Menu

دست‌نوشته‌ای منتشرنشده از میرزا حسن رشدیه و نقش سیاسی وی در انقلاب مشروطه

نویسنده: محمد بقائی شیره‌جینی

دربارة انقلاب مشروطه كتاب‌ها و مقالات متعددي به چاپ رسيده كه موضوع انقلاب، علل و عوامل آن را مورد بررسي قرار داده‌اند. گروهي نيز به نتايج انقلاب مشروطيت توجه كرده‌اند. هرساله سمينارهاي مختلف درسطح كشور يا در محافل دانشگاهي براي بررسي انقلاب مشروطيت برگزار می‌شود. بدين جهت می‌توان ادعا نمود با وجود گذشت صد سال از وقوع انقلاب مشروطيت،‌ هنوز هم سخن از انقلاب ومسائل مرتبط با آن،‌ ازمباحث مورد توجه روز است. علي‌الخصوص كه همان بحث‌ها و خواسته‌ها و چالش­هايي كه صد سال پيش دغدغه جامعـﮥ ايراني بود،‌ امروز نيز مطرح است. مباحثي چون صحبت از آزادي گفتار و نوشتار كه زين العابدين مراغه‌اي در رمان سياسي و انتقادي سياحتنامـ ابراهيم بيك براي يك جامعـﮥ آزاد و پيشرفته آرزومند بود. بحث تشكيل مجلس شورا و انتخابات وحقوق انتخاب كننده و انتخاب شونده و سايرخواسته‌هاي جامعـﮥ كم دانش بي تكنولوژي آن روزگار، كماكان در عصر انفجار اطلاعات و فراتكنولوژي جامعه امروز ايران نيز جاي طرح و بررسي دارد.

در حالي كه بسياري از مسائل سياسي ـ اجتماعي امروز ريشه درانقلاب مشروطه دارد و تا زماني كه آن رخداد مهم تاريخي به صورتي صحيح موشكافي و تجزيه و تحليل نشود، برداشت‌هاي خطا امري غير قابل اجتناب خواهد بود؛ انتشار آثار مرتبط با انقلاب و افراد دست اندركار در وقايع آن می‌تواند در رفع ابهامات و درك غلط از شرايط ايران در دوران مشروطه و پس از آن مفيد فايده بيشتري باشد.

كساني كه در روزهاي منتهي به انقلاب مشروطيت نقش ايفا كردند و تجربيات خودرا به رشتـﮥ تحرير درآوردند. رشديه نيز در شمار افرادي است كه به گواه اطلاعات موجود در جريان شكل گيري و پيروزي انقلاب، همچنين ثبات انقلاب ايفاگر نقش بوده است. می‌توان اين نقش آفريني را در دو بعد مهم زيرمورد بررسي قرار داد كه عبارتند از:

نخست از طريق آموزش و تربيت دانش آموزان و در نتيجه ارتقاء سطح فكري جامعه، دوم نقش مستقيمي است كه درروند مبارزات واقدامات مشروطه خواهي و در بحبوحه مخالفت‌هاي آزادي خواهان از وي صادر شد. مقاله حاضر با محوريت بخش دوم فعاليت‌هاي رشديه و نقش سياسي وي در انقلاب مشروطه‌، بر آن است تا به اين وجه ناگفته و مغفول ازاقدامات وي بپردازد.

 بدين لحاظ می‌توان ادعا كرد با توجه به دست نوشته هائي كه از خود وي به جاي مانده و با لطف بازماندگانش1 در اختيار نگارنده قرار گرفته است،‌ مطالب كنوني تهيه و تقديم حضور خوانندگان می‌گردد. به ويژه كه درباره ابعاد فرهنگي زندگاني رشديه ‌مطالب زيادي نوشته شده و به نظر مي‌رسد تاحد زيادي در شناخت وجهـﮥ فرهنگي فعاليت‌هاي وي می‌تواندمؤثر واقع شود‌، ‌آثار و تحقيقات موجود چنان كه بايد و شايد،‌ نتوانسته‌اند حق مطلب را ادا كنند.

دراين شرايط بايد تأكيد نمود مسلماً بُعد ديگر شخصيت رشديه كه همان بُعد سياسي است‌، كاملاً مفغول مانده است و هيچ گونه مطلب جامعي درباره آن نگاشته نشده است. با اين توضيحات،‌ گزيده‌اي از دست نوشته هائي كه اينك ارائه می‌شود را بايد نخستين مطالبي به شمار آورد كه به تفصيل،‌ صراحت به فعاليت‌ها و اقدامات رشديه در مبارزات مشروطه خواهي دارد.

دست نوشته‌هاي مزبور در سه قسمت و در تاريخ‌هاي متفاوت نوشته شده‌اند. تقريباً هيچ كدام كامل نيستند و هر يك در دفترچه‌اي جداگانه نوشته شده است. نوع متفاوت خطوط و لرزش قلم، حكايت از اين نكته دارد كه رشديه مطالب خود را در سال‌هاي مختلف نگاشته است.

بخش اول نوشته‌ها براساس تاريخ بالاي صفحـﮥ اول، در ماه شعبان1333 ﻫ.ق نوشته شده است. مجموعاً 18صفحه است و روي كاغذ شطرنجي با خودنويس به خطي زيبا در دو رنگ مشكي و آبي نوشته شده است. در اين بخش رشديه به شرح حال خود و مسافرت به مصر و آشنايي با مدارس و برگشت به ايروان و تأسيس اولين مدرسه به سبك جديد براي فرزندان ايراني اشاره می‌كند. سپس برگشت به تبريز و تأسيس اولين مدرسه و برخورد مكتب داران و در نهايت با ذكر تكفير از طرف آقا سيدحسين پيشنماز موضوع بخش را به پايان می‌رساند.

بخشي ديگر از دستنويس در يك دفترچه نوشته شده است. با كاغذ آبي كه جلد آن چرمي و به رنگ آبي است. اين نوشته‌ها مجموعاً 64 صفحه از نوشته‌هاي رشديه را شامل می‌شود. موضوعات آن به قبل از تاريخ تحرير بخش اول بر می‌گردد. رشديه مطالبي را می‌نويسد:

كه مورخين را استحضار از مقدمات آن نبوده است موخراتش را چون ارتباط به مقدمه پيدا نكرده‌اند مطلب سر بريده تلقي می‌شود.

بنابراين از مطالبي كه ديگر مورخين نوشته‌اند حتي المقدور خودداري كرده است. رشديه اين نوشته‌ها را خطاب به شيخ محمدعلي طهراني معروف به كاتوزيان و به خواهش او می‌نويسد:

چون هر كاري كرده‌ام براي رضاي خدا بوده است و نخواسته‌ام كه جزو حوادث جاريه و از اسماء سايره و ساريه نباشد. علم الله كه اين نگارش محض اجابت آن خواهش معروض می‌افتد.

در واقع نقش رشديه در خلال انقلاب مشروطيت از اينجا شروع می‌شود. اولين موضوعي كه اشاره می‌كند تلاش گروهي از طرفداران امين السلطان براي بازگرداندن او به ايران براي تصاحب قدرت است. در اين ميان از رشديه دعوت می‌كنند در جرگه طرفداران امين السلطان در آيد. در اين بخش اطلاعات ارزشمندي دربارة موضوعات مختلف از جمله ايلات شاهسون و نقش آنها در انقلاب مشروطيت نوشته است. طبق يادداشت‌هاي رشديه در اين بخش عمده مطالبي را كه در جريان حوادث مغان، اطراف اردبيل، بيله سوار نوشته است در كتابخانه ميرزا مهدي كاشاني صاحب كتاب وقايع اتفاقيه در روزگار به امانت گذاشته بود. شايد اين مجموعه، همان مجموعه‌اي باشد كه ماشاءالله آجوداني در مشروطه ايراني به آن اشاره می‌كند. پيدايي آن مجموعه البته به روشن شدن بخشي ديگر از ادعاهاي رشديه و تاريخ محلي ايران درآن برهه كمك خواهد كرد. در واقع نقش رشديه در آن مقطع زماني و در اطراف اردبيل كه به قول خود:

من مأمور به نصيحت ايلات و جلوگيري ازحركت آنها به تبريز و رشت و تدارك لشكر به كمك مجلس، ستارخان و سپهدار به مغان آمده‌ام.

همچنين آن بخش از اطلاعات مربوط به بيله سوار در ابهام می‌ماند در نهايت ابهام باقي است.

بخش سوم دست نوشته‌ها در40 صفحه نوشته شده است. اول و آخر اين مجموعه به هر دليل كنده شده و برعكس بخش دوم دست نويس كه رشديه خود آنها را صفحه گذاري كرده است و نشان می‌دهد در سر فرصت و حوصله آنها را نوشته است؛‌ مجموعه سوم فاقد صفحه گذاري است و به همين دليل معلوم نيست اصل دست نوشته چند صفحه بوده است كه از آن40 صفحه باقي مانده است. اين مجموعه با خط نه چندان خوب نوشته شده و گذشت ايّام و عدم حفظ و نگهداري مناسب موجب رنگ پريدگي نوشته­ها شده است. اين مجموعه دوره زماني دو ماه و نيم اقامت رشديه در دشت مغان است و اگر به تاريخي كه رشديه نوشته است اعتماد كنيم:

... تا خبر حركت سپهدار به تهران و بعد از چندي مژده تسخير تهران و خبر متواري شدن محمدعلي شاه رسيده... تا در 15رجب المرجب 1327 قمري، از رشت حركت كرده و در هيجدهم وارد تهران شدم.

رشديه در 18 رجب 1327 به تهران برمي گردد.

در بيست وهشت صفحه از چهل صفحه مجموعه سوم به يادداشت‌هاي دو ماه ونيم حضورش درمغان پرداخته است. صفحه بيست‌ونه و سي شامل مطالبي درباره وضعيت اقتصادي وديگرمسائل خانوادگي درايامي است كه درتهران نبوده است. صفحه سي ويكم به بعد را به نقل از ضميمه‌اي كه آورده بايد مربوط به نوزده ماه پس از ورودش به تهران دانست كه تاريخ 25 صفر 1329 ق را دارد:

... می‌خواستم ماجراي تاريخي اين نوزده ماه كه وارد تهران شده‌ام در ذيل اين كتاب ضميمه نمايم كه آيندگان را بي نفع نخواهد شد...

البته بخش ضميمه هم كه به وضعيت ايران بعد از وقايع مربوط به استبداد صغير اشاره دارد، ناقص است. پايان بخش اين توضيحات صفحاتي از دست نوشته‌ها و افكار سياسي رشديه است،‌كه درآينده‌اي نزديك منتشر می‌شود واينك به عنوان برگ سبزي تقديم مجموعه پر مغز و وزين مزدك نامه 3 شده است.

 

پير معارف و انقلاب مشروطه

..... آقاي شيخ محمدعلي طهراني معروف به كاتوزيان2 عضو شوراي فرهنگ و رئيس تحقيق اوقاف که در حوزة مشروطه­طلبان طلاّب پيش­كار يا كارگذار بوده و فعلاً در وزارت جليلـﮥ معارف به سمت تاريخ­نگاري در كار است در طي مكتوبي به من نوشته­اند كه مهمات سرگذشت خود را در مشروطه مشروحاً بنويسم.

مني كه هر چه كرده­ام براي رضاي خدا كرده­ام و نخواسته­ام كه جزو حوادث جاريه و از اسماء سايره و ساريه نباشد علم­الله كه اين نگـارش محض اجابت آن خواهش معروض مي­افتد. حسبي­الله و نعم­الوكيل.

مرحوم ميرزا علي­اصغرخان اتابك در عزل اخيرش كه دست من هم در كار بود مستعفي و محترم به اروپا رفته [بود]. يكي از هم­سفرانش در تهران نزد من آمده گفت: در برلن روزي از خيرخواه و بدخواه اتابك در تهران سخن مي­گذشت اسم تو در رديف بدخواهان خوانده شد. اتابك گفت: عقيدة من اين است كه بدخواهي رشديه در حق من با حيات امين­الدوله بود گمان ندارم پس از امين­الدوله ديگري را بر من ترجيح دهد. من اين حسن ظنّ ايشان را تحسين شاياني كرده، گفتم: چنين است كه ايشان گفته­اند. فردا عصري آمده گفت: خيرخواهان اتابك مجلسي دارند خواسته­اند توهم با ايشان باشي، امتناع نكرده وارد شدم، شانزده نفر جمع بودند، گفتند: كه براي آوردن اتابك به تهران دستوري كه سفارت روس داده اين است كه ما ضمانت و تعهد مسيونوز را به پرداخت طلب دولت روس پذيرفته­ايم اگر كاري بكنيد كه مسيونوز از كار بيفتد دولت روس جز اتابك ضامني نمي­پذيرد و دولت به احضار اتابك مجبور مي­شود. ما هم تا امروز 54 هزار تومان در تهران به مردم داده اين هنگامـﮥ عزل مسيونوز را به اين درجه رسانده­ايم و مجلس مهمي كه صورت بلوائي دارد هنگامـﮥ علما و خصوص آقاي بهبهاني است.

من از اطلاع از اين پيش­آمد پشتم لرزيد كه اگراتابك بيايد و داخل در صدارت بشود بايد بر ايران و استقلال ايران فاتحه خواند كه او تا بود خادم دولت روس بود. معلوم شد كه اين انقلاب عظيم در پايتخت راجع بر مظالم مسيونوز كه علما عموماً مجامع ساخته و از مظالم مسيونوز به فرياد وا اسلاما پرداخته­اند به تحريكات همين محركين است. معلوم شد كه جز آقا سيد محمد طباطبايي همـﮥ سرجنبانان تهران پول گرفته­اند.

براي جلوگيري از اين مرام كه مخرّب سياست ايران است شبانه در ساعت چهار به خانـﮥ عين­الدوله رفتم. اندرون بود سفارش دادم كه بگوييد كسي [كه] به ديدن شما نمي­آمد و كار لازمي دارد آمده است. اذن ورود دادند. تنها در تالار گلخانه نشسته بود رفتم روبرويش نشستم مصرّ شد كه در پهلويش بنشينم ننشستم، گفتم: بذل عنايت شما در اجابت عرضم باشد، گفت: البته، ما افكن مستجاب است، گفتم: صدارت حضرت اقدس والا قريب الانقضاست آمده­ام كه اقلاً دوازده سال صدراعظم باشيد. سبب انقضا را پرسيد مجملي از مجلس روز و علّت تشكيل آن گفتم. متصديان تشكيل و افراد هيأت عامله را پرسيد، گفتم: من در اين وقت شب براي رضاي خدا و خير خلايق و خير شما و خير خود آمده­ام و شما شرّ مردم را از من مپرسيد و من كسي نيستم كه محرم و امين قومي باشم و به آ‌نها خيانت كنم درصورتي كه به شما خيري ندارد. البته خير خودتان را تعقيب فرماييد انفع است.

گفت: قطعي­الاثر بودن اين هيأت را دليل چه داريد، گفتم: به چندين دليل محكم ميرزاعلي اصغرخان صدراعظم خواهد شد، اولاً طبايع عامه به او مايل است زيرا كه خوش مشرب است و نخوت شاهزادگي ندارد و دست­ دهنده دارد و واسطه­ايي مثل امپراطور روس دارد و ديگر اين كه مردم از شما مأيوس شدند. زيرا كه آنچه را انتظار داشتند نرسيدند.

گفت: به چه منتظر بودند.گفتم: بسا انتظارات داشتندچنانچه خود شما چنين­ها و چنين­ها خواهم كرد در پيشگاه خيال داشتيد و نتوانستيد. اهم منظورات مردم اصلاح ماليه بود كه از آن راه­ها قرض روس داده شود و اثري بروز نكرد.

گفت: من دوازده­ سال صدراعظم باشم با آمدن ميرزاعلي­اصغر خان كه قطعي است چگونه جمع شدني است، گفتم: حضرت اقدس والا مستوفيان را بخواهيد و بده نقدي و جنسي هر كس را هر چه سنگين مي­كنيد بكنيد به شرط آن كه مصرف آن را بعد از شش ماه يك ميليون* كتابچه كرده به اطراف مملكت پخش كنيد هر كس هر چه داده ببيند كه چه شده. ما اين بلواي مردم در عزل مسيونوز را كه مقدمه عزل حضرت اقدس والاست خاموش مي­كنيم.

گفت: اين چادر زدن علما و روضه­خواني كردن براي عزل مسيونوز در راه غيرت دين و قدرت و نفوذ يك نفر نصارا است يا به حقيقت درپي آوردن ميرزا علي­اصغرخان است، گفتم: تمام در تعقيب آمدن او است يعني همه مقدمه عزل شما است.

گفت: رئيس رئيس اين مجامع مجلس بهبهاني است ومن مي­دانم چگونه پدري از او در آورم. گفتم: حضرت اقدس والا هر چه خيرخودتان را مهمل گذاشته شرّ مردم را تعاقب كنيد ضرر خودتان است. شما فقط اصلاح ماليه را دنبال بكنيد اين فتنه را كاملاً مي­خوابانيم.

گفت: من سه سال است به اصلاح ماليه مشغول نيستم پس چه مي­كنم. مرا رعشه برداشت كه اين مردخائن وخاسر چه مي­گويد، مرا و مردم را چقدر غافل و جاهل مي­پندارد كه چنين حرف مي­زند. در بهت شديد همچنان ساكت و غرق حيرت شدم چه حالي از من سر زد كه گفت شما را چه مي­شود. گفتم: فرمايش ازشما مي­شنوم كه تمام مخلوقات الهي حتي جنبدگان جوّي مكذّب آن است.

گفت: يعني دروغي گفته­ام كه به حجم فضاي از زمين تا آسمان است. گفتم: همين مقياس­سازي حضرت اشرف قياس صحيحي است كه فرموده­ايد.

گفت: مي­دانيد كه من هرگز متحمل جسارت احدي به جسوري شما نشده­ام اگر كذب مرا ثابت مكنيد جزاي جسارت شما را به شما چنان بدهم كه ديگر هيچ آخوند... * درپيش من از اين جسارت­ها نكند. آن كتاب منحوس كفايت‌التعليم3 را نوشتي، آن همه توهين به دولت و اولياي دولت كردي كسي حرف نزد اين طور جسور بار آمدي، خوب دروغ مرا ثابت كن والاّ از همين جا به حبس مي­روي. گفتم: به حضرت اقدس والا ثابت شده است كه من هيچ حرص به مال دنيا ندارم و در راه عزت دولت و آسايش ملت از همه چيز مي­گذرم و اگـر جسارتي مي­كنم محض از اين جهت است كه براي خير شخص حضرت اشرف مي­كوشم كه خير خلايق هم در آن است.

گفت: از اين حرف­ها بگذر دروغ مرا ثابت كن و گر نه سخت مجازات خواهي شد. گفتم: در گذشته­ها حرف نداشتم و صلاحت در آينده را مي‌خواستم حضرت اشرف شرح گذشته­ها را مي­خواهد و صلاح نيست.

گفت: از اين حرف شما معلوم مي­شود كه يك سرقت و اختلاس مهمي از من سراغ داري و نمي­خواهي بگويي همان را بايد بگويي تا غلط فهمي­تان معلوم­تان شود و سزاي تهمت بر اولياي دولت را ببينيد و اگر زنده مانديد آدم شويد و مثل آدم با هـر كس حرف بزنيد. گفتم: من آن چه دانم عرض مي­كنم ولي استدعا دارم كه از اين تغيّر و اوقات تلخي منصرف شويد تا تعمق در عرايضم بتوانيد كه غيظ و غضب چشم حق­بيني را حاجب است.

گفت: خير اوقات تلخي ندارم و تو هم از حاشيه رد شو و متن مطلب را بگو، گفتم: حرف دوتا است يكي حرف شخصي من است و يكي حرف ملّت است كدام را مي­فرماييد عرض كنم.

گفت: هر دو را بايد بگويي، غرض اين است كه مساعي من در اصلاح ماليه به خطا شده و خدمتم به نظر شماها خيانت جلوه كرده كـدام است. گفتم: ملّت مي‌گويند كـه حضرت اقدس والا در بدو صدارتتان طبل ملت­نوازي كوفتيد كه دخل وخرج مملكت را تسويه كرده­ايد و براي مخارج غيرمترقب سالي پنجاه هزار تومان پس­انداز خواهيد داشت و حالا يك صدتومان بگيري­هايت كه قبض بي­محل مسيونوز در دستش حيران است و يك صدتومان بگير‌هايي است كه نصفش را گرفته براي نصفش حيران است. ملّت مي­گويد اين صد و پنجاه‌ تومان دركجاست.اگريك دفينـﮥ مخفي براي روز بد دولت داريد بفرماييد تا ملّت خاك پاي شما را توتياي چشم [كرده] تشكر كنند والاّ به چه زبان به ملّت بفهمانيم كه حضرت اقدس والا در اصلاح ماليه زحمت بسيار كشيده­ايد. اما حرف شخص من، ‌اي كاش كه به زبان­ها نيفتد و اسباب كم­عقلي بنده فاش نشود،

گفت: كم­عقلي شما را خودتان آفتابي مي‌كنيد حالا بگوييد ببينم حرف خودتان چيست، عرض كردم خاطر داريد كه در روز تشرف شما به صدارت عريضـﮥ تبريك عرض كرده اعانه اداي قرض روس را فرمان سالي هفتصد و پنجاه4 تومان مدد معاش خود را كه به طور شهريه از محل تذكره صادر شده بود با قبض وزارت خارجه كه هزاروپانصد تومان دو ساله­اش كه نگرفته­ام و نقداً موجود است به خدمت شما فرستادم،

گفت: خاطر دارم ولي دنباله­اي هم داشت تفصيلش را خاطر ندارم اگر خاطر داريد بگوييد، گفتم: به خط خودتان مرقومه­اي فرستاديد كه اگر تمام حقوق ارباب حقوق از بين برود حق تو دستخور پيدا نخواهد كرد فرمان و قبض و حوالـﮥ مرا پسم فرستاديد صحيح است يا نه؟

گفتند: بلي خاطرم آمد ولي در دنباله­اش به كجا رسيد يادم نيست، گفتم: جواب نوشتم كه دستخط مبارك زياد مرا پريشان كرد، اولاً خيال كرده­ايد به شخص شما تقديمي فرستاده­ام كه نگرفته پس فرستاديد و اين كه نوشته­ايد اگر تمام حقوق حق­بران مقطوع شود حق تو دستخورد پيدا نخواهد كرد مرا از موفقيت شما براصلاح ماليه نوميد كرد زيرا كه مرتكب افراط و تفريط خواهيد شد. التماس و التجاي اكيد بر تساوي نظر بر حقوق دوباره فرمان و رقعـﮥ وزير خارجه را كه حقوق دوساله­تان موجود است قبض داده دريافت كنيد با حواله به وزارت خارجه كه دوسالـﮥ نقد را و وجوه سنوات بعد را تا بيست سال در اعانـﮥ اداي قرض روس به گماشتگان صدارت عظمي و صدراعظم هر زمان بپردازند به خدمتتان فرستادم، صحيح است يا نه؟

گفتم: بلي صحيح است. [گفت]: شما از اول بي­عقل و بي­ادب بوده­ايد، گفتم: علي‌اي­حال آن وجه را گرفته و آن حقوق مرا بعد از پانزده روز به دو نفر از پسران كوچك شاه و حاج سيدمحمدعلي تقسيم كرده فرمان صادر كرديد خاطر داريد يا نه؟

گفت: صحيح است. گفتم: باز بنده معتقد باشم كه سه سال است به اصلاح ماليه مشغوليد. گفت: بالاخره چه مي­گويي؟ گفتم: صدارت حضرت اقدس والا قريب­الانقضا است بخواهيد دوازده سال مستقلاً صدراعظم باشيد كمر همّت بر دامن زده ماليه را اصلاح كنيد انشاءالله بدخواهان شما نوميد و شما كامياب مي­شويد.

گفت: اول شرط اين است كه من شما را خيرخواه خود بدانم اين است كه بدخواهان مرا به من معرفي كنيد، گفتم: اگر اقدام درخدمت به ملك و ملت نكنيد همه بدخواه شما هستند و اول آنها خودتان هستيد كه خيرخود را تعقيب نكرده بد مردم را تعقيب مي­كنيد آن هم به دست من كه هيچ در اين عالم نيستم، تغيّرمجعولي در خود ايجاد كرده.

گفت: شما را به نزد من راه نيست و جزو بدخواهان منيد ديگر پيش من نياييد و الان هم پاشيد برويد.

برخاسته* بي­خداحافظي بيرون آمدم. تقريباً هفت از شب مي­رود اسم شب گرفته به‌خانه آمدم، صبح قبل از اذان برخاسته شب نامه­اي به مضمون اين كه:

ايّهاالناس يكي از مظالم مسيونوز را كه چرا به لباس علما عكس انداخته و توهين بر علما كرده يا چرا خدمات مهمـﮥ خزانه و گمرگ را از ايرانيان گرفته به خارجه داده آن هم باحقوق گران، اين همه مجامع تشكيل داده ملت را از كسب و كاسبي انداخته­ايد تا كي آلت اجراي افكار مفسدين خواهيد شد و حال آن كه مسيونوز هر چه به عقيدة خود خدمت و به عقيدة شما خيانت كرده اقلاً ماليه و گمركات و خزانه و محاسبات مالي دولت شما را كه خيلي قيمت دارد برانداخته معاهده گمركات با دول مجاوره را بسيارخوب تنظيم كرده، نمي­گويم كه معزول نشود البته بايد معزول شود لكن به علت وجهت­هايي كه هر كه بشنود شما را ذي­حق بخواند.

آن چه حق هزار شكايت به شما مي­دهد شكايت از مظالم داخله است كه مسيونوز يكي از آن مظالم است، دور هم بنشينيد عقل­هاتان را به هم ببنديد حالا كه براي رفع مظالم مجامع تشكيل داده­ايد ملل عالم را برخود مخندانيد. نعمت عظيمه الهيه را كه وجود شاه خيرخواه رحيم­دل ملت­دوست بيزار از مظالم است، قدر بدانيد چيزي بخواهيد كه به خواستن ملي بيارزد. هر كه ما بين شما و شاهتان حاجب اصلاح است دفع وي را بخواهيد. صدراعظم وقت مرد كافي و كارداني است كاري بخواهيد كه كار باشد نه مزيد شرمندگي و عار (الاقل مديرشب­نامـﮥ غيرت)5

شب­نامه را تا آفتاب بزند از طبع در آورده مقداري در محل­هاي عمومي انداخته به خدمت آقا سيدمحمد طباطبايي رفتم. ديدم كه علي­الطلوع آمده باغچه وجين مي­كند به گلدان­ها مي­پردازد. پس از پرداخت تحيّات من هم به كمكش نشسته علف­هاي بيگانه را از ميان گل­ها مي­كندم. آهسته آهسته مي­گفتم: اگر كسي به يكي از وزرا يا امپراطورهاي دنيا وارد مي­شد و در اين كار مي­ديد كه شما مشغوليد در آتيـﮥ آن ملك يك كتاب مفصّل مطالعه مي­كرد لكن در ميان ما معمول نيست. با استهزا و تمسخر گفت: ما هم كه مشغوليم مسيونوز بيرون مي­كنيم. خود مسبوق بودم تصريح هم كرد كه به اين مطالبـﮥ عزل اساساً مايل نيست فقط براي همراهي با آقاي بهبهاني تفوه بر آن مي‌كند.

گفتم: حضرت عالي بهتر مي­دانيد كه اعضاي انجمن معارف بيروت اكثراً يهود و نصارا هستند و همه معبّا و معممند، اين هنگامه در اين عصر ترقّي و تمدّن در پايتخت ايران براي عزل مسيونوز به گناه اين كه به لباس علما عكس انداخته است بسيار قبيح و فضاحت­آور است. اما چنان‌چه خلقش است يك دفعه آتشي شده گفت: يعني مي­گوييد كه عزل نشود، گفتم: خير، عزل نشود نمي­گويم، مي­گويم كه عزل بشود لكن به گناهي كه بتوان گفت،

گفت: بلي اگر اين مطلب دردهن­ها نيفتاده بود بهتر بود لكن گفته شده و در اجـرايش در همه جـا از ممالك مهمه مملكت مجامـع و مجالس متشكل است. گفتم: مي‌دانيدكه ملت امروزه با شخص شما دو نفر آيت­الله همراهند مقاصد شما را بفهمند يا نفهمند. اين همراهي غير از آن همراهي است كه مقصد را گم كردة خود دانسته در ايجادش به جان و دل همراه باشند.

گفت: مقصودتان را بگوييد، گفتم: مقصود فعلي من همان مقصد مـادام­العمـري شماست كـه هميشه گفته و مي­گوييد؛ فرياد شما هميشه از بي­حسّي ملت بوده در تحمل مظالم ظلام. امروز كه ملّت را بر سراحساس آورده­ايد و زبان مطالبه در دهانشان گذاشته­ايد همان اصل مطلب را بگويندآن را بخواهند كه خواسته امروزشان جزو آن است.

گفت: باز رفتيد بر سر تعليمات امين­الدوله. گفتم: در اين باب­ها حق تعليم شما در گردن من و اكثري از هوشمندان ملت پيش از امين­الدوله و امثال اوست.

گفت: بلي اگرملت حسّ­شان بازباشد و از دولت همان عدل الهي بخواهند دنيا و آخرت سعادتمندند، گفتم: امروز زبان ملت شمائيد هر چه شما بخوهيد ملّت همان را مي­خواهد و اگر امروز ملت عزل مي­خواهند معنيش اين است كه خواستـﮥ شما را مي­خواهند.

گفت: من در نفس خود از اين مطالبه منفعلم لكن موافقت با آقايان علما و مجلس بعضي از وكلا كه عزل مسيونوز را طالبند لازم مي­دانم. گفتم: در تعقيب آقايان اين عزل را هر جهت بگويند مختارند شايد هم راست مي­­گويند ولي غرض ديگري هم در كار است كه آن غرض در شما نيست ولي ابراز من آن غرض را بر سبيل انانيت است. حضرت مستطاب عالي از صدارت ميرزا علي­اصغرخان صدراعظم مخفي بيزاريد و با او محبت نداريد و اين هنگامه­ها مقدمـﮥ آمدن اوست و تفصيل را گفتم.

سيد حال غريبي پيدا كرد مرا دعاي خيري داد و گفت: مرا راحت كردي، گفتم: ندامتي نيست حضرت­عالي موضوع مجلستان را به نيّت قربت تغيير دهيد و آن را كه يك عمر در آرزوي آن انتظار داشتيد و اتفاق ملت را در مطالبه آن همراه مي‌خواستيد حالا بحمدالله فراهم آمده، گفت: من در تجانب از اين مدعا كه در دهن‌ها افتاده است ناچارم و سخن را به تلقين تو تغيير مي­دهم. انشاءالله توجهات ولي‌عصر قلوب عامه را منعطف مي­كند بلكه به حول­الله و قوته بر اعادة قانون اسلام موفق شويم.

در اين بين پيشكارش را خواسته گفت:‌ يك دهـﮥ تامـﮥ عزا را چادر تهيه كنيد كه از روز دوشنبه6 روضه­خواني شروع شود.

مجلس سيّد طرح ديگري بر خود گرفت. منبر مجلس سيد، منبر تبليغ شد، صيت عدالت­خواهي گوش­ها را پُر كرد. مجلس بدان وسعت بر جمعيّت تنگ شد. [به رسم] عادت كه نصف بيشتر فضا محل جلوس زنهاست به كلّي ورود زن قدغن شد. حاضرين همـﮥ مردان سلحشور صداي «ما از حكومت عدالت اسلامي مي­خواهيم» پايتخت را پُر كرد.

چون غرض من تغيير لحن در بهبهاني بود يك روز صبح زود به خانـﮥ ملك­الواعظين رفته گفتم: آقاي طباطبايي زمزمـﮥ ديگر آغاز كرده سخن از عزل مسيونوز بالاتر رفته مجلس هم بسيار گرم­تر شده و آن را كه سال­ها آمال و آرزو داشتيم عنوان كرده، ليكن اين سيد علمداري اين دعوي را شايسته نيست بيرق­دار اين معركه خداوند عالم آقاي بهبهاني را آفريده است و ايشان از شما حرف شنوي دارد بگوييد كه فرصت را فوت ندهد ايشان هم هر چه زودتر تغيير مرام دهند.

ملك گفت: من و آقاي بهبهاني و جماعتي در اعلاي كلمـﮥ عزل مسيونوز هم‌ رأي و همراز هستيم و آقاي طباطبايي را با خود هم­آواز كرده بوديم همه غـرق حيـرت بوديـم كـه معلـم طبـاطبـايي­ كيست كـه بي­سابقـه تغيير مـرام داده، آوازة عدالت­خواهي بلند كرده است، حالا فهميديم كه اين تحريكات از تو بوده. گفتم: مگر ملالي داريد، گفت: ملالي نيست ليكن خلاف مرام است،.

گفتم: [4] جناب­عالي يك عمر است كه آرزوي همچو هنگامه­اي را داشته­ايد حالا كه پيش آمده جناب­عالي بايد به هزار عشق و شوق تلقي فرماييد. گفت: چه كنيم مسئلـﮥ مسيونوز را تا به اينجا رسانده­ايم يك باره ول كنيم و اين ستمكار در روي كار بماند آدم غيور چگونه به اين ظالم شرور ابقا مي­كند.

ناچار شدم كه اطلاع خود را از اين محركات و متحركات و حركات ابراز نمايم زيرا كه آقاي ملك دو بار و هر دفعه­يي پنجاه­ تومان پول گرفته دو پنجاه­ تومان هم پس از آمدن صدراعظم خواهد گرفت. گفتم: اگرجناب­عالي كه ازفصحاي متكلمين و زيرك­ترين هوچيان زمان هستيد در اين دعوت همراه باشيد و آقايان را همراه كنيد اماته7 ظلم و احياي عدل نماييد خود مي­دانيد كه در چنين بلواها ظلام اگر مقهور عدالت­طلباني شوند و عدالتخانه­اي چنان چه مرسوم ممالك متمدنه دنياست تأسيس كنيد و بالاخره دولت ظالمه­تان دولت جمهوري شود شما از سر دسته­هاي غالبين خواهيد شد و گروه ظلام و بالاخره پول­داران ذليل شما گشته مال و جانشان در دست شماها خواهد بود. آن­ وقت دو پنجاه تومان به يك آن در زير مسندتان گذارده خواهد شد.

خواستم در تشويق و ترغيب ايشان بيش از اين­ها حرف بزنم، گفت: آتيـﮥ‌ اين نهضت به ­عرض و طول در نظرم مجسم است مي­بينم كه ميليونرهاي* مملكت چگونه اسير دست ما مفلسين است و مي­بينم كه درحفظ مال و جان وعيال واطفالشان چگونه بر من و جناب­عالي بنده­وار چاكري مي­كنند. گفتم: اين كه بنده را هم رديف خود و امثال خودتان مي­شماريد البته مشماريد بلكه بايد امروز به قيد قسم به قرآن قول به من بدهيد كه شريك قاتلان من نشويد، گفت: اين چه حرف تـازه و نامناسبي است كه مي­زنيد. گفتم: جناب­عالي قول بدهيد تا عرض كنم.‌

همان‌طور كه سرسجاده نشسته بود و هنوز جا نمازش جمع نشده داريم صحبت مي­كنيم قرآن را از پيش رويش برداشته قسم غليظ خورد كه تا زنده است برعليه من نشود. اصرار كرد كه سرّ اين مطلب كشف شود، گفتم: به حول­الله و قوته موفق خواهيد شد كه مملكت را جمهوري كنيد چون اين جمهوريت به زور ملت از دولت گرفته مي­شود لذا اشرار به نام مجاهدين و احرارهريك به قدر استعدادش زمامدار و كارگذار خواهند شد و بساط ظلم سرتاسر مملكت را گرفته ايران درخون گنهكاران و بي­گناهان غلطان خواهد شد.‌ مخلص شما به التماس و به هزار عجز و ناتواني جلوگير از اعمال و افعال ايشان خواهم شد و ايشان چاره در دفع من خواهند ديد كه اين بوتـﮥ خار را از پيش پايشان بردارند.

گفت: تو داري باني و مؤسس عدالتخانـﮥ** ايران مي­شوي عوض انتظار هر گونه احترام از ملت منتظر اين پيش­آمد هستيد. بسيار تعجب است اگر ملت موفّق به تأسيس عدالتخانه بشوند البته پاس خدمات تو را به جان و دل ايفا خواهند كرد. گفتم: عجالتاً از اين مقوله صرف­نظر نموده به كار بپردازيد. گفت: از كجا شروع كنيم، گفتم:‌ همين الآن نزد آقاي بهبهاني برويد و ايشان را تطميع كنيد كه رياست از دستشان نرود*** به مطالبه وادار كنيد اگر ايشان مصمّم شدند تمام مجامع امروزة مركز كه عزل مسيونوز مي­خواهند منقلب به عدالت­طلبي**** مي‌شوند. علي­اي نحوكان ملك به خدمت آقاي بهبهاني حركت كرد و همان روز وضع مجلس برگشت.

شب را در ترغيب ملت به مطالبـﮥ عدل اسلامي نمره دويم شب­نامـﮥ غيرت8 چاپ كرده قبل از طلوع آفتاب منتشر كردم. عصري مرا به نظميه احضار كرده گفتند: يا ادارة شب­نامـﮥ غيرت را نشان بدهيد يا به امرحضرت اشرف آقاي صدراعظم به جهت طبع ­و توزيع شب­نامه توقيف شويد.«السجن­احُبّ­الي»9 خوانده توقيف شدم. اتفاقاً فردا شب سه چهارشب­نامه منتشر شده در يكي تبرئـﮥ مرا نوشتند كـه بي­جهت رشديه را توقيف كرده­ايد كه [ايشان] وجحاً من­الوجوه سابقه از شب­نامـﮥ غيرت ندارند. شب­نامه كه به دست رئيس نظميه مي­رسد با تلفن* خلاصي مرا از صدراعظم خواسته، صدراعظم مرخص­كرده به رئيس نظميه مي­گويد كه رشديه مسبوق از اين اوراق و ناشرينش هستند ولي نشان نخواهند داد.

علاءالدوله رئيس نظميه فرمايش صدراعظم را نقل كرده، گفتم: نصفش را صحيح فرموده­اند نصفش را ناصحيح. صحيحش را پرسيد، گفتم: نشان نخواهد داد صحيح است اما مسبوقيتم ناصحيح است. [5] علاءالـدوله رئيس نظميه گفت:‌ تا ديروز مجامع ملي حرف ديگر داشتند دو سه روز است در مجلس طباطبائي صداي ديگري**  بلند است اين تلقين از خارجه است يا از داخله، گفتم: اگر از مجلس غير طباطبايي بلند بود احتمال مي­رفت از تلقينات خارجه بشود اما چون از مجلس سيّد بلند شده است عقيده­ام اين كه از رشحات دماغ خود طباطبايي است. گفت: در آن جا هم تا دو روز قبل همان عزل مسيونوز عنوان بود اين زمزمه تازه است. گفتم: تازه است يا كهنه بسيار مبارك است،

گفتم: جناب رئيس شما مي­دانيد كه اسلام اين طور سلطنت كه ما داريم تجويز نمي­كند و دائم از علما و عرفا اصلاح­طلبان بوده­اند خدا كند كه به اتفاق و معيّت دولت و ملت اصلاحاتي كه سعادت ملك و ملت و قدرت و توانايي دولت با آن است پيش آيد. رئيس گفت: عقيدة شما چيست مثل اينها عدالت طلبيد*** يا نه با عدالت­طلبان* موافقيد يا مخالف. گفتم: از رئيس نظميه اين سؤال از عجايب است، گفت: چرا [؟] گفتم: رئيس نظميه هر چه عدالت­طلب باشد بايد به امر دولت وقت حفظ نظام نمايد و افراد اهالي را بدان مشي سوق دهد بنا باشد كه هر كس در مملكت به خيال شخص خود رفتار كند فساد عالم را پُر مي­كند. من تمام عمرم صرف تدارك راحت افراد اهل مملكت است نقشـﮥ آسايش اهالي در هر زمان بسته به تمكين و تبعيت [از] دولت حاضره است.

اما سؤال از عقيده­ام كرديد، من قرآني هستم و در قرآن مجيد صد آيه بيشتر شاهد دارم؛ بر اين كه [در] درخت يك ميليون** برگ است ارادة الهي بر يك­يك اينها تعلق دارد كه از اينها چند تا امروز بيفتد و چند تا فردا و هر كدام در وقت افتادن به كدام رو بيفتد و كدام پشه و مگس در روي آن بنشيند و چه استفاده كند پس هر چه را اراده كند خود وسايل ايجاد آن را به طوري كه مقدر كرده است فراهم مي­كند هرگز محتاج به وزيري و معلمي و معاوني نشده و نخواهد شد. رئيس نظميه مرا به اين عقيده بشناسد و هرگز خلاف اين طريقه و سليقه و سلوك را از من منتظر نشود. گفت: اين عدالت­خواهان*** پيش ببرند خوشت مي­آيد، گفتم: از تمام كارهاي خدا خوشم مي­آيد، تا خدا نخواهد نمي­شود وقتي خواست و شد بنده چه اختيار دارد كه نپسندد و اگر هم چنين بندگان ناراضي از خدا پيدا شود من نيستم.

تا اينجا با من بود بعد از اين را آن طور كه تاريخ مشروطه مبسوطاً نشان مي­دهد با ديگران است.

 

 

پی‌نوشت‌ها

  1. اين دست نوشته‌ها در سال 1380 ش توسط سركار خانم سارا رشديه در اختيار نگارنده گذاشته شد.
  2. مرحوم شيخ محمدعلي طهراني كه بعدها واژه كاتوزيان را براي نام­ خانوادگي خود و خاندانش برگزيد، در سال 1251 ش در تهران ديده به جهان گشود. پدرش مرحوم شيخ محمدحسن طهراني از روحانيان به نام و مورد احترام بود. آقا ميرزا محمدعلي دوران كودكي و نوجواني را در عصر سلطنت ناصرالدين­شاه گذرانيد. دوران جواني را به راه و رسم نياكان به مدرسه مروي رفت. در عهد مظفرالدين­شاه به روشنفكران پيوست. نخستين اقدام اين گروه تشكيل انجمن­هايي بود كه در پوشش تحقيق و تأليف به سياست هم مي­پرداختند. زندگي علمي_ سياسي مرحوم كاتوزيان از همين انجمن­هايي علمي و كتابخانه­ها آغاز شد و شوق علمي او را با شور سياسي در هم آميخت. از مفاد كتاب تاريخ انقلاب مشروطيت ايران چنين بر مي­آيد كه او همگام و همراه با انقلابيان بوده است و انتخاب او به عنوان نمايندة نخستين دورة مجلس شوراي ملي اين نتيجه را تأیيد مي­كند. پس از پيروزي انقلاب، رويدادها چندان دلگرم كننده نبود. نه از نفوذ بيگانگان در دولتمردان كاسته شد، نه مردم وضع اقتصادي بهتري پيدا كردند و نه آن آزادي و عدالتي كه انتظار مي­رفت به دست آمد. زمان زيادي مي­خواست تا تفاله­هاي عفن تخليه شود و آب زلال آزادي جلوه كند، دوراني كه براي شيدايان آزادي كسالت­آور و ملال­انگيز است. اين دلزدگي را در آن مرحوم نيز مي­بينيم و مقدمه تاريخ انقلاب مشروطيت را گواه اين مدعاست... دير به خيال جمع­آوري حوادث دورة انقلاب مشروطه ايران افتادم چه معاهده1907 كه معروف به قرارداد روس و انگليس است چنان مرا مأيوس از ايران و ايراني و استقلال ايران نمود و دچار بهت و حيرت گرديدم كه خاطرات ايام گذشته را از خاطره و ذاكره بدر رفت... شيخ محمد علي طهراني كاتوزيان چندي به وزارت دادگستري رفت و شغلي را كه مانند دادستان انتظامي قضات امروز بود به عهده گرفت؛ يك چند نيز به معلمي و اداره دارالفنون پرداخت و در وزارت فرهنگ واوقات آن زمان مقاماتي به دست آورد. تقريباً از اين زمان به بعد است كه مرحوم كاتوزيان تمام وقت را صرف كارهاي تحقيقاتي مي­كند. فهرستي از تأليفات او را دكتر ناصر كاتوزيان فرزندش در مقدمه­اي بر فرهنگ كاتوزيان (نشر يلدا، چ 2، 1373، ص يازده) نوشته است. (با برداشتي از دو كتاب فرهنگ كاتوزيان و تاريخ انقلاب مشروطيت ايران دو اثر مرحوم كاتوزيان) ايشان در صفحه81 كتاب خود كه به همت دكتر ناصركاتوزيان چاپ شده است اشاره مختصري به رشديه و مدارس او در دورة مظفرالدين­شاه مي­كند و وعده مي­دهد كه در آينده دربارة رشديه بنويسد، اما جاي ديگر اشاره­اي نمي­كند.
  3. ة كتاب كفايةالتعليم نگارندة سوانح عمر از قول تقي‌زاده كه خود از شاگردان دور اول مدرسـﮥ رشديه تبريز و همدرس مرحوم شريف‌زاده بود نوشته است: آقاي رشديه تنبيه‌الغافلين شما، نه تنها اولين درس مشروطيت و آزادي ‌طلبي بود، بلكه آخرين درس مشروطيت وآزادي هم همان است. در هفدهم ربيع‌الاول1323 ق. رشديه [كتابي] به‌نام كفايه‌التعليم جلد اول كتابي براي درس فارسي واملاي شاگردان چاپ كرد، و دركلاس سوم مدرسـﮥ ما و اكثر مدارس تدريس مي‌شد. درآخر به نام تنبيه‌الغافلين يا ارشادالطالبين، صفحاتي چاپ شده بود كه اسماً معاهده‌اي است بين مديرمكتب رشديه واجزاي مكتب رشديه، موردتوجه مردم شده دركمترين وقتي سه‌هزارجلدكه طبع شده بودتمام شده ودرهمان سال به چاپ دوم نيزرسيد. (سوانح عمر، ص: 89) براي اطلاعات بيشتر و مطالعه تنبيه‌الغافلين رجوع شود به همان كتاب، صص: 92ـ89. همچنين روزنامـتربيت شمارة 285، پنج‌شنبه12 جمادي‌الاول 1321.
  4. در سوانح عمر نيز به اين مطلب اشاره شده است، ص 87. همچنين تاريخ بيداري ايرانيان درتحت سبب گرفتاري رشديه اين مطلب را كامل آورده است و از جمله گناهان رشديه را بيان مطلب فوق در تاريخ چهارشنبه 22 ربيع­الثاني1324 درخانة آقاي طباطبايي نوشته است: "... مواجب خود را تقديم دوست مردم و به عين­الدوله گفتم ... اين ردّ خيانتي است به نوع، پس از ده روز خبر شدم مواجب مرا دربارة سه نفر از بستگان خود برقرار كرده است.  اين است كه امر دولت اصلاح نخواهد شد. تا اين گونه اشخاص جاهل بي­علم در اين مسندها باشند حال ماها اين قسم خواهد بود ...". تاريخ بيداري ايرانيان، تهران، انتشارات اميركبير، چ 3، ص 263.
  5. سوانح عمر شبنامه را تأئيد مي‌كند ولي به محتواي شبنامه اشاره نمي‌كند اما نجواي از پدر را مي‌نويسد؛ پدرم گفت: از آنجا بيرون آمدم در دل مي‌گفتم، ‌خدايا تو شاهد باش من آنچه شرط نصيحت بود به‌جاي آوردم و اصرار هم كردم. بلكه بتوانم هم شورش را خوابانده باشم هم در مفاسد بعدي جلوگيري كرده باشم ... اما او (عين‌الدوله) از خر شيطان پايين نيامد و منفعت خود را تشخيص نداد. باشد كه در آتش استبداد وخودپرستي خويش بسورد، سوانح عمر، ص 87.
  6. تاريخ ذكر نشده است.
  7. موت، منظور نابودي ظلم است.
  8. 2. اين شب­نامه كه رشديه چاپ كرد آن را تصريح مي­كند و در صفحات مختلف سوانح عمر نيز آمده است نگارنده رسائل مشروطيت (غلامحسين زرگري­نژاد، انتشارات كوير، چ 2، 1377، ص 592) به نقل از صدرهاشمي آورده است: "…        روزنامه غيرت روزنامه­اي بود كه با طبع ژلاتيني در سالهاي 1319ـ1320 در تهران توسط يك انجمن سري منتشر شد. اعضاي اين انجمن … عليه امي­السلطان فعاليت مي­كردند". به نظر آن شب­نامه غيرت بود كه رشديه چاپ مي­كرد.
  9. [يوسف] گفت: پروردگارا، زندان براي من دوست داشتني­تر است. سورة يوسف 12، بخشي از آيه 33.

 

2. ابتدا «يكي از سر حلقة احرار» نوشته بعد خط زده و اسم فوق و شغل آن را نوشته است.

* متن اصلي: مليان

* در متن فقط، چين است ظاهراً به دليل ركاكت كلمات عين­الدوله ننوشته است.

* اصل همه جا برخواسته

* اصل: مليونر‌‌

** ابتدا به جمهوريت نوشته سپس خط زده بالان آن به تأسيس عدالتخانه نوشته است.

*** ابتدا نوشته شايد رئيس‌جمهور شوند بعد خط زده جملـﮥة رياست از دستشان نرود را بالاي آن نوشته است.

**** ايضاً جمهوري‌طلبي.

* متن اصلي: تلفون

** ايضاَ جمهوري‌طلبي.

*** ايضاَ جمهوري‌طلبي.

* ايضاَ جمهوري‌طلبي

** اصل: ميليان.

*** در متن جمهوري‌طلبي بوده خط زده روي آن نوشته عدالت‌طلبي.

مزدک نامه 3 | موضوع : رسائل

نوشته قبلی : سفرنامه از شهرستانک تا کلاردشت | نوشته بعدی : شهر آشوب پیشه‌های ساختمانی

مشاهده : 79 بار | print نسخه چاپی | لینک نوشته |

دی ان ان evoq , دات نت نیوک ,dnn
دی ان ان