به اعتقاد آنان بى‏اساس بوده و مالكيتش بر آن املاك، موجب آسيب رساندن به حقوق آنها بوده است. اين استدلال به روشنى در گفت و گو بين نمايندگان انصار و قريشيانى كه به نزد حاكم مدينه فرا خوانده شده بودند، آمده است. آنها به حاكم گفتند: تو مى‏دانى كه تمام اين املاك به ما تعلق دارد و معاويه ديگران را در دادن عطايا بر ما ترجيح داد و به ما، يك درهم هم نداد، تا چه رسد به اينكه بيشتر بدهد.71 تا زمانى كه ما (از شدت فقر) و به واسطه گرسنگى در سختى روزگار قرار گرفتیم و در مضيقه افتادیم. معاويه نیز با بهره‌بردارى از پريشانى ما، زمينهايمان را به بهاى يك صدم قيمت اصلى خريد.72 بديهى است كه مالكان قديمى، گرفتن موالشان را به این شیوه، حركتى غاصبانه تلقى مى‏كردند كه آنها را متضرر کرده بود و آنها به این عمل با عباراتی چون حدث و ضرر اشاره کرده‌اند و آن را نادرست می‌دانسته‌اند. به اعتقاد آنان، مالكيت معاويه شرعى نبود و آنها، ظاهراً تصميم داشتند حقوقشان را اعاده كنند.

 در گفت و گوى عبدالله بن جعفر ـ كسى كه براى حل مشكل مردم مدينه پا در ميانى نمود ـ با يزيد به طور جدى به مطالبات مدنيان و تعهد به اعطا نمودن به آنها به عنوان يك توجه استثنايى هر سال (در تابستان و زمستان) و تعيين كردن قيمت گندم مدينه با نرخ برابر در شام، اشاره کرده است.73 همچنين يزيد متعهد شد كه تمامى آنچه كه  توسط معاويه از مردم مدينه دريغ شده بود، به آنها برگرداند.74 اين مفاهيم در روايت ديگرى توسط مسلم بن عقبه به كارگرفته شده است: دو پيشنهاد قبلى؛ يعنى محاسبه قيمت گندم به همان قيمت شام و به آنها هر سال دو بار عطايا بدهند، با وعده پرداخت تمام آنچه كه غير صادقانه توسط عمرو بن سعيد اخذ شده بود. تكميل شده است.75 مدنيان، پيشنهادات خليفه را كه توسط مسلم بن عقبه فرستاده شده بود، رد كردند.

 با این حال شورشیان مدنی هيچ برنامه اساسى یا طرحى براى عمل نداشته‏اند. عبدالله بن زبير، زيركانه و مكارانه ادعا كرد كه او، تنها تقاضاى پذيرفتن نظر شورا را دارد.76 اين، قابل توجه است كه مولى‏ شجاع، ابوحره جرأت كرد كه عبدالله بن زبير را متهم كند كه كوشش دارد، خودش را خليفه اعلام كند و نمى‏خواهد بر طبق اصل شورا كه او هم از آن حمايت مى‏كرده است، عمل كند. ابوحره متعاقباً از ابن زبير جدا شد.77 مدنيان، صراحتاً اعلام كردند كه با يزيد بیعت نخواهند کرد كه اين مسأله در منابع متداول گزارش شده است.78 آنها به پيروزى خود مطمئن بودند. مدنيان مى‏انديشيدند كه اگر گروههاى شامی با آنها روبرو گردند، حتى براى يك ماه، شامیان يك نفر از مدنيان را نخواهند كشت.79 آنها به تقليد از پيامبر، در برخوردهاى نظامى، شيوه نبرد حفر خندقها را به كار بستند. اساس دفاع آنها بر همان شيوه‏اى استوار بود كه پيامبر در نبرد خندق انجام دادند.80 رهبرانشان از آنها خواسته بودند كه سوگند وفادارى براى نبرد را تا سر حد مرگ به جا آورند81؛ همان گونه كه صحابه پيامبر در نبرد حديبيّه انجام دادند. آنها (مدنيان) بى‏باكانه به امويان و موالى‏شان اجازه دادند كه مدينه را ترك كنند، ساده لوحانه متقاعد شدند كه آنها جداً به سوگند خود مبنى بر عدم يارى كردن نيروى شام ـ در صورت جنگ با مدنيان ـ عمل مى‏كنند و اگر نيروى شامی را همراهى كنند لااقل به مدينه حمله نكنند.82 مدنيان زمانى كه مورد تعرض نيروهاى شام قرار گرفتند، به راحتى مى‏توانستند از امويان به عنوان گروگان استفاده كنند؛ همان گونه مروان اين مسأله را حدس ‏زده بود.83

رهبران مدنی كه موفق شدند از قتل عام حرّه بگريزند، کاملاً شوکه شده بودند و نااميد و تلخكام. آنها شكست خود را بعد از نبردى كوتاه كه كمتر از يك روز به طول كشيد، با مقاومت عبدالله‌بن زبير كه شش ماه به طول انجاميد، مقايسه مى‏كردند. شمار نيروهاى جنگى در مدينه بيش از دو هزار جنگجوى پرشور بود؛ در حالى كه عبدالله بن زبير با نیروی اندک و یاری گروهی از خوارج مى‏جنگيد.84 مروان در گفت و گوى خود با مسلم بن عقبه، ارزیابی درستی از نيروى جنگى مدينه ارایه کرده بود. او گفته بود كه مردم عادى در مدينه روحيه جنگى ندارند و تنها شمار اندكى از آنها، با عزم و عقيده محكم، نبرد خواهند كرد. همچنين مدنيان جنگ افزارهاى جنگى و حيوانات سوارى لازم در اختيار ندارند.85

بنابراين، به نظر مى‏رسد كه نبرد حرّه، نتيجه برخورد میان مالكان زمین و اموال در مدينه و حكام ظالم اموى بود كه اموال مدنيان ر ا به سرقت مى‏برده‌اند.

 

 

پی‌نوشت‌ها

  1. بنگريد به: خليفة بن خياط، تاريخ، تصحيح ضياء الدين العمرى (بغداد، 1386/ 1967)، ج 1، صص 224ـ225؛ ابن‌سعد، طبقات (بيروت، 1377/ 1957)، ج 5، صص 38ـ39،144ـ 147، 170ـ172، 177ـ215، 225ـ226، 255ـ256، 259ـ260، 263ـ267، 270، 274ـ275، 277ـ280، 295ـ296، 298؛ البلاذرى، انساب الاشراف، تحقیق مکس شلوسینگر ((M. Schloessinger ، (بيت‌المقدس، 1938)، جلد b4، ص 19ـ46؛ اليعقوبى، تاريخ (نجف 1384/ 1964)، ج 2، 237ـ238؛ الدينورى، الاخبار الطوال، تحقیق عبد المنعم عامر و جمال الدين الشيال (قاهره، 1960)، صص 264ـ267؛ الفاكهى، تاريخ مكه، نسخه خطى لايدن، 463or. برگ a400؛ مصعب بن عبدالله الزبيرى، نسب قريش، تحقیق لوی پروانسال (قاهره، 1953)، ص 133، 215، 222، 228، 256، 282، 361، 371، 384؛ الطبرى، تاريخ (قاهره، 1358/ 1939)، ج 4، صص 366ـ381؛ ابن قتيبه، عيون الاخبار (قاهره، 1343/ 1924)، ج 1، ص 202؛ ابن عبدربه، العقد الفريد، تحقیق احمد امين، احمد الزين، ابراهيم الآبيارى، (قاهره، 1381/ 1962)، ج 4، صص 387ـ390؛ المسعودى، مروج الذهب، تصحيح محمد محیی الدين عبد الحميد (قاهره، 1357/ 1938)، ج 3، صص 17ـ18؛ همو، التنبيه و الاشراف، تحقیق دخویه (ليدن، 1894)، صص 304ـ306؛ ابن قتيبه، المعارف، تصحيح صلاح الصاوی (قاهره، 1390/ 1970)، ص 153، 172؛ ابن قتيبه (منسوب)، الامامة و الاسياسة (قاهره، 1331)، ج 1، 168ـ190؛ ابوالفرج الاصفهانی، الاغانى (قاهره، 1285)، ج 1، صص 12ـ16؛ ابن رأس غنمه، مناقل الدر فى منابت الزهر، نسخه خطى (چستربيتى، 4254)، برگهاى a81 ـ b73؛ ابن عساكر، تاريخ دمشق (تهذيب)، تحقیق ابن‌بدران (دمشق، 1351)، ج 7، صص 372ـ374، 407ـ413، سبط ابن‌اجوزى، تذكرة الخواص (النجف، 1383/ 1964)، صص 278ـ292؛ الذهبى، تاريخ الاسلام (قاهره، 1368)، ج 2، صص 354ـ359؛ همو، سير اعلام النبلاء، تحقیق اسعد طلس (قاهره، 1962)، ج‏3، صص 217ـ220، ابن كثير، البداية و النهاية (بيروت ـ رياض، 1966)، ج6، صص 233ـ235، ج 8، صص 211ـ212، 215ـ224؛ القرطبى، التذكرة، تصحيح احمد محمد مُرسى (قاهره، بى‌تا)، صص 605ـ606؛ الدميرى، حياة الحيوان (قاهره، 1383/ 1963)، ج 1، صص 60ـ61؛ البيهقى، المحاسن و المساوى، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهيم (قاهره، 1380/ 1961)، ج 1، صص 99ـ104؛ مطهر بن طاهر المقدسی، البدء و التاريخ، تحقیق کلمان هوار (پاريس، 1919)، ج 7، صص 13ـ14؛ السيوطى، تاريخ الخلفاء، تحقیق  محمد محیى الدين عبد الحميد (قاهره، 1371/ 1952)، صص 209ـ210؛ الدياربكرى، تاريخ الخميس (قاهره، 1283)، ج 2، صص 302ـ303؛ السمهودى، وفاء الوفاء باخبار دار المصطفى، تحقیق محمد محیى‌الدين عبدالحميد (قاهره، 1374/ 1955)، ج 1، صص 125ـ138؛ ابن عماد، شذارت الذهب (بيروت، [بى تا ])، ج‏1، ص 71؛ خليل ابن ايبك الصفدى، تمام المتون فى شرح رسالة ابن زيدون، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهيم (قاهره، 1389/ 1969)، صص 208ـ212؛ العصامى، سمط النجوم العوالى (قاهره، 1380ق)، ج 3، صص 88ـ94 و بنگريد به: EI2 s.v. "al-Harra," (L.Veccia Vaglieri)
  2. J. Wellhausen , Das arabische Reich und sein sturz (Berlin, 1902, reprint).
  3. البلاذرى، انساب الاشراف، جزء b4، ص 23، سطور9ـ10.
  4. بنگريد به: البلاذرى، انساب الاشراف، جزء b4، ص 23. سطور 18ـ19: «... كتب الى عمرو بن سعيد الاشدق، يأمرهُ ان ُيوجَه الى عبدالله بن الزبير جيش من اهل العطاء و الديوان...». (بلاذرى اين خبر را از به نقل از واقدى نقل کرده است).
  5. البلاذرى، همان، جزء b4، ص 25، سطور 15ـ21.
  6. ابن قتیبه (منسوب)، الامامة و الاسياسة، ج 1، ص 184: «... فضرب على اهل الديوان لبعث الى مكة و هم كارهون للخروج».
  7. بنگريد به: البلاذرى، همان،  جزء b4 ص 24، سطور 14ـ16: «...و كان اكثر الجيش بدلاء من الاعطاء و جلهم يهوونَ ابن الزبير عبدالله، فساروا حتى انتهوا الى مكة، فخرج اليهم عبدالله ابن الزبير رجالاً من اهل الحجاز، ذوى دين و فضل و راى و ثبات و بصائر». نیز بنگرید به: ابن قتيبه (منسوب)، الامامة و الاسياسة، ج‏1، ص 184.
  8. الطبرى، التاریخ، ج 4، صص 365ـ366؛ ابن رأس غنمه، همان، برگ b72.
  9. ابن قتيبه (منسوب)، الامامة و السياسة، ج 1، صص 166ـ167.
  10. بنگرید به: الطبرى، همان، ج‏4، ص 367؛ البلاذرى، همان، جزء b4، ص 29، سطور 12ـ18.
  11. خليفة بن خیاط، همان، ج‏1، ص 225 سطر آخر ـ ص 226، بند دوم، ج‏2، ص 2ـ5 ؛ الطبرى، همان، ج‏4، ص 366.
  12. البلاذرى، انساب، جزء b4، صص 29ـ30. و ص 19، سطور 15ـ16؛ الطبرى، همان، ج‏4، صص 368ـ369. بر طبق نوشته خليفة بن خياط (همان، ج‏1، ص 227، سطر7) امير الحاج در سال 62 ﻫ عثمان بن محمد بن ابى سفيان بوده است.
  13. وكيع، اخبار القضاة، تحقيق عبدالعزيز مصطفى المراغى (قاهره، 1366/ 1947)، ج‏1، ص 123.
  14. بنگريد به: خليفه، همان، ج‏1، صص 227ـ228؛ ابن رأس‌غنمه، همان، برگ a74 (به نقل از خليفة بن خیاط)؛ الطبرى، همان، ج 4، ص 368؛ البلاذرى، همان، جزء b4، ص 31؛ ابن عساكر، همان، ج‏7، ص 372؛ ابن‌حجر، الاصابه (قاهره، 1328ق)، ج‏2، ص 299، رقم 4637 (به نقل از خليفه)؛ ابن عبد ربه، همان، ج‏4، صص 387ـ388؛ الذهبى، تاريخ، ج‏2، ص‏354.
  15. در مورد او، بنگريد به: EI2,“Abd Allah b Hanzala,” (by Zettersteen- Pellat)
  16. در مورد او، بنگريد به: EI2,“Abd Allah b Muti,” (by. Zettersteen- Pellat)

و بنگريد به: الفاسى، العقد الثمين، تحقیق فؤاد سيد (قاهره، 1385/ 1966)، ج 5، صص 287 ـ288 و مآخذ ارایه شده توسط مصحح.

  1. در مورد او بنگريد به: ابن قتيبه، المعارف، ص 129، ابن عبد البرّ، الاستيعاب، تصحيح على محمد بجارى (قاهره، 1380/ 1960)، ص 1431، شماره 2460 (؛و بنگريد به فهرست قريشان کشته یا اسير شده به دستور مسلم بن عقبه بعد از شكست حرّه. فهرست ارايه شده بر طبق روايتهاى ابن اسحاق، واقدى و وثيمه است)؛ ابن حجر، الاصابة، ج‏3، ص446، شماره 8136.
  2. خاصه، نقش انجام شده توسط عبدالله بن جعفر است. او نزد يزيد، از مردم مدينه شفاعت كرد. به عنوان مثال بنگريد به: ابن قتیبه (منسوب)، الامامة و الاسياسة، ج 1، صص 169ـ170. اين جزئيات در مدخل عبدالله ابن جعفر در دائرة المعارف اسلام (EI2) چاپ دوم، نوشته  Zettersteen از قلم افتاده است.
  3. البلاذرى، انساب الاشراف، جزء b4، ص 32: «يا نعمانُ قد جئتنا بامرٍ تريد به تفريق جماعتنا و افساد ما اصلح اللَّهُ‏ من امرنا...»؛ ابن سعد، کتاب طبقات الکبری، ج‏5، ص 145؛ الطبرى، تاریخ، ج 4، ص 364؛ ابن قتیبه (منسوب)، الامامة و السياسة، ج‏1، ص 170.
  4. ابن سعد، همان، ج 5، ص 215 مقايسه كنيد با: ابن كثير، البدایة و النهایة، ج 8، ص 218.
  5. ابن سعد، همان، ج‏5، ص 144؛ الذهبى، تاريخ، ج‏2، ص 355؛ ابن رأس غنمه، همان، برگ a72؛ العصامى، العقد الثمین، ج‏3، ص 90.
  6. الفاكهى، همان، برگ a402، مقايسه كنيد با: البلاذرى، انساب الاشراف، تحقیق گوتین (S. (D. Goitein ج 5، صص195ـ196؛ ابن رأس غمه، همان، برگ a72؛ الحاكم النسیابوری، المستدرك (حيدر آباد، 1342ق)، ج 4، ص 470.
  7. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج 1، ص 12.
  8. بنگريد به: العصامی، همان، ج 3؛ ص 91: «...و لم يوافق اهل المدينة على هذا الخلعِ‏ احدٌ من اكابر اصحاب رسول اللَّه (ص)».
  9. Wellhausen, op.cit, pp.102-103.
  10. تحقیق محمد صادق بحر العلوم (النجف، 1384/ 1964)، ج 2، ص 237.
  11. سمهودی، وفاء الوفاء، ج 1، صص 127ـ128.
  12. ابوالعرب التمیمی، كتاب المحن، نسخه خطى كمبريج Qq. 532، برگهاى a65ـa51 در مورد نويسنده ر.ك: Sezgin , GAS, I,pp.356-357.

ابوالعبرب محمد بن احمد بن تمیم تمیمی (متوفی 333)، کتاب المحن، تحقیق یحیی وهیب جبوری (بیروت، دار الغرب، 1408/1988)، ص 159ـ168.

  1. تفاوت در مقادير محصولات در اینجا (51000 وسق خرما و 100000 وسق گندم) احتمالاً ناشى از خطاى نگارشی باشد.
  2. بنگريد به: المحن، برگ b51: «هذا حدث و ضررٌعلينا، فمكثوا على ذلك شهراً يغدو ابن مينا و يروح بعماله، فمرةً يعمل عليه و مرة بأبون علیه...».
  3. در مورد او ر.ك: مصعب ابن عبدالله، 262ـ263، اثر مجهول التاليف، التاريخ المحكم، نسخه خطى. Br.Mu. Or.8653، برگ b111؛ ابن حجر، الاصابة، ج 3، 419، شماره 7993؛ ابن عبد البرَّ، الاستيعاب، ص1399، شماره 2405؛ البلاذرى، انساب الاشراف، جزء a4، نمایه.
  4. در مورد او ر.ك: ابن حجر، الاصابة، ج 3، ص 71، شماره 6223؛ ابن عبد البرَّ، ص 839، شماره 1433.
  5. در مورد او ر. ك: الفاسى، پيشين، ج 5، ص 342، شماره 1712؛ ابن حجر، ج 2، ص 390، رقم 5081، مصعب بن عبدالله، ص 262.
  6. در مورد او ر. ك: مصعب بن عبدالله، ص 318.
  7. در متن «مسردوهم». ترجمه مناسبى براى اين كلمه در این عبارت نيافتم.
  8. اصطلاح در این عبارت چنين  است: «و قالوا لاتَدَعُوه يَنْتَبُ فى حقكم الا بطيب نفس منكم...».
  9. شايد بتوان گفت که در این روایت، عبارت: «و بر ضد آنان هر كس را كه توانست، جمع كرد»، كلمه من مواليكم، يعنى از ميان موالى شما را افزود.
  10. برگ a52، سطر ششم. «قال الواقدى: فحدثنى عثمان ابن زيد الليثى عن محمد  ابن قاسم...».
  11. See Lokkegaard, Islamic Taxation in the classical Period (Copenhagen, 1950), pp.49-51.
  12.  Saleh A. el-Ali,“Muslim Estates in Hidjaz in the first century A.H,” JESHO 2 (1959), p.251.

توضيح محمد محى الدين عبد الحميد، مصحح كتاب وفاء الوفاء، سمهودى در مورد كلمه صوافى به معناى درخت خرما (ج 1، ص 127) پى‏نوشت اول خطاست و ربطى به موضوع بحث در اینجا ندارد. هنری لامنس، صوافی را ملک معاویه ترجمه کرده است:

H. Lammens (Le Califat de Yazid 1er (Beirut, 1921), p.219 (“domains de Moawia”).

  1. بنگريد به: الطبرى.

Glossarium, s.v. safa: safiyatun id quod confiscatum est, al–sawafi = praedia confiscate.

  1. ازرقى، اخبار مكه، تصحيح فردیناند وستنفلد (ليپزيك، 1858، تجديد چاپ)، ص 460: «...اصطفاها فى اموال معاوية فوهبها لِابنه حمزه». و بنگريد به: همان، ص 452، صوافى را ارزقى و سمهودى، اشاره به زمينها و اموال متعلق و تحت اداره خليفه دانسته‏اند. معمولاً اصطلاح صوافی اشاره به اموال امويان ضبط شده توسط عباسيان دارد. به عنوان مثال بنگريد به: الارزقى، ص 461، عبارت ما قبل آخر: «...حتى اصطفيت حين خرجت الخلافة من بنى مروان..». ص 467: «اصطفاه امير المومنين ابوجعفر و كان فيه حقٌ قد كان بعض بنى امية اشتراه فصطفى منهم» و ص 453: «فلم تزل فى الصوافى حتى ردّها المعتصم بالله...». و ص 449، 460، 463، 464، 467 :فهى اليوم فى الصوافى. مقايسه كنيد با: السمهودى، پيشين، ج 2، ص 699، سطور 11ـ12: «فصارت بعد فى الصوافى و كانت الدواوین فيها و بيت المال ..»؛ همان، ج 2، ص 721: «...ان دار مروان صارت فى الصوافى، اى البيت المال». و بنگريد به: همان، ج 2، ص 729ـ730. در مورد صوافى دولت بنى اميه در مصر بنگريد به: المحاسبی، اعمال القلوب و الجوارح، تصحيح عبد القادر احمد عطا (قاهره، 1969)، صص 230ـ231.
  2. اليعقوبى، ج 2، ص 221، سطور 1ـ2؛ «...و استصفا اموال الناس فاخذها لنفسه».. مقايسه كنيد با: همو، همان، سطور 18ـ20: «...بعد ان اخرج معاويه من كل بلادٍ ما كانت ملوك فارس تستصفيه لانفسها من الضياء العامرة و جعله صافيةً لنفسه فاقطعه جماعةً من اهل بيته». در مورد كوشش براى تصرف و ضبط اموال عبدالله بن عامر بن كريز بنگريد به: مصعب ابن عبدالله، ص 148؛ الفاسى، ج 5، ص 189.
  3. اليعقوبى، تاریخ، ج 2، ص 222، سطور 9ـ13: «...و فعل معاوية بالشام و الجزيرة و اليمن مثل ما فعل بالاعراق من استصفاء ما كان للملوك و كان اول من كانت لهو الصوافى فى جميع الدنيا حتى بمكة و المدينة فانّه كان فيها شى يَحْملُ فى كل سنةٍ من اوساق التمر و الحنطة». و بنگريد به:

D . C. Dennett , Conversion and the Poll Tax in Early Islam, transl. by Fauzi Fahum Jadallah; revised by Ihsan Abbas (Beirut, 1966), p.65, no.76.

و توضيح مصحح در همانجا.

  1. ابن قتيبه (منسوب)، الامامة و الاسياسة، ج 1، ص 169 [در متن ابن ميثا كه به وضوح خطا و اشتباه چاپى است].
  2. در متن به خطا بسراحن.
  3. همان، ص 169: «و كانت اموال اكتسبها معاوية و نخيل يَجُّدوا منها مائه الف وسيق وسنين الفاً».
  4. بنگريد به: السمهودى، وفاء الوفاء، ج3، ص 962: «...و اما قصر بنى جديلة فانَّ معاوية ابن ابى سفيان بناه ليكون حصن و لهو بابان: بابُ شارعٌ على خطه بنى جديلة... و كان الذى وليه بناءُه لمعاوية لطفيل بن ابى كعب الانصارى و فى وسطه بئر حاء...». در مورد داستان خريدارى بخشى از باغ ميوه بئر حاء توسط معاويه، بنگريد به: سمهودی، همان، ج 3، صص 962ـ963 و همان، ج 2، ص 741: «و كانت هذه لدار (يعنى دار الربيع كه به دار حفصه: ناميده ‏شد) قطيعهٌ من رسول اللَّه صلی عليه و سلم لعثمان ابن ابن العاص الثقفى فبتاعها من ولده معاويه ابن ابى سفيان... (در مورد عثمان ابن ابى العاص ر.ك: ابن سعد، طبقات الکبری، ج 7، ص 40، ج 1، ص 313، ج 8، ص 51) سعید ابن العاص، پسرش عمر را وصى فروش، تنها كاخش در الارصه بعد از مرگش به معاويه كرد. استدلال كرده بود كه آنجا، تنها محلى براى فراغت بوده و يك مزرعه كشاورزى بيش نيست. (ابوالفرج، الاغانی، ج 1، ص 7) («... انما اتخذتُه نزهةً و ليس بمالٍ»). و بنگريد به: داستان اخذ زمین توسط معاويه: السمهودى، همان، ج 3، صص 1056ـ1057؛ ياقوت، معجم البلدان، ماده ارض (و خبر راجع به ساخت كاخ توسط سعيد بن عاص، حفر چاه، كاشتن درختان ميوه و مرغوبيت ميوه اين درختان) و در مورد ساختن قصر خَلّ توسط معاويه: السمهودى، ج 4، صص 1289ـ1290. و بنگرید به همان، ج 2، ص 699. مقايسه كنيد با همان، ص 701). در مورد خريدارى قصر عمر (يا عبد الرحمن بن عرف) توسط معاويه. درباره كوشك معاويه در مدينه بنگريد به: ابن عساكر، تاریخ مدینة دمشق، نسخه خطى کتابخانه ظاهريه، ج 9، برگ b109 (و لهُ دار بالمدينه تشرعُ على بلاط الفاكهةٍ) در مورد دو قصر دارالنقصان و دارالقطران ساخته شده به دست معاويه: رك: السمهودى، همان، ج 2، ص 750؛ در مورد خريدارى كوشك سفيان بن الحارث بن عبدالمطلب توسط معاويه. ر.ك: السمهودى، همان، ج 2، ص 758 [معاویه زمین را به مصلى پيامبر افزود] مقايسه كنيد با: الفاكهى، اخبار مکة، برگ a458 (معاويه به خالد بن العاص پيشنهاد كرد كه اموالش را به او بفروشد. جواب خالد مهم است. او گفت: آيا تو فكر مى‏كنى، يك مرد، محلى را كه پدرش در آن مدفون است، مى‏فروشد؟).
  5. در مورد خريدارى زمينهاى زبير بنگريد به خبر ثبت شده توسط الفسوى در المعرفة و التاريخ، نسخه خطى اسد افندى، رقم 2391، برگ a129 و در مورد ملك خريدارى شده توسط معاويه از قيس بن سعد ابن عبادة بنگريد به: الذهبى، سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 70، (باعَ قيس بن سعد مال من معاويه بتسعةً الف) در مورد خريدارى  ثنية الشريد ر.ك: السمهودى، همان، صص 1066ـ1067 و مقايسه كنيد با:

Saleh Ahmad. el-Ali, op.cit, p.256.

در مورد خريدارى بغيبغه ر.ك: السمهودى، همان، ج 4، ص 1150ـ1152.

  1. ر ك: السمهودى، همان، ج 3، صص 937ـ938، ج 4، ص 1232 (سُدَّ معاويه) ج 3، صص 985، 987، (عين الازرَق) و بنگريد به: مجدالدين الفيروز آبادى، المغانم المطابه فى معالم طالب، تصحيح حمد الجاسر (الرياض، 1389/ 1969)، صص 295ـ296. درباره آبيارى از روضه بنى اميه و اموال بنى اميه ر، ك: السمهودى، همان، ج 3، ص 1075، می‌توان تأكيد نمود كه معاويه نماينده‏اى نیز در رأس املاكش منصوب كرده بود. در اين عبارت، املاك، الضياء، گفته شده است. (السمهودى، همان، ج 4،  ص 1276) «قال معاوية بن ابى‏سفيان لعبد الرحمن ابن ابى احمد ابن جهثن و كان وكيله بضیائه بالمدينةِ، يعنى أودیة اشتراها و عتملها...». مقايسه كنيد با: البلاذرى، انساب الاشراف، جزء a4، صص 110ـ111 (چاپ م. شلوسینگر، بیت المقدس، 1971).
  2. بنگريد به: الجهشيارى، كتاب الوزراء و الكتاب، تصحيح السقاء، الآبيارى، الشلبى (قاهره، 1357/ 1938)، ص 26: اتخذ لضیاء و لاتكن بلداروم المجداب و لابقيسريةً لمغراق و اتخذها بمجارى الاصحاب: فاتخذها لهُ البطنان لبُعلثان من كورة عسقلان...». در مورد سياستش در خريدارى اموال در مكه ر.ك:

Journal of Econmic Social History of Orient, 15(1972), pp.84-85.

و ر. ك: ابن حجر، الاصابة، ج 2، ص 219 رقم 4597 در مورد شام؛ مقايسه كنيد با: البلاذرى، همان، جزء a4، ص 50، سطور 5ـ7 و ص 52، سطور 7ـ12.

  1. see: saleh Ahmad .el Ali , op.cit, p.252 and see JESHO,3 (1960), p.334.

در مورد بردگان (غلامان) سرخ و سياه (الحمراء و سودان) كارگران معاويه (غلمان) در ملكش ر.ك: البلاذرى، همان، جزء a4، صص 42ـ43.

  1. در مورد كارگرانى كه زين اسب براى اسبان معاويه در مكه مى‏ساخته‏اند: ر. ك: الارزقى، همان، صص 496ـ497؛ الفاكهى، همان، برگ a503: «كان يعمل فيها نبطبٌ بعث بهم معاوية ابن ابى سفيان يعلمون لاجرَّ لدورهِ بمكة».
  2. بنگريد به: اليعقوبى، همان، ج 2، ص 221: سطر اول: «و بنا و شيَّد لبناء و سخَّر الناس فى بنائِه و لم يُسخِّر احدٌ قبله».
  3. البلاذرى، انساب الاشراف، جزء a4، ص 23، سطور 17ـ18.
  4. البلاذرى، همان، ج 5، ص 163، سطور 7ـ8: «و هم يضمونَّ من تعشبَ اليهم ليعتزَّزوا به».
  5. البلاذرى، همان، جزء a4، ص 53، سطور 12ـ13: «لو لم تجد الاالزنج لكثرت بهم علينا».
  6. در مورد او ر.ك: خليفة بن خياط، طبقات، تصحيح اكرم ضياء العمرى (بغداد، 1378/ 1967)، ص 249: «كان رأس الموالى یوم الحرّه»، 255؛ البلاذرى، همان، جزء b4، ص 35، سطر5.
  7. ابوالعرب، کتاب المحن، برگ a53.
  8. در مورد راتج ر.ك: السمهودى، وفاء الوفاء، ج 4، ص 1215.
  9. بنگريد به: ابوالعرب، همان، برگ a53، (از ذباب تا مربد النعم، بازار شتر)؛ السمهودى، وفاء الوفاء، ج 1، ص 129، ج 4، ص 1206، سطر اول.
  10. ابوالعرب، کتاب المحن، برگ b53، سطر اول: «قد صفَّ اصحاب كراديس بعضهم خلف بعض الى رأس الثنيةِ...».
  11. ابوالعرب، همان، برگ b53.
  12. السمهودى، وفاء الوفاء، ج 1، ص 130؛ ابوالعرب، همان، برگ b53.
  13. السيوطى، الدّر المنثور (قاهره، 1314ق)، ج 5، ص 188؛ السمهودى، همان، ج 1، ص 131؛ الدينورى، اخبار الطوال، ص 265.
  14. ابن رأس غنمه، همان، برگ b74.
  15. الطبرى، همان، ج 4، صص 366ـ367؛ ابن رأس غنمه، همان، برگ b72. در اينجا خبر مهمی توسط ابن جنغل در اثرش به نام تاريخ (نسخه خطى كتابخانه بریتیش میوزیوم، جلد اول، برگ b162 or.5912) نقل شده است؛ برطبق نوشته او، شورشيان مدينه تحت فرماندهى عبدالله بن حنظله، بندگان (عبد)، عمرو بن سعيد را دستگیر كردند و اموال و املاك و محصولش در مدينه را بعد از باز گشت نمايندگان از دمشق، در سال 62 مصادره كردند. سيصد برده توانستند برطبق نقشه طرح شده توسط عمرو بن سعيد بگريزند و به او بپوندند.
  16. ابن قتيبه (منسوب)، الامامة و الاسياسة، ج 1، ص 189، سطور 17ـ18.
  17. البلاذرى، پيشين، جزء b4، ص 30، سطور 12ـ15.
  18. الذهبى، سيراعلام النبلاء، ج 3، ص 263.
  19. در مورد تأخير در پرداخت عطاياى انصار ر.ك: ابن عساكر، ج‏3، ص 369؛ ابن حجر، الاصابة، ج 1، ص 194، رقم 902.
  20. ابن قتيبه (منسوب)، الامامة و السیاسة، ج 1، ص 169.
  21. Lammens , op.cit , p.242.

بر طبق روايت بيهقى در المحاسن و المساوى (ج 1 ص 101) الخبط مى‏خواند و عبارت را اين گونه ترجمه كرده است:

“Le calife s'engage a faire vendre chez vous le froment , au prix du fourrage.”

قرائت عبارت در الامامة و السياسه: «ان اجعل لحنطتة عندهم كسعر لحنطتة عندنا: و لحنطبتة عندهم...» و ج 1، ص 189: «اَن اجعل سعر لِحْنطَتِة عندكم كسعر لحنطنة عندنا..»، به نظر قابل قبول‏تر است.

  1. ابن قتيبه (منسوب)، همان، ج 1، ص 170.
  2. همان، ج 1، ص 189.
  3. بنگريد به: البلاذرى، همان، جb4، ص 16، سطر 9، ص 17، سطر 6. مقايسه كنيد با: همان، ص 29، خط 15، ص 27، سطور 11ـ12 و همان، ج 5، ص 195 سطور 9ـ13؛ ابن رأس غنمه، همان، برگ 73 الف.
  4. البلاذرى، جزء b4، ص 27، ج 5، ص 188.
  5. بنگريد به: ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 5، ص 144، سطر 18؛ الطبرى، تاریخ، ج 4، ص 370.
  6. ابن سعد، همان، ج 5، ص 146. «... کنا نقول: لو اقاموا شهراً ما قتلوا منا شیئاً».
  7. ابن قتیبه (منسوب)، الامامة و السیاسة، ج 1، ص 173؛ ابوالعبرب، همان، برگ 53 الف؛ سمهودی، همان، ج 4، ص 1025.
  8. ابن قتیبه (منسوب)، الامامة و السیاسة، ج 1، ص 173؛ ابوالعرب، همان، برگ 53 الف.
  9. بنگرید به طبری، همان، ج 4، ص 373، سطرهای 5ـ6؛ ابن‌قتیبه (منسوب)، الامامة والسیاسة، ج 1، ص 171.
  10. همان.
  11. بنگرید به: ابن سعد، همان، ج 5، ص 146؛ ابن قتیبه (منسوب)، الامامة و السیاسة، ج 1، ص 178، 181.
  12. ابن قتبیه (منسوب)، الامامة و السیاسة، ج 1، ص 172.

مزدک نامه 3 | موضوع : تاریخ

نوشته قبلی : ریشه‌های تاریخی روابط ایران و ترکیه | نوشته بعدی : سیری در مناسبات صفویان و اروپاییان

مشاهده : 34 بار | print نسخه چاپی | لینک نوشته |

دی ان ان evoq , دات نت نیوک ,dnn
دی ان ان